« | Main | »

یک زمانی ، یک جایی ، منی که آدم باشم زندگی ام را نگاه می کنم . خسته می شوم از این همه آغازهای بدون پایان. از شروعهایی که تهشان به آب می رسد و جاری می شود. مثل دودی که به آسمان می رود. آنقدر پخش ، که ردش گم می شود و دیگر نمی فهمی که چه شد تهش ول شد.
منی که آدم باشم هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و جادوگر پیر را می بینم که می خندد و می گوید شما که آدمید هیجده سالگی طلسم می شوید و من هم می خندم و توی دلم می گویم که جادوگر کتابها را نخوانده و نمی داند که شاهزاده که برسد و منی که آدم باشم را ببوسد طلسم باطل می شود و به خیال خودم زرنگی می کنم.
چه می دانم که سالها بعد که من هی تکرار می کنم و هی تکرار می کنم ، شاهزاده از راه می رسد و مرا می بوسد و من به جادوگر می خندم و باز هم بوسیده می شوم و جادوگر را فراموش می کنم و بعد یک صبح از خواب بیدار می شوم و می بینم ته بوسه ها توی هوا ول شده و مثل دود دارد آرام آرام پخش می شود و دیگر نمی خندم و احساس می کنم هیجده ساله ام و دیگر هیچ وقت بزرگ نخواهم شد.

Comments

Viva. This text was excellent. I loved it.