" /> مریم گلی: May 2008 Archives

« April 2008 | Main | June 2008 »

May 29, 2008

شانزدهم

...هفت مقدس است. عشق است. پرستش است. می دانم یک روز صبح ، همین نزدیکی ، آفتاب که می زند صدای خش خش می شنوی. صدای خرد شدنهای ریز ریز و پی در پی. نترس. گوش کن . این صدای کنده شدن نکبت خشک شده هفت ساله روی پوستت است. لایه لایه از پوستت بلند می شوند و زمین می ریزند. سبک می شوی. سبکتر می شوی. نگاهشان کن. چه بیجان روی زمین ریخته اند. مرده اند. می میرند. این معجزه هفت است. بیدار شو. خودت را تکانی بده. می دانم بالهایت را سوزانده اند. می دانم زیر آتش عشقت هیزم گذاشته اند و خاکسترت کرده اند. اما تو سیمرغ منی. تو به آفتاب سلامی دوباره می دهی. تو از لا به لای خاکسترت خودت را جان دوباره می دهی. تو زاده عشقی. تو میرا نیستی. تو باور عشقی و هفت مقدس است ...

May 27, 2008

پانزدهم

عجیب هوس نوشتن یک داستان کرده ام. شاید دلم برای سه شنبه های دور تنگ شده باشد. روزهای دور هم نشستن ، خواندن ، حرف زدن و خندیدن. جرقه اش را پونه زد. قصدم این نبود که فروزنده خانوم را وارد بازی کنم اما وسوسه شده ام.
فروزنده خانوم دختر دار است. دو تا. شاید هم سه تا . نمی دانم. به سر و وضعش می رسد. خلاصه کلام اینکه آبرو داری می کند. گاهگاهی هم بسته به شرایط جانمازی آب می کشد و چه می دانم شله زردی می پزد و یک یا حسینی هم رویش می اندازد. منتها یک مشکل وجود دارد. من فروزنده خانوم را دوست ندارم. درست است که نباید آدمم را قضاوت کنم . فروزنده هم مثل بقیه آدمها نقاط قوت و ضعف دارد (هنوز قوتش را پیدا نکرده ام) اما ته دلم دوستش ندارم. دلم می خواهد زندگی اش را یک جاهایی بپیچانم که خودش هم نفهمد چه اتفاقی افتاد. یا مثلا توی داستان به راه راست هدایتش کنم. اما خوب این هم با عقل جور در نمی آید که یک زن پنجاه و خورده ای ساله هدایت شود.
شاید بهتر باشد فروزنده خانوم را ببرم در حاشیه و مثلا یکی از بچه ها را پررنگ کنم. باید بیشتر فکر کنم.

May 26, 2008

چهاردهم

... باد آرام آرام می خورد به پرده و کنارش می زند. رگه های باریک نور می تابد توی اتاق . قرمز و نارنجی ملافه ها پیدا می شود. از آن دورتر ها صدای آب می آید. آب لاجوردی .خنکی ملافه ها کم کم هشیارم می کند. دست می کشم روی خنکی پوستت. آرام آرام. انگار آفتاب که می زند و صدای آمدن روز می آید حرارت پوست می خوابد و آنوقت تو بیدار می شوی. چشمهایم را می بندم. دوباره باز می کنم. سرت آرام توی بالش فرو رفته است. توی خواب هم می خندی. روی موهایت دست می کشم. همه جا نقره ای است. بالهایت ذره ذره زیر نور خورشید محو می شود.
ما ساکنین بهشتیم. صبح که می دمد ما را به زمین می خوانند. .

May 21, 2008

دوازده به علاوه یکم!

