برداشتهای عرضی
دور پارک می دوم. نرسیده به سر پیچ مرد را می بینم که پشتش به من است. یک جور خاصی ایستاده. یک کمی نا متعادل. انگار یک پایش را حایل کرده و بدنش را انداخته روی همان پا. دورش می زنم. زیر چشمی نگاه می کنم. دارد می شاشد.
دوباره می رسم همانجا. مرد نیست. سر جایش یک دختر بچه از دست بقیه قایم شده. دعا می کنم به سرش نزند روی زمین بنشیند.
زن و مرد از روبرو می آیند. صورتشان چروک دارد. بچه دنبالشان است. آدم گیج می شود که بچه است یا نوه. پسرک راحت راه نمی رود. نگاهش می کنم. یک چیزی درست نیست. جیبهای شلوارش است.جایشان درست نیست. . ردشان که می کنم سرم را می چرخانم. زیپ شلوار پسرک پشتش است.
منتظر مترو نشسته ام. چشمم می افتد به پاهای مرد. ناخنهایش از ته ته گرفته شده. انگار که اصلا ناخن ندارد. زیر چشمی نگاهش می کنم. دخترک دستش را گرفته. مترو می رسد. عمود به هم نشسته ایم. دخترک تپل است. از زیر بلوزی که پوشیده حداقل سه طبقه پیداست. سبزه است. موهای بلند دارد و پایینش هنوز رنگها باقی مانده. یک ریز در گوش مرد حرف می زند و بازویش را محکم گرفته. جای جوشها روی صورت مرد مانده. حوصله حرف زدنندارد. یک کمی با لبخند و سر تکان دادن جواب دختر را می دهد و چشمهایش را می بندد. دختر دستش را می گذارد روی سر مرد و نوازشش می کند. دستش لای موهای مرد می چرخد. موهای مرد چرب است. هر قسمتی را که نوازش می کند موها روی هوا سیخ می ماند. مرد را که نگاه می کنی انگار سرش را گربه چنگ زده است.
می خواهم در بالکن را ببندم. خم می شوم که شمع را از جلوی در بردارم. سرم را که بالا می کنم با ماه چشم در چم می شوم. انگار که از پشت کوه دارد سرک می کشد توی خانه. نگاهی به خانه می اندازم. مرتب است. نگاهس می کنم. می خندم. اگر هم بخواهد بیاید تو اشکالی ندارد. نه می شاشد نه شلوارش را عوضی می پوشد نه موهایش چرب است. همانجا روی درگاهی می نشینم و محو تماشایش می شوم.