" /> مریم گلی: October 2008 Archives

« September 2008 | Main | November 2008 »

October 29, 2008

همینطوری

دوستانم می دانند که طیف وبلاگ هایی که سر می زنم حسابی گسترده است. در یکی از همین گشت های ! دوره ای چشمم افتاد به پستی که زن نویسنده از شوهرش گله کرده بود که بعد از چند ماه همخانه شدن توجهی به زن و زندگی و غیره ندارد.
کامنت ها را باز کردم ، یکی چشمم را بد گرفت. گفتم با شما هم شِر ! کنم

... عزیزم مسئولیت پذیری به سن و سال نیست

میگن مردها باید اینقدر بدهی داشته باشن که هیچ فکر دیگه ایی به ذهنشون نرسه

تو هم حسابی براش قرض درست کن که مجبور بشه بره کار کنه و پول بیشتری در بیاره

من یک دوستی دارم که شوهرش از خودش یکسال کوچکتره ، پسره هم هزار برابر از دختره سر تره تحصیلات عالی تر قیافه و هیکل فوق العاده پسره ولس دختره 150 قدشه تحصیلاتش یک رشته در پیت خونده

ولی بجاش یک خرجایی میکنه بیا و ببین ، مثلا تو سعادت آباد میشینن که فقط ماهی 600 هزار توومن اجاره بدهند
بهترین ماشین رو خریدن ، چون پسره تازه سربازه هر چی میخرن باید بنام دختره بشه

پسره مجبوره تا 9-10 شب کار کنه فرداش هم بره پادگان تا 2 عصر از 2 عصر تا 10 شب هم چند جا کار میکنه

پس تا میتونی براش خرج بتراش.....

نه واقعا جز تشکر کردن از این رهنمود ارزنده آدم چی می تونه بگه؟
شاید وبلاگستان نمونه مناسبی برای بررسی رفتار سیاسی و این چیزها نباشد اما به نظر می رسد نمونه خوبی برای بررسی فلسفه ازدواج هم میهنان گرامی باشد!

October 26, 2008

یک زمانی ، یک جایی ، منی که آدم باشم زندگی ام را نگاه می کنم . خسته می شوم از این همه آغازهای بدون پایان. از شروعهایی که تهشان به آب می رسد و جاری می شود. مثل دودی که به آسمان می رود. آنقدر پخش ، که ردش گم می شود و دیگر نمی فهمی که چه شد تهش ول شد.
منی که آدم باشم هی فکر می کنم و هی فکر می کنم و جادوگر پیر را می بینم که می خندد و می گوید شما که آدمید هیجده سالگی طلسم می شوید و من هم می خندم و توی دلم می گویم که جادوگر کتابها را نخوانده و نمی داند که شاهزاده که برسد و منی که آدم باشم را ببوسد طلسم باطل می شود و به خیال خودم زرنگی می کنم.
چه می دانم که سالها بعد که من هی تکرار می کنم و هی تکرار می کنم ، شاهزاده از راه می رسد و مرا می بوسد و من به جادوگر می خندم و باز هم بوسیده می شوم و جادوگر را فراموش می کنم و بعد یک صبح از خواب بیدار می شوم و می بینم ته بوسه ها توی هوا ول شده و مثل دود دارد آرام آرام پخش می شود و دیگر نمی خندم و احساس می کنم هیجده ساله ام و دیگر هیچ وقت بزرگ نخواهم شد.

October 19, 2008

این جمله های لعنتی . جمله های سوالی که و چه و کجا و کی و کی و چطور و .... اینکه یادت نیاید آخرین بار که از ته دل خندیدی و بهت خوش گذشت کی بوده ؟ اینکه اصلا یادت نیاید خوش گذشتن چطور است؟ اینکه چند تا آدم دور هم جمع شوند و خوش بگذرانند دیگر تعریفی در ذهنت نداشته باشد !
تنهایی یعنی هیچ ، یعنی خالی ، از هر چیزی ، از هر حسی
اینکه هر کجا که باشی ، هر کار که بکنی ، ذهنت اینطرف و آنطرف بچرخد، نه که فکر کنی ، اینکه یک سری چیز، جمله های کوتاه و بلند خبری و پرسشی و استرسی از ذهنت بگذرد ، از گذشته بیاید و به آینده برود ، انقدر تند و سریع که اصلا حال ات را هم نفهمی
من توانایی لذت بردنم را از دست داده ام. من فراموش کرده ام چطور می توان از بودن با آدمها یا انجام دادن کارها لذت برد.
من ، صندلی ام را گذاشته ام گوشه اتاق ، رویش نشسته ام و از همانجا آدمها را نگاه می کنم که می آیند و می روند و می خندند و عصبانی می شوند و امید دارند و تلاش می کنند و زمین می خورند و عاشق می شوند و لذت می برند و اسرارشان را به هم می گویند و با هم قرار می گذارند سفر بروند و دور هم جمع می شوند و می گویند و می خندند و بحث می کنند و من ، تماشا می کنم.
من ، صندلی ام و ذهنم به همان گوشه اتاق چهارمیخ شده ایم. ذهنم جولان می دهد اما به همان اندازه گوشه اتاق. بین گذشته و آینده می رود و می آید اما به همان عمق گوشه اتاق .
من جمع را نمی بینم دیگر ، نمی فهمم ، انگار یکی با کارد تیز همه رشته هایم را بریده ، من بدون هیچ رشته پیوندی کنار اتاق نشسته ام و آدمها را نگاه می کنم. همین

October 12, 2008

این روزها ، لحظه هایی که فکر می کنم تحملش را ندارم زیاد و زیادتر می شوند.

October 10, 2008

...از شدت ضربه از جا پریدم. یعنی بیدار شدم. انگار به خودم خورده بودم. از همان ضربه های بیدار کننده. چشمهایم را بستم. داشتم تو را می دیدم که آمده بودی ، در اتاق یا نمی دانم کجا را باز کرده بودی و روی صندلی نشسته بودی. حرف می زدیم. نه زیاد و نه کم. انقدر که به چشم کسی نمی امد. آدمها می امدند و می رفتند و انگار ما را نمی دیدند وقلب من یکی در میان استرس و خوشحالی را می زد. خواستم غلت بزنم و دستم را بگذارم روی بازویت و بگویم که خوابت را می دیدم ، مثل همان قدیمها. اما غلت نزدم. همانطور گوشه تخت ماندم. دستهایم را گذاشتم زیر بالشت و چشمهایم را به هم فشار دادم که دوباره بخوابم.
چشمهایم خود به خود باز شد. انقدر که بیدار شدم. با مردمکهای گشاد به تاریکی نگاه می کردم. باز هم آمده بودی. اینبار توی حیاط نشسته بودیم . روی میز و صندلی های تابستانی حیاط که سفید بود. دور میز گرد حرف می زدیم و می خندیدیم. من احتیاط می کردم. زیر چشمی همه جا را نگاه می کردم که کی می آید و کی می رود . باز هم آدمها می آمدند و ما را نمی دیدند یا عادی از کنارمان می گذشتند یا کنارمان می نشستند. همه عادی بودند. اصلا انگار نه انگار و من باز ترش و شیرین می شدم.
دستهایم را زیر بالشت گذاشتم. خودم را جمع تر کردم گوشه تخت. پشتم را کردم به جای خالی تو. چشمهایم را بستم و فکر کردم غلت می زنم و دستم را می گذارم روی بازویت که بیدار شوی و بگویم باز مثل قدیمها خوابت را دیدم.

October 03, 2008

دیروز بود یا پریروز ؟ شاید هم یک سال قبل بود. اصلا یادم نمی آید. یک دفعه اتفاق افتاد یا ذره ذره را ،هم نمی دانم. فقط می دانم که چشم باز کردم و فهمیدم که آینه و من¸زیبا شکسته است. تکه هایش این طرف وآن طرف افتاده بود. زیر دست و پا شاید. خورد هم شده بود. من ساده دل را بگو که تکه هایش را جمع کردم که خودم را تویش ببینم دوباره. نگاهش که می کنم انگار خودم چند تکه شده ام و هر گوشه ام یک جا نقش بسته. تصویر کاملی ندارم . بعضی خطها را می بینم. آنها را که نمی بینم توی خیالم می سازم. شاید همین است که گفتی من شاید نویسنده خوبی باشم اما آدم خوبی ؟
نوشتن زاییده فکر و خیال است و من هی تصویر تکه تکه را نگاه کردم و توی خیالم پر و بالش دادم و گذاشتم جلو چشم که من همینم. خودم هم باور کردم. انقدر که مرز بین خیال و تکه تصویر گم شده بود.
حالا من اینجا نشسته ام. بدون حتی چند تار نازک که بهشان چنگ بزنم یا یک صدای گرم که مرا بخواند یا یک دل تبدار که بزند. من روی لبه باریک تیزی شکسته ها و خیالم راه می روم. این تکه های ¨من ¨را نمی شناسم. برایم غریبه است تصویر نقش بسته روی آینه. به خوبی خودم و دلی که صاف بود فکر می کنم و می ترسم که نکند وسط بازی زندگی از دست داده باشمش؟ هراس می افتد به جانم که نکند از آن معصوم دلتنگ شدنی به یک سیاس¸روباه¸کلک باز تغییر کرده باشم. نکند جایی مواظب نبوده ام و حالا حتی برای خودم هم نقش بازی می کنم؟
من هستم و تکه های شکسته که روزهای مدید لبه های تیزش روح دیگران را خراش داده و ردش دلمه بسته. نمی دانم چه دردیست که اصرار دارم تکه های نافرم را کنار هم روی دیوار روبرویت بزنم و نشان بدهم که هنوز آینه هست و من نیز هم.
¨من¨گم شده است. شاید هم مرده است . لابه لای فصل ها و گذر زمان و بالا و پایین شدن ها و پنهان و آشکار شدن ها و حصار پیچیدن ها و آسه آمدن و آسه رفتن ...آنچه مانده تفاله ای بیش نیست. ارزشی ندارد. نه که تفاله بد باشد ، تفاله چای را هم می شود پای گلدان ریخت تا رشد کند اما قرار به این نبود. قرار ، برگ سبز چای بود.
این ¨خود¨، این افکار ، این رفتار و این تصویر تکه پاره را دوست ندارم. تو را دوست دارم که بازتابش روی این تکه های شکسته کج و معوج زیبا نیست و آدم را دلزده و گریزان می کند. حتی گاهی بازتابش روی تیزی لبه ها ، خراش هم بر می دارد.
از بزرگی و تنهایی خسته ام. از اینکه هی با خودم توی سرم حرف زدم و تنها و تنهاتر شدم. از اینکه در دنیای ذهنی ام همه چیز قشنگ تر است حتی خود¸من . از اینکه رشته درونم و بیرونم هی نازک و نازک تر می شود. از اینکه شجاعت بیرون ریزی را ندارم. از اینکه لیاقت گرمای تابیده شده را نداشتم. از سردرگمی ، بلاتکلیفی ، سنگینی گذشته روی شانه ها و تصویر مات و مبهم روزهای در پیش.
اینطور نمی کشم. انگار که در برزخ باشم. نه می خواهم برگردم به دنیا نه توان رفتن به بهشت را دارم. کلیدش را گم کرده ام. زمانی نه چندان دور ، بخشی از وجودم کلیدش را داشت. ضربه های ریز ریز و مداوم کلیدش را انداخت ؟ ته سیاهی ؟ خودش چه شد ؟ مثل یک بچه که تنبیه شده باشد خزید یک گوشه ؟ جا را باز کرد که برزخ بیشتر جولان دهد ؟
آری ؟ نمی دانم ؟ شاید. با ¨من¨از دست رفته ، ¨تو¨از دست رفته چه کنم؟ با خراش¸من برزخی روی سپیدی روحت چه کنم؟
جان ندارم. از بس که جان ندارم انگار مرده ام. انگار هزار ساله ام و هیچ روز را به خاطر ندارم. منتظر هم نیستم. نه کسی نه چیزی. فقط می خواهم چنگ بزنم به سیاهی و کلید بهشتم را بگیرم.