" /> مریم گلی: July 2008 Archives

« June 2008 | Main | August 2008 »

July 20, 2008

برداشتهای عرضی

دور پارک می دوم. نرسیده به سر پیچ مرد را می بینم که پشتش به من است. یک جور خاصی ایستاده. یک کمی نا متعادل. انگار یک پایش را حایل کرده و بدنش را انداخته روی همان پا. دورش می زنم. زیر چشمی نگاه می کنم. دارد می شاشد.
دوباره می رسم همانجا. مرد نیست. سر جایش یک دختر بچه از دست بقیه قایم شده. دعا می کنم به سرش نزند روی زمین بنشیند.

زن و مرد از روبرو می آیند. صورتشان چروک دارد. بچه دنبالشان است. آدم گیج می شود که بچه است یا نوه. پسرک راحت راه نمی رود. نگاهش می کنم. یک چیزی درست نیست. جیبهای شلوارش است.جایشان درست نیست. . ردشان که می کنم سرم را می چرخانم. زیپ شلوار پسرک پشتش است.

منتظر مترو نشسته ام. چشمم می افتد به پاهای مرد. ناخنهایش از ته ته گرفته شده. انگار که اصلا ناخن ندارد. زیر چشمی نگاهش می کنم. دخترک دستش را گرفته. مترو می رسد. عمود به هم نشسته ایم. دخترک تپل است. از زیر بلوزی که پوشیده حداقل سه طبقه پیداست. سبزه است. موهای بلند دارد و پایینش هنوز رنگها باقی مانده. یک ریز در گوش مرد حرف می زند و بازویش را محکم گرفته. جای جوشها روی صورت مرد مانده. حوصله حرف زدنندارد. یک کمی با لبخند و سر تکان دادن جواب دختر را می دهد و چشمهایش را می بندد. دختر دستش را می گذارد روی سر مرد و نوازشش می کند. دستش لای موهای مرد می چرخد. موهای مرد چرب است. هر قسمتی را که نوازش می کند موها روی هوا سیخ می ماند. مرد را که نگاه می کنی انگار سرش را گربه چنگ زده است.

می خواهم در بالکن را ببندم. خم می شوم که شمع را از جلوی در بردارم. سرم را که بالا می کنم با ماه چشم در چم می شوم. انگار که از پشت کوه دارد سرک می کشد توی خانه. نگاهی به خانه می اندازم. مرتب است. نگاهس می کنم. می خندم. اگر هم بخواهد بیاید تو اشکالی ندارد. نه می شاشد نه شلوارش را عوضی می پوشد نه موهایش چرب است. همانجا روی درگاهی می نشینم و محو تماشایش می شوم.

July 14, 2008

ته دلم شور می زند. انگار دارد خالی می شود. گاهی وقتها شبها اینطور می شوم. انگار زمین دهن باز می کندو من را از ته دلم می کشد تو.اینطور وقتها دست و پایم را گم می کنم. خودم را به در و دیوار می زنم. ترس مرا می گیرد. که چه می شود. می بینی بعد از اینهمه سال و تلاش هنوز این ترس مرا رها نکرده است.
این وقتها زیبایی زندگی از لا به لای انگشتهایم لیز می خورد و می ریزد پایین.
دلم نمی خواهد کاری بکنم. یعنی در توانم نمی بینم. همه چیز برایم تار و شکننده می شود.نمی خواهم اینطور باشم.
یک موسیقی ملایم می گذارم. چشمهایم را می بندم و نتها را دنبال می کنم. به تو فکر می کنم . به وجودت و آرامشی که اطرافت موج می زند. که فقط من می بینمش. برای خودم چای می ریزم. گرمای دستهایت را توی دستانم حس می کنم.
پاهایم را دراز می کنم و زیر لب می گویم من می توانم و به تو فکر می کنم و لبخند تمام صورتم را می پوشاند. به تو و خیال و واقعیت. به تصویر واقعی تو در دنیای خیال انگیز من. به من خیالی در زندگی واقعی تو. هیچ چیز واضح نیست. آمیخته خیال و واقعیت و همین زیبایش کرده.
می دانی هیچ کس به اندازه تو مرا باور نکرده؟ به اندازه تو به من ِ خیالش بال و پر نداده .
دستهایم را می گذارم زیر سرم. چشمهایت لبخند می زند. فکرم را از ترس دور کرده ام. تو حتی ترس مرا هم پنهان می کنی.
تی بگ چای را در می آورم. یک کمی تلخ شده اما بوی یاس همه جا را گرفته است. من می توانم.
با انگشهایم کف پایم را فشار می دهم. نقطه به نقطه. نقطه قلبم درد می کند و نقطه مغزم می گوید که خسته است. بی حال است.
من چای می خورم ، به نوای نی گوش می دهم و به تو فکر می کنم

July 13, 2008

گهگداری که وبلاگها را می خوانم چند تا کلمه هست که هی روی اعصاب من راه می رود
(سیب زمینی،هویج،کرفس،خیار...) نگینی
لباس و کفش مجلسی!
خواهری ، مادری ، برادری...
تاپ و شلوارک
(غذا، سالاد، شام ، نهار...) تپل

July 07, 2008

بیست و چهارم

... دور سر خودم می چرخم. حواسم مدام پرت می شود. هی باید یادم بیندازم که فلان چیز را هم بردارم. یادم نرود به فلانی هم زنگ بزنم. لباسهای کهنه را هم بگذارم کنار که دست کسی برسد. آخر ما مسافریم. یک سر داریم و هزار سودا. سودایمان مزه اش ترش و شیرین است. یک لحظه که غفلت کنیم می افتیم در سراشیبی رویا و زندگی تازه و حساب زمان و مکان از دستمان در می رود. اینجا شیرینی اش است. بدو بدو به طرف اتاق می روم. دم پنجره انگار پاهایم سست می شود. از این بالا نگاه می کنم به زیر پایم. چراغهایی که سو سو می زند و خاطراتی که پررنگ و کمرنگ می شود. مزه ترشی می دهد این شهر با همه خوبی ها و بدی هایش. خاطرات ریز و درشتش. آدمهای دوست داشتنی و منفورش با نقابهای حقیقی و مجازیشان.
کندن و رفتن سخت است اما نشدنی نیست. لباسهایمان را تا می کنیم. سوغاتی هم خریده ایم. . ذوقشان را داریم. لباس بچه برای آنکه تازه بچه دار شده و عطر برای آن که تولدش است. حالا نه که فاصله زیاد باشد. همین چهار قدم آنطرف تر. یک چند ساعت هواپیما سواری.اما بغل گوش هم که باشد سوغاتی می چسبد.
کلافه ایم. چمدان ها را سبک سنگین می کنیم. بارها را می بندیم. از کنار هم رد می شودیم و همدیگر را محکم بغل می کنیم انگار که آخر دنیاست. لبهایمان می خندد به شادی اما ته چشمها نگرانی رژه می رود. همانجا نگه شان می داریم. همدیگر را سفت تر بغل می کنیم که یعنی به نظرت چقدر طول می کشد.
خداحافظی ها را می کنیم. آرزو می کنیم به زودی همدیگر را ببینیم. از گوشه چشم به هم خیره می شویم و در دلمان برای هم بوسه می فرستیم.
چمدان ها را بر می داریم. انگار جدی جدی مسافریم. دم در می ایستیم. از زیر قرآن رد می شویم و پشت سرمان آب می ریزند.
دستهای هم را محکم گرفته ایم. انگار یکی شده یم. با هم قدم بر میداریم. با هم می خندیم. اشکهایمان با هم ته چشمها حلقه می زند. به خاطرات مشترک فکر می کنیم. همدیگر را بغل می کنیم و یکی می شویم.