" /> مریم گلی: September 2008 Archives

« August 2008 | Main | October 2008 »

September 23, 2008

روی صندلی نشسته ام. دسته های ساک را محکم فشار می دهم. انقدر که ناخنم توی گوشت می رود. زیر چشمی زن را نگاه می کنم. صدایم می زند. خودم را می زنم به نشنیدن. دوباره صدایم می زند که ایستگاه بعدی پیاده شوم. نگاهش می کنم. گردنم را کج می کنم. که یعنی نمی شود نه؟ سر تکان می دهد. بی لبخند. کاری از دستش ساخته نیست. بلیطم دیگر جا ندارد. لبخند می زنم. تکانی به خودم می دهم که یعنی دلت برایم بسوزد. سرش را تکانی می دهد. که خودت را خسته نکن.
از پشت شانه های زن مرد را می بینم. گردنم را کج تر می کنم که تو نجاتم بده. شانه می انداز بالا و رد نگاهش به زن می رسد. که یعنی مشکلت را با زن حل کن. من کاری نمی توانم بکنم.
همیشه همینطو می شود. وقتی به خودم می آیم که من مانده ام و زن و دارم به ایستگاه آخر نزدیک می شوم. از دست مرد هم کاری ساخته نیست. من باید مشکلم را با زن حل کنم. قطار که می ایستد، زن چنگ می زند زیر بازویم. دسته ساک را چنگ می زنم. حالا قطار رفته. من روی سکو نشسته ام. دراز می کشم. کلاهم را می گذارم زیر سرم. حضور زن را کنارم احساس می کنم. نادیده اش می گیرم. چشمهایم را می بندم و به روزهای رویایی سوار بر قطار فکر می کنم.

September 20, 2008

احوال این روزهای من را بخواهید خبری نیست جز تلخی تند و گزنده که زیر لایه های پوستم نفوذ کرده ، از رگ و پی گذشته و به استخوان رسیده. این روزها حرف نمی زنم ، نمی نویسم ؛ به چشم آدمها نگاه نمی کنم نکند که تلخیم از زیر پوست بجهد بیرون - روی پوستشان - یا در چشمهایشان بنشیند.
من تمام تلاشم را می کنم که این تلخی از من به بیرون تراوش نکند اما گاهی نمی شود. انگار که یک جوی کوچکی باز می شود و من آدمها را آزار می دهم. خودم را هم
اولین بار است که اینهمه تلخم و اولین بار است که دیگر علاقه ای به تلاش برای کم کردنش ندارم. بگذار همانطور بماند. در پاهایم رسوب کرده. آمده بالا تا توی شکم. گاهی پیچ و تاب می خورد و دلم را به درد می آورد. بعد می آید بالاتر ، می پیچد دور قلبم و فشارش می دهد. بگذار بدهد. انقدر زیاد که چیزی ازش نماند. بعد بالاتر تا توی چشمها. انجا هم رسوب کرده. انقدر که نگاهم خالی است و تلخ.
بگذار همانجا بماند. بگذار تلخی بیاید و من را با خودش ببرد. هزار اما و اگر در سرم تاب می خورد و ای کاشها می آیند و می روند و من تلختر و تلختر می شوم. تلخی هم بهای زندگی من است. زندگی کرمی که خواست ادای پروانه ها را در بیاورد.
من خوب نیستم.