« | Main | »

چهاردهم

... باد آرام آرام می خورد به پرده و کنارش می زند. رگه های باریک نور می تابد توی اتاق . قرمز و نارنجی ملافه ها پیدا می شود. از آن دورتر ها صدای آب می آید. آب لاجوردی .خنکی ملافه ها کم کم هشیارم می کند. دست می کشم روی خنکی پوستت. آرام آرام. انگار آفتاب که می زند و صدای آمدن روز می آید حرارت پوست می خوابد و آنوقت تو بیدار می شوی. چشمهایم را می بندم. دوباره باز می کنم. سرت آرام توی بالش فرو رفته است. توی خواب هم می خندی. روی موهایت دست می کشم. همه جا نقره ای است. بالهایت ذره ذره زیر نور خورشید محو می شود.
ما ساکنین بهشتیم. صبح که می دمد ما را به زمین می خوانند. .

Comments

چقدر خوش به حالته که از خواب بیدار شدنت اینجوریه...من آرزو به دل موندم یه بار هم که شده با استرس و سر درد از خواب نپرم!!

سلام.
آشنایی با وبلاگ سرکار به خاطر داستان جالبی که نوشته بودید و حکایت از ذوق و استعداد سرشارتون در زمینه داستان نویسی می کرد، جدا مایه خوشحالی منه.
امیدوارم مقدمه ای باشه برای تعالی من در وبلاگ نویسی.
منتظر حضور سبز شما در وبلاگم هستم.
آرزوی موفقیت.