« | Main | »

دهم

مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می دانم مرد همسایه روبرویی است که آقای مهندس است و شبها دیر می آید به خانه.
همیشه یک تقه به در می زند و بعد در صدایی می کند و باز می شود. مرد می رود تو و پشت سرش در را می بندد.
امشب اما مرد خیلی آرام به در نمی کوبد. با دفعه اول هم در باز نمی شود. حدس می زنم ماجرایی در پیش است. حالا البته امادگیش را دارم. دفعه اول نیست. صدای بستن در بلند می شود. چند دقیقه بعدترش هم صدای خفه داد. بعد هم فحشهایی که به زبان سلیس ترکی توی فضا پخش می شود(من که ترکی بلد نیستم اما حدس می زنم وسط دعوا به هم فحش می دهند نه که قربان صدقه هم بروند)
کار خاصی ندارم بکنم. شنیدن دفعه اولش برایم غیرمنتظره بود. کارم را می کنم و گاهی هم گوشم را تیز می کنم تا ببینم از وسط آن صدای گنگ و خفه کلمه آشنایی به گوشم می خورد یا نه. و به این فکر می کنم که چقدر زندگی میان دادهای خفه و تقه های محکم به در کوبیده شده و خانه های کوچک سخت و غمگین کننده است.

Comments

واقع گراترین نگاه به زندگی، قبول کردن این نوشته به عنوان داستان مستمر مکرر زندگی خیلی از ماهاست. که فقط گاهی... فقط گاهی دستحخوش تغییر میشه...که اونم بعید میدونم جز برای تنوع باشه!
بار اولی بود که بلاگت رو میخوندم. از نگارشت خوشم اومد. با اجازه میلینکمت.

سلام مریم گلی مطالب مال خودته عزیزم قشنگ هستن یه سر هم به من بزن راستی با تبادل لینک هم موافقم منتظرم منو با مردی که مُرد لینک کن مرسی بهم خبر بده تا منم تو رو لینک کنم و به چه اسمی لینکت کنم

اینجا دوباره داره وبلاگ مریم گلی می شه