خیلی وقت است که از آن روز گذشته. همان روز که بی صدا از خواب بیدار شدم. اصلا خواب بودم؟ همان روز که چشمهایم باز باز بود. بیدار شدم، لبه تخت نشستم و پاهایم را توی بغلم جمع کردم. می دانستم که مرده است. چند وقتی بود که صدایش را نمی شنیدم. حضورش را نمی فهمیدم. نمی دانستم چکار کنم. خالی شده بودم. مثل قهرمان داستانی که یک روز از خواب بیدار شد و دید آدم درونش مرده است.
باید اشک می ریختم. باید برای مرده ام سوگواری می کردم. باید می گفتم که خیلی عزیز بوده و بهترین آدم درون روی زمین بوده و تظاهر می کردم که همیشه به یادش خواهم بود و هیچ کسی جایش را نخواهد گرفت. اما هیچ کدامشان را نکردم. حالا اگر به بقیه می توانستم دروغ بگویم به خودم که نباید می گفتم. همانطور زانوهایم را بغل کردم و هی به مغزم فشار آوردم که عزیزی و بهترینی اش را باور داشته ام؟ آخر همه جوینده ها که آخرش یابنده نمی شوند.
کاری نمی شد کرد. زندگی هر روزه ام را شروع کردم و کم کم دیدم انگار خیلی وقت بود که مرده بود و من تازه فهمیده بودم. شاید خوابش را دیده بودم که گفته بود مرده است.
حالا این روزها گاهی دلم تیر می کشد. درد می کند یا ناسور می شود. انگار که دارد نطفه ای بسته می شود. بدون این آدمک کوچک که آدم بزرگ زنده نمی ماند. مراحل آمدنش سخت و طولانی و طاقت فرساست اما حتما ارزشش را دارد. باید صبر کنم. حالا نه که وقتی به دنیا آمد همه چیز خوب می شود. تازه اول کار است.
باید برایش برنامه ریزی کنم. نه، کلاس زبان و شنا و رقص نمی خواهم بگذارمش. نمی خواهم بگذارم خسته شود. مثل قبلی. آره. خسته شده بود. از این همه شعار و شو و نمایش. از این همه تو خالی که دورش زرورق پیچیدند و به خوردش دادند. از این همه حرف که به خوردش دادند و این همه کلمه که به چشمش ریختند. آخرش انقدر که خسته شد مرد.
شاید برایش فیلتر بگذارم. مثل توری پنجره. فقط آنهایی را ببیند و بشنود . حس کند که بی هیچ حرف و سخن و تلاشی جذب بشود. فقط چیزهای واقعی را. نه هیچ چیز پوشالی را.
این روزها در هوای نسبتا بهاری راه می روم. آسمان و زمین را نگاه می کنم. با کودک متولد نشده ام حرف می زنم و از اشتباهات گذشته و برنامه های آینده برایش می گویم. از دوستیهای خالص بی مکان و زمان و چراغهای روشنی که در دل آدم جا می گذارند.
از بازیهای رایج من از تو بهترم ، من از تو خوشبخت ترم ، من از تو برنده ترم برایش می گویم که الکی به تله شان دم ندهد که همه شان خالی اند با یک زرورق رنگی. یک جشن تولد الکی. برایش توضیح می دهم که این توری برای محافظت خودش است و با اینکه می خواهم آزادش بگذارم اما نمی توانم. حداقل تا وقتی که بزرگ تر شود .

May 13, 2008

دوازدهم

شما که آن بالا نشسته اید یحتمل هم می بینید و هم می شنوید. پس چرا طوری رفتار می کنید که آدم دچار این اندیشه شود که شما نکرده! نه می بینید و نه می شنوید.
آخر عزیز من هر چیزی هم حدی دارد. قرار است همه چیز را تقسیم کنی بین ما. نه اینکه مثلا ته سبد بدشانسی ات را بتکانی سر یکی که داشته از آن زیر رد می شده. سهممان را الکی جای دیگر خرج نکن. پس انداز هم نخواستیم که بعدا سر پیری در رحمت باز کنی و این صحبتها.
فقط یک کمی توجه بیشتر کافی است.
البته صلاح مملکت خویش خسروان دانند . از من گفتن

May 06, 2008

یازدهم

فروزنده خانوم ، بنده خدمت شما عرض کردم که. ..بنده دارم با دختر شما زندگی می کنم. یک کمی بالا پایین دارد مثل همه زندگی ها. اما بد نیست. من هم تلاشم را می کنم.انشاله تا چند سال دیگه وضعمان خوبتر از این می شود که هست. من الکی حرف نمی زنم.

ای آقا. بیخودی شلوغش نکن. بیخود هم واسه من لفظ قلم حرف نزن. دیگه ما که می دونیم تو از کجا اومدی. اصلا دختر من از اول لقمه دهن تو نبود. منتها چشم سفیدی کرد حرف منو گوش نکرد. حالا تازه سرش خورده به سنگ آدم شده. من مادرم. بچمو که از سر راه نیاوردم.

ببینین خانوم. این حرف شما اصلا درست نیست. سر کی به سنگ خورده. من براتون توضیح می دم الان

برو ، برو رد کارت تا اون روی سگ من بالا نیومده. ما کجا ، تو کجا. ناسلامتی ما بزرگ شده شمروونیم. طلاق دخترمو بده خودم همین فردا براش یک شوهر حسابی پیدا می کنم.

May 01, 2008

دهم

مثل همه شبهای دیگر که خانه ام، پشت میز کوچک و جلو کامپیوتر نشسته ام. تقه به در می خورد. می دانم اگر چند ماه پیش بود دلم هری می ریخت پایین که این وقت شب چه کسی با من کار دارد. الان اما دیگر هول نمی کنم، می دانم مرد همسایه روبرویی است که آقای مهندس است و شبها دیر می آید به خانه.
همیشه یک تقه به در می زند و بعد در صدایی می کند و باز می شود. مرد می رود تو و پشت سرش در را می بندد.
امشب اما مرد خیلی آرام به در نمی کوبد. با دفعه اول هم در باز نمی شود. حدس می زنم ماجرایی در پیش است. حالا البته امادگیش را دارم. دفعه اول نیست. صدای بستن در بلند می شود. چند دقیقه بعدترش هم صدای خفه داد. بعد هم فحشهایی که به زبان سلیس ترکی توی فضا پخش می شود(من که ترکی بلد نیستم اما حدس می زنم وسط دعوا به هم فحش می دهند نه که قربان صدقه هم بروند)
کار خاصی ندارم بکنم. شنیدن دفعه اولش برایم غیرمنتظره بود. کارم را می کنم و گاهی هم گوشم را تیز می کنم تا ببینم از وسط آن صدای گنگ و خفه کلمه آشنایی به گوشم می خورد یا نه. و به این فکر می کنم که چقدر زندگی میان دادهای خفه و تقه های محکم به در کوبیده شده و خانه های کوچک سخت و غمگین کننده است.