" /> مریم گلی: August 2008 Archives

« July 2008 | Main | September 2008 »

August 28, 2008

داشتم به پرنده کوچک خوشبختی فکر می کردم . به این که چرا آرام و قرار ندارد و هی از لا به لای انگشتهایم لیز می خورد و می رود. یک کمی بالاتر ، یک کمی پایین تر ، یک خورده چپ تر یا یک کم راست تر. هیچ وقت انگار سر جایش نیست. پر که می زند و بالا و پایین می رود من احساس می کنم در فضا معلق شدم.
با لا و پایین ، سبک و بدون صدا ،آنقدر که ترس برم می دارد. اینجور وقتها می خواهم به چیزی چنگ بزنم. چیزی که از جنس من نیست. چیزی که مرا ببرد به یک جای آشنا ، که صدایی در گوشم بپیچد ، که نخواهم فکر کنم.
نمی دانم اصلا پرنده ای وجود دارد یا نه. شاید من همان دخترک ام که خودش را به در و دیوار می کوبید و نمی شد که حرف بزند. دلم می خواهد دهان باز کنم و حرف بزنم. داد بزنم شاید. اما نمی شود. لال شده ام و همه چیز دارد در من رسوب می کند و من هی سنگین و سنگین تر می شوم و بیشتر فرو می روم. انقدر که هیچ حرکتی نکنم و باقیمانده اکسیژن را نگه دارم و نفس های آرام و شمرده بکشم تا نمیرم.
حوصله هیچ چیز - حتی مردن را هم- ندارم. نمی دانم با خودم چکار کنم و می دانم پرنده کوچک خوشبختی ام توان این همه سنگینی را ندارد. درجا گردنش خورد می شود از این حجم سنگین بی روح.
به شماره انداز نگاه می کنم و عددهایی که هی زیاد و زیادتر می شوند و تنی که هی سنگین و سنگین تر می شود و روحی که ذره دره آب می رود و تصویری که آرام آرام چروک می خورد و پیری اش از آن زیر نمایان می شود.
من بازنده ام. این را می دانم. من شجاعت ، عصیانگری،لذت ، عشق ، دیوانگی و لحظه را به آسودگی خیال جمعی فروختم. مهر سیاه روی پیشانی ام حک شد. من باطل شدم.

August 18, 2008

صبح شده باشد ، آفتاب هم در آمده باشد ، تو هم بیدار شده باشی اما هی چشمهایت را روی هم فشار بدهی که مثلا خوابی و الکی برای خودت خواب ببینی و هی غلت بزنی و خودت را به تخت چار میخ کنی و آخر ببینی که نمی شود و باید بیدار شوی و تخت را صاف کنی و چرخی توی خانه بزنی و چیزکی بخوری و هی ساعت را نگاه کنی که چقدر این عقربه ها دیر راه می روند و زنگی بزنی و در را باز کنی و پشت سرت ببندی و بروی توی خیابان و سوار اتوبوس شوی و منتظر بمانی و آدمها را ببینی که یک جور دیگرند و شاید هم نیستند و خودشان را جور دیگر می خواهند و هی رژه بروند و هی نگاهشان کنی و راست و چپت را ببینی و آشنا ببینی و احساسات ضد و نقیضت را ته دلت خفه کنی و راه بروی و رد پای غم نقاشی شده صورتها را ببینی و پشت سر آدمها بایستی و امتداد نگاهشان را بجویی و منگ باشی و نفهمی برای چه اینجایی و دلت بخواهد که چشمهایت را ببندی و دراز بکشی و هیچکدام را نکنی و جایش از پله ها بالا بروی و روی دشک بنشینی و پاهایت را زیرت جمع کنی و مزه یاس را زیر دندانهایت حس کنی و فضاهای خالی و پر را ببینی و نوری که هی می آید و می رود و جا عوض می کند و با برگها بازی می کند و بهم خوردگی تعادل احساسی ات را ببینی و سرپوش بگذاری روی بالا آمدگی اش و فشارش بدهی پایین که آنطرفش بیاید بالا و باز برای هزارمین بار از خودت تعجب کنی و دلت بخواهد که سکوت کنی و گاهی لبخندی بزنی و باز راه بیفتی و ندانی که مقصد کجاست و اصلا چرا داری می رود و فقط بدانی که دلت نمی خواهد الان کلید بیندازی و فضای خالی اتاق بریزد توی وجودت و پری اش را بکشد بیرون.
بروی و بروی و در که باز می شود تمام وسعت نگاهت را آب پر کند و باز همه چیز جمع شود و قلمبه شود و بیاید بالا تا گلو یا شاید کمی پایین تر و همانجا چرخ بزند و بماند تا خوابش ببرد و آب را نگاه کنی و نگاه کنی تا غمش رسوب کند و برود آن پایین و بعد ماه بیاید و قرمز باشد و کم کم سفید شود و انگار که ماه توی لیوانها هم افتاده باشد و هی بالا برود و دیگر دیده نشود و ردش روی آب بماند و نفسی بکشی و سکوتی کنی که پیمانه ات لبریز نشود و باز برگردی و بیایی و کلید بیندازی و هر چه پر بوده خالی شود و تو بمانی و بلکهایی که روی هم فشار می دهی و تنی که به تخت چار میخ می کنی.

August 08, 2008

حالا سه تا شده اند. یکی ، یک قلب توی دستش دارد. آن یکی یک فانوس. سومی هیچ چیز اضافه با خود ندارد. سه تایشان را گذاشته ام رو میز. فرشته قلب به دست و فانوس به دست یک کمی عقبتر ، سومی هم جلویشان.
عقب تری ها سرشان را روی شانه کج کرده اند. مثلا یک کمی ادا دارند. بالهایشان چند پره است. فلزی است. پنج شش پره راست ، پنج شش تا چپ ، انقدر که مطمئن هستند می توانند بپرند.
فرشته سوم جلو ایستاده. سفید و ساده. هیچ چیز اضافه ندارد. بالهای لنگه به لنگه از پر مرغ دارد. همانطور ایستاده هم نگهش نمی دارند. چه رسد به به وقتی که بخواهد پرواز کند. سرش را داده بالا، دهانش باز است، چشمهایش هم بسته است. ریشش را هم نزده، ته ریش دارد.
دیدم از این دخترکان لوند پر غمزه چیزی در نمی آید گفتم شاید یک فرشته نخراشیده با ته ریش تیغش بیشتر ببرد. باید دید!