روی صندلی نشسته ام. دسته های ساک را محکم فشار می دهم. انقدر که ناخنم توی گوشت می رود. زیر چشمی زن را نگاه می کنم. صدایم می زند. خودم را می زنم به نشنیدن. دوباره صدایم می زند که ایستگاه بعدی پیاده شوم. نگاهش می کنم. گردنم را کج می کنم. که یعنی نمی شود نه؟ سر تکان می دهد. بی لبخند. کاری از دستش ساخته نیست. بلیطم دیگر جا ندارد. لبخند می زنم. تکانی به خودم می دهم که یعنی دلت برایم بسوزد. سرش را تکانی می دهد. که خودت را خسته نکن.
از پشت شانه های زن مرد را می بینم. گردنم را کج تر می کنم که تو نجاتم بده. شانه می انداز بالا و رد نگاهش به زن می رسد. که یعنی مشکلت را با زن حل کن. من کاری نمی توانم بکنم.
همیشه همینطو می شود. وقتی به خودم می آیم که من مانده ام و زن و دارم به ایستگاه آخر نزدیک می شوم. از دست مرد هم کاری ساخته نیست. من باید مشکلم را با زن حل کنم. قطار که می ایستد، زن چنگ می زند زیر بازویم. دسته ساک را چنگ می زنم. حالا قطار رفته. من روی سکو نشسته ام. دراز می کشم. کلاهم را می گذارم زیر سرم. حضور زن را کنارم احساس می کنم. نادیده اش می گیرم. چشمهایم را می بندم و به روزهای رویایی سوار بر قطار فکر می کنم.
