« | Main | »

...از شدت ضربه از جا پریدم. یعنی بیدار شدم. انگار به خودم خورده بودم. از همان ضربه های بیدار کننده. چشمهایم را بستم. داشتم تو را می دیدم که آمده بودی ، در اتاق یا نمی دانم کجا را باز کرده بودی و روی صندلی نشسته بودی. حرف می زدیم. نه زیاد و نه کم. انقدر که به چشم کسی نمی امد. آدمها می امدند و می رفتند و انگار ما را نمی دیدند وقلب من یکی در میان استرس و خوشحالی را می زد. خواستم غلت بزنم و دستم را بگذارم روی بازویت و بگویم که خوابت را می دیدم ، مثل همان قدیمها. اما غلت نزدم. همانطور گوشه تخت ماندم. دستهایم را گذاشتم زیر بالشت و چشمهایم را به هم فشار دادم که دوباره بخوابم.
چشمهایم خود به خود باز شد. انقدر که بیدار شدم. با مردمکهای گشاد به تاریکی نگاه می کردم. باز هم آمده بودی. اینبار توی حیاط نشسته بودیم . روی میز و صندلی های تابستانی حیاط که سفید بود. دور میز گرد حرف می زدیم و می خندیدیم. من احتیاط می کردم. زیر چشمی همه جا را نگاه می کردم که کی می آید و کی می رود . باز هم آدمها می آمدند و ما را نمی دیدند یا عادی از کنارمان می گذشتند یا کنارمان می نشستند. همه عادی بودند. اصلا انگار نه انگار و من باز ترش و شیرین می شدم.
دستهایم را زیر بالشت گذاشتم. خودم را جمع تر کردم گوشه تخت. پشتم را کردم به جای خالی تو. چشمهایم را بستم و فکر کردم غلت می زنم و دستم را می گذارم روی بازویت که بیدار شوی و بگویم باز مثل قدیمها خوابت را دیدم.

Comments

و چه تلخی رقت انگیزی ، حتی دیگر خودی وجود ندارد که بیدارت کند...

salam.
دوست عزیز بسیار جالب و دلنشین بود شما قلم تواناو احساسی عمیق در دلنوشته هایتان دارید .
آرزوی سعدات و سلامت دارم
خوشحال میشم فرصت شد به وبم سربزنید .
سبز باشید