" /> مریم گلی: June 2008 Archives

« May 2008 | Main | July 2008 »

June 27, 2008

بیست و سوم

زندگی می شود یک مرد باشد. با قد بلند و عینک دسته مشکی. یک بلوز سیاه بپوشد و دکمه بالای پیراهنش را هم نیندد. یک جوری که محو تماشایش شوی. از پشت قاب مشکی چشمهایش بخندد. گاهی قهقهه بزند . باران که بیاید ، قطره های آب روی منگولهای موهایش بنشیند و انها را تاب بدهد بالا مثل یک تک شاخ. می شود دستها را دور کمر زندگی به هم گره زد. توی سربالایی همراهش دوید و روی نیمکت سیمانی بین راه کنارش نشست و یک قهوه خورد.
می شود از شب تا صبح بیخ گوشش زمزمه کرد و نجوا کرد و راز و نیاز کرد و غر زد و خندید و گریست.
می شود به زندگی خوشبین بود. می شود بهش اعتماد کرد. می شود دست را سپرد به دستش تا تو را ببرد تا هر کجا که خواست.می شود که قلب زندگی را دید که تند می تپد. شاید هم محکم. انگار که هر بار تمام خونش را یکجا جمع می کند ، نگه می دارد و دوباره ول می کند. می شود زندگی را تر و خشک کرد، برایش غذا پخت و خرید کرد.
زندگی می شود یک زن باشد. با قد متوسط و چشمهای درشت که بلوزهای رنگارنگ یقه باز بپوشد و توجهت را جلب کند. که وقتی سرحال است یک ریز حرف بزند و داستان تعریف کند و لا به لایش هم بخندد و ریسه برود. گاهی هم که حالش خوب نیست به زمین و زمان غر بزند و از همه چیز ایراد بگیرد و با خودش جنگ داشته باشد آنقدر که دلت بخواهد که دستت را گره بزنی دور کمر زندگی که استرسش را بیرون بکشی و دور بریزی.
می شود با زندگی رفت زیر دوش آب و شیر را باز کرد. طوریکه قطره های آب بپاشد روی سرت و بریزد روی سر زندگی و کثیفی اش را بشوید و ببرد پایین تا چاهک حمام. می شود بعدش موهایش را شانه کرد که وز نکند و آرام لباس تنش کرد و مثل یک عروسک با ارزش توی تخت گذاشتش و برایش لالایی خواند انقدر که خوابش ببرد.
می شود دراز کشید و چشمها را بست و گذاشت زندگی برای خودش و تو اواز بخواند و دعا کند و آرامش بخواهد و آرامش بیارد و کنارت دراز بکشد و بخوابد

June 25, 2008

بیست و دوم

خانه جدید را بیشتر دوست دارم. بالاتر و روشن تر است. انقدر که صبحها ، نزدیک پنج صبح ،خورشید خانوم گرد و بزرگ می زند به پنجره که لطفا بیدار شو من امده ام. کار ندارد که قرار است یکساعت بعدش ابر رویش بیفتد یا باران بزند یا مه بیاید. ساعت پنج مرا بیدار می کند. تا آخر شب که دیگر ماندنش زشت باشد هم توی خانه ولو می شود. کف زمین ، روی فرش یا زیر میز.
این بالا پشه ها و قاصدکها هم می آیند. قاصدک که نه . بازمانده گل ! درختها . از جلوی بالکن که رد می شوند یاد تو می افتم و ابراز علاقه ات به این موجودات پنبه ای بی آزار و خنده ام می گیرد. شبها که چراغها را روشن می کنم پشه ها روی شیشه در بالکن می نشینند و داخل را نگاه می کنند. انهاشان که ریزترند حتما از سوراخ توری رد می شوند. این را قرمزی های روی دستم می گوید. این بالا احساس می کنم به آسمان نزدیک ترم. به تو هم. به خدا هم شاید.
اینجا آدم انگار اصلا سبک تر می شود. انگار آخر هفته هایش را در خواب و رویا می گذراند. انگار رویاها جاندار و پررنگ می شوند و صدایت هم نزدیک تر می شود.
این روزها روزهای عجیبی است. هوا گرم و سرد می شود ، من هم همینطور.می دانم این سرد و گرم شدنها پوستم را کلفت تر می کند. به هر حال پوست کلفت از نازک بهتر است. تو که بهتر می دانی اینها را. از بس که پوستت کلفت شده در این سالها.

June 11, 2008

بیست و یکم

رویدادها ، و به احتمال زیاد جنبه هایی از شخصیت در رشد زندگی تازه اخلال ایجاد می کنند. ممکن است از اینکه نمی توانی عمل درست را انجام دهی احساس ترس و جرئت از دست دادن کنی.
اما به جای ترس ، چیزی که در اینجا لازم داری کوشش پیوسته و سعی زیاد است. آنچه را که اتفاق افتاده با دقت مورد مطالعه قرار بده. نقش خودت در آن ، نیازهای خودت را یا نیازهای دیگران را در نظر بگیر. آیا خواسته های خودت را به نیازهای دیگران ترجیح می دهی؟ آن قدر به پوست کندن ادامه بده تا بتوانی انع رشد خود را در این وضعیت مشخص کنی. بعد با نفوذی نجیبانه از باد تقلید کن.
ممکن است لازم باشد بار دیگر خاک را تقویت کنی. در عین حال از طریق آمادگی صحیح ، رشد حتمی است.

بیستم

این تابستان که تمام شود می شود دو سال که من اینجا هستم. خیلی زود گذشت. شاید مال این باشد که روزمرگی مرا بلعیده. هیچ برنامه ای برای آمدن نداشتم بالطبع آمادگی ذهنی هم نداشتم. همه چیز یک دفعه اتفاق افتاد. لباسهایم را ریختم توی چمدان و آمدم برای گردش و دیدن اوضاع و احوال . ته دلم قصدم این نبود که اینجا بمانم اما ماندم. به جز یکی دو ماه اول که دنبال کارهایم بودم و گرفتن پذیرش و این حرفها بقیه اش به درس گذشته. حتی اگر خیلی هم درس خوان نباشی تمام مدت ذهنت درگیر است.
برای من استقلال تجربه جدیدی بود. گرچه این پروسه جا افتادن خیلی پیچیده و وقت گیر برایم نبود. به لطف دوستان و آشنایان البته. دلم می خواهد به این دوسال گذشته فکر کنم و بفهمم کیفیت زندگی ام چقدر تغییر کرده است. راستش اینجا محل زندگی مورد علاقه من نیست . یعنی توی ذهنم زندگی تا آخر عمر اینجا کار زیاد جالبی به نظر نمی آید. بیشترش شاید به خاطر هوا باشد.
من تغییر کرده ام. این را به وضوح می بینم اما اینکه تغییر در چه جهت بوده و چقدر نتیجه رضایت بخش بوده را نمی فهمم. اینجا هم رنگ آسمان آبی است . منتها آدم انقدر توی زندگی خودش غرق می شود که گاهی همان رنگ آسمان را هم یادش می رود. مسئله عمده من اینجا پیدا کردن معاشر است . نه که معاشر نباشد اما آن حلقه دوستی که داشتم را اینجا ندارم. با آدمهای اینجا خیلی قاطی نشدم. در حد همان سلام و علیک و گپ های کوتاه و شاید یک بیرون رفتن دوستانه ولی نه صمیمانه . بین هموطنان هم ، دنیای غریبی است اینجا . آدم گاهای وقتها چیزهایی می بیند و می شنود که با خودش فکر می کند در پس پرده مهاجرت این آدمها اصلا چیزی نهفته است ؟ جمله خیلی کتابی شد. اما گاهی بعضی ها را که میبینم فکر می کنم واقعا این همه سختی کشیدن و تلاش و اینها ارزش دارد وقتی که شخص همان آدم قبل از مهاجرت است؟ یعنی انگار که دیوار بوده و هست. همان طرز تفکر همان نگاه همان رفتار. منظورم به خوبی یا بدی آدمها نیست. منظور این است که چطور می شود یک تحول بزرگ بیرونی هیچ اثری بر درون نداشته باشد؟
از این حرفها که بگذریم با اینکه از دور زندگی ام در این دوساله صاف و آرام به نظر می رسیده تحولات درونی و بعضا بیرونی زیادی داشته ام. با آدمهای جدیدی آشنا شدم که دریچه های جدیدی برایم باز کردند . این مثل ادب از که آموختی هم کلی راهنمای من بود در این دو سال گذشته. در راستای همان چیزهای عجیب و غریبی که دیدم و شنیدم.
دلم می خواست فرصت بیشتری برای سفر رفتن داشتم. فعلا تا تمام شدن این بخش از درس نمی توانم. شاید تا آخر پاییز و قبل از شروع مقطع بعدی. اگر کارهایم به موقع تمام شود حتما این کار را خواهم کرد.
دوست دارم بیشتر در این رابطه بنویسم. خودم را بازتر کنم .

June 10, 2008

نوزدهم
فرهاد

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق برای تو با من

سقفی که تن پوش هراس ما باشه

تو سردی شبها لباس ما باشه

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره می گم

از تو و از خواستن تو می گم و دوباره می گم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می گیرم

گم می شم تو معنی تو معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه

تو فکر یک سقفم یک سقف رویایی

سقفی برای ما حتی مقوایی

تو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن

سقفی برای عشق برای تو با من

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف اگه باشه

می پیچه عطر تن تو

لختی پنجره ها شو

می پوشونه پیرهن تو

زیر این سقف خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم

آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم

سقفمون افسوس و افسوس تن ابر آسمونه

یه افق یه بینهایت کمترین فاصلمونه

بشنوید

June 08, 2008

هیجدهم

... زن خودکار را برداشت. دستش هم نمی لرزید. برایش عادی بود شاید. همه چیز را از حفظ می دانست. زیر کاغذ را امضا کرد. راحت. آسوده. حالا دیگر خیالش جمع بود که خانواده دور هم جمع می شود. دیگر مهم نبود که امضا مال خودش بود یا دیگری. توی دلش فکر کرد خودش و او ندارد. زندگیشان را لابد شریک بودند. این شراکت امضا ها را هم در بر می گرفت . اصلا قرض می گرفت امضا را از شریکش. بعدا بهش پس می داد. نمی داد هم مهم نبود لابد. . زن کاغذ را امضا کرد. گذاشت توی پاکت. لبه پاکت را تف زد و در را بست. خانواده از همه چیز مهم تر است. حتی از یک امضای ناقابل.

June 05, 2008

هفدهم

شب است. از کلاس می زنم بیرون و نرم نرمک می آیم طرف خانه. یکی دو تا نفس عمیق می کشم و بوی شمال تا عمق ریه هایم نفوذ می کند. ماشین هایی که می آیند و می روند را ندیده می گیرم. آنچه می ماند رطوبت و نم شمال است و صدای جیرجیرکی که سکوت را می شکند. ته دلم خوشحالی غل می زند و حس خوبی زیر رگهایم می دود. انگار یک خاطره دور و نزدیک را تجربه می کنم. یاد سکوت می افتم و آرامش. یاد حس زندگی. زنده بودن. بعدش یک کمی دلگیر می شوم. از اینکه زنده بودن را از یاد برده ام. از اینکه بوی شمال را از یاد برده ام. از اینکه آرامش را فراموش کرده ام. از اینکه خودم را در قید و بندی انداخته ام که مرا از هدف زندگی دور می کند. از لذت بردن از زندگی. از حس کردنش.
یادم افتاد از سالهای نه خیلی دور که با خودم عهد کردم خودم را بشکنم و رها کنم. شکستم اما رها نشدم. خودم را نیمه کاره رها کردم. شدم مثل یک ساختمان نیمه تمام که مسکن بی خانمان ها شده. گذاشتم چیزها و کسهای (به فتح ک ) بی ارزش ساکن بنای نیمه تمامم شوند. سال گذشته سال عجیبی بود. از یک طرف به عرش رسیدم و از طرف دیگر به قعر. باز انقدر درگیر مسائل مختلف شدم که لذتها و زیباییهای کوچک زندگی را از یاد برم.
امروز وبلاگم شش سالگیش تمام شد. بهترین سالهای عمرم را همراهش بودم و از این همراهی خوشحالم. از خودم ، گذشته ام ،حالم ، آینده ام و آرزوهایم اینجا گفتم. اینجا تمرین کردم و مشق نوشتم. داستان گفتم. دوست پیدا کردم. عاشق شدم. بزرگ شدم. پوست انداختم. خود - هایم را پیدا کردم. فحش شنیدم. نقد شدم. تحقیر شدم. در یک کلام زندگی کردم.
اینجا جزیی از وجود من است. قسمتی از هویتم. چه بخواهم ، چه نخواهم. به اینجا تعلق خاطر دارم و گاهگاهی که ورقش می زنم یاد خودم می افتم.
روزهای زندگی همینطور می گذرند و من هی تغییر می کنم. دلم می خواهد ما - من و مریم گلی - به تغییر ادامه دهیم تا انجا که حس زنده بودن را دریابیم.

سال اول
سال دوم
سال سوم
سال چهارم
سال پنجم
سال ششم