" /> مریم گلی: April 2008 Archives

« March 2008 | Main | May 2008 »

April 27, 2008

نهم

گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو!
فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را یک لبخند پر می کند. به پهنای صورت. فرض کن از شنیدن یک خبر که به گوشت رسانده شده. از آنطرف خط. از یک فاصله. که گاهی کش می آید و گاهی جمع می شود.
ته دلت می خندی که فاصله همیشه هم بد نیست. گاهی وقتها یک فاصله جدید لبخند هم همراهش می آورد. انگار که جمع جبری فاصله ها تغییر نمی کند. یکی که کش بیاید آن یکی جمع می شود.
اصلا گاهی وقتها فاصله لازم است. آنقدر که هیچ دراز دستی نتواند فاصله را پر کند و خراشی بیندازد.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم. آخرین تکه برف را که ذره ذره آب می شود و انگشتدانه های سبز که روی درختها چشمک می زنند و فاصله زمستان تا بهار را امده اند. مثل تو.
قیچی را بر می دارم. ته خط فاصله را می چینم و خلاص

April 11, 2008

هشتم

... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها را باد می کند. اینکه اگر مرا نگاه می کنید احساس می کنید بدجنسم مال برداشتن پف پشت چشم است. کم کم عادی می شوم برایتان.
روزها توی خانه می چرخم. غذایی می پزم ، تلویزیون نگاه می کنم، روی مبل می نشینم و روزنامه را ورق می زنم! دختر ها هم می آیند و می روند . می گویم مادر جان یک کمی به خودت برس. مادر جان محلش نذار،سرت به کار خودت باشد.مادر جان زنگ بزن کلانتری بیایند ببرنش یک چک بزنند در گوشش یک کمی چشمش بترسد. مادر جان خودم برایت یک شوهر پولدار دکتر پیدا می کنم که بروی خارج. مادر جان مردی که حرف زن را گوش نکند را باید از زندگی انداخت بیرون. مرد باید مثل پدرت باشد. نگاه کن. مادر جان می خواهی بچه را ببری دکتر من هم همراهتان می آیم. مادر جان خودمان بچه ات را بزرگ می کنیم تو فقط حرف من را گوش کن... مادرت هستم خوب ، خیرت را می خواهم!

April 10, 2008

هفت و نیم

جان همان «پارتنر»‌هایتان، هر کاری دوست دارید بکنید اما دغدغه‌های پایین‌تنه‌ای و پشتک واروزدن‌های توی اتاق‌خواب و کرک و پشم جاهای دیدنی و نادیدنی‌تان را به جریان روشنفکری، حقوق زنان و مبارزه با جامعه‌‌ی مردسالار ربط ندهید که حالم را به‌هم می‌زند. خیلی ممنونم، اتاق‌خواب عالی مزدحم!

پی نوشت : گاهی وقتها لینک دادن علامت موافقت است.

April 09, 2008

هفتم

تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه را از سر گذرانده ای. ان چیزی که بر تو رفته و خودت و من و خیلی های دیگر می دانند تمام شده. تو در سیاهی شب گم نشدی. زخم خوردی ، از پا افتادی اما از نفس نیفتادی. بلند شدی. گیرم نیم خیز، آمدی جلو. شاید با دستهایی که پناهت شدند روی دیوار. حالا اینجا که رسیده ای نور دارد سو سو می زند. من می گویم دل قوی دار. حیف است. حالا که سیاهی شب را از سر گذراندی محکم باش تا دمیدن صبح را هم ببینی. گیرم راهش یک کمی دور باشد یا دیر و زود داشته باشد اما سوخت و سوز ندارد! خورشید باید بتابد. حتی اگر ابرهای سیاه و بارانی و گاهی برفی رویش را بگیرند. بالاخره باید کنار بروند. تو هم با همین چتر نیم بندی که داری رو پاهایت بایست. صاف و استوار. نگذار رعد و برق به امیدت بزند. چیزهایی که اینجا و آنجا جلوی پایت سد می شوند و راهت را پر پیچ و خم تر می کنند را جدی نگیر. جلوتر برو. یادت نرود تو از سیاهی شب گذشته ای.

April 06, 2008

ششم

پنجره ها را باز کرده ام. هوای ملایم می پیچد توی خانه. ملافه و روتختی و هر چه به نظر کثیف می آمد را ریخته ام توی ماشین. دستهایم را بو می کنم. بوی تمیزی و پاکی می دهد. مثل من. مثل تو. خانه تمیز است. برق می زند. بوی عود می آید. زیر لب موسیقی را زمزمه می کنم. می خواهم آشپزی کنم. با عشق. که رنگها را با هم قاطی کنم. هم بزنم. کم و زیاد کنم. همانطور که دوست داری. که بگویی به به و آب دهانت راه بیفتد. همه چیز اماده است. من،زمین،آسمان و خانه. آماده و منتظر که از راه برسی .

April 05, 2008

پنجم

هنوز کسی سرپرستی آسمان را قبول نکرده است. این را توی نامه نوشته بود. زیرش هم اضافه شده بود تقصیر خودش بوده. به اندازه کافی ¨توی چشم ¨نبوده. یک کلام، نظر کسی را نگرفته. این است که سرپرستی دیگران را گرفته اند. بعدترش هم اضافه شده که زمان زیادی ندارد. هرچه بگذرد شانس اش کمتر می شود.
او هم دست به کار شده. اول آفتاب را آورده. بعد باد وزیده. بعد ابرآمده. بعد باران گرفته. فایده ای نداشته. حالا دارد برف می آید و مه هم گرفته. ما هم ماندیم معطل و مستاصل پشت پنجره که آخرش چه می شود.

April 04, 2008

چهارم

امروز موچم

April 03, 2008

سوم

راههای پیچ در پیچ پشت همه درهای بسته به یک جا می رسد : خوشبختی
بازی را شروع کنیم؟

April 02, 2008

دوم

مرغ دريايی ،‌‌بالاتر از آخرين طبقه ساختمان مصلوب شده است. بالهايش را جمع می کند. يعنی تلاش می کند که جمع کند. سرش را کمی خم می کند. بدنش را به جلو می کشد. باد باز می زند به تنش و دوباره مصلوب می شود.
دوباره بالهایش را جمع می کند. سرش را می آورد پایین. این بار اما چرخی می دهد به تنش. راهش را کج می کند و سمت دیگر پرواز می کند. دیگر مرغهای دریایی هم انگیزه مصلوب شدن ندارند.
سرها خم شده ،بالها نیمه باز و بدنها آماده چرخش. این روزها ، دور، دور بادهای موافق است. تا کدام طرف بوزد