« | Main | »

من ، ذهن شرطی و آدمهایی که از هم عبور نمی کنند!

در کافه تریای طبقه دوم دانشگاه نشسته ام. دارم درس می خوانم. نه خیلی ساکت است و نه خیلی شلوغ. دقیقا همان فضایی که برای من راحت است.سرم را از روی کتابها می آورم بالا. مرد دارد طرف من می آید و یک علامت سوال روی صورتش است. سرم را می اندازم پایین. حوصله حرف زدن ندارم. خدا خدا می کنم از کس دیگری سوال کند. یک راست می آید سر میز و می گوید سلام و می پرسد آیا اینجا درس می خوانم. می گویم بله. نگاهش می کنم . نمی شود فهمید چند ساله است. صورتش صاف است بدون یک تار مو و روی سرش ، اینجا و آنجا ، موهایی سبز شده است. شروع می کند به سوال کردن. که چه می خوانم و چه می کنم و چطور آمده ام و اینها. فرانسه خوب حرف می زند. می خواهد بیاید درس بخواند. فوق لیسانس اش را قبول ندارند و می خواهد برای کار مدرک بگیرد. اهل رومانی است. برایش توضیح می دهم که چه راههایی دارد. می پرسد می شود بلندتر صحبت کنم؟ می گوید به خاطر این (اشاره به ابروی نداشته) و این (اشاره به موهای نداشته) شنوایی اش کم شده است. اجازه می گیرد بنشیند. حرفهایم که تمام می شود می پرسد اهل کجایم. می گویم ایران. می گوید اه ، زن سابق من هم ایرانی بود و شروع می کند از داریوش و رباعیات خیام و چه و چه حرف زدن و هر دو جمله در میان هم از پویان، برادر زن سابقش جمله ای نقل می کند. من اما دیگر نمی شنوم. ذهن شرطی ام سناریو اش را شروع کرده. زن ایرانی که با مرد خارجی (یا مرد ایرانی که مثل خارجی ها بزرگ شده) ازدواج کرده و حتما پدرش را تا توانسته در آورده و تا دسته ... بعد هم ول کرده و رفته است. نمی توانم جلوی ذهنم را بگیرم. این دفعه حتی ریزش موی ناشی از شیمی درمانی را هم از چشم زن می بینم. مرد به دنبال بورس است. می گویم فقط از یک طریق می شود. می گوید بدون پول نمی توانم. بعد از جدایی چیزی برایم نمانده. شاید یک مقداری بدهی یادگار زن باشد ، این را هم ذهن شرطی ام می گوید. مرد می رود دنبال کارش و من می مانم و یک ذهن شرطی

مرد زندگی زن را تباه کرده و زن از یک جا به بعد دیگر تصمیمش را گرفته و جلوی تباهی بیشتر ایستاده. زن از مرد جدا شده .از یکسال هم گذشته. رفته دنبال زندگی خودش و خانه ای از نو بنا کرده. مرد اما ول نمی کند. یک چوب دستش گرفته و هر از گاهی دستی می رساند. نمی فهمم چرا. زن با تمام ضربه ای که خورده باز سر پا ایستاده و رو به جلو حرکت کرده و وارد دنیای جدید شده. زن مرد را پشت سر گذاشته. مرد اما سر جایش ، همان عقب ؛ مانده. داد میزند و چوب را دور سرش تکان می دهد! احمق است ، نه؟
زن زندگی مرد را تباه کرده و مرد از یک جا به بعد تصمیم گرفته و جلوی تباهی بیشتر ایستاده. مرد از زن جدا شده. از دو سال هم گذشته. رفته دنبال زندگی خودش و آن قسمتی را که از دست تباهی زن در امان مانده دوباره ساخته . زن اما ول نمی کند ، از هر روزنه ای برای انگشت رساندن استفاده می کند. نمی فهمم چرا. مرد با تمام ضربه ای که خورده باز سر پا ایستاده و به جلو حرکت کرده و وارد دنیای جدید شده . مرد، زن را پشت سر گذاشته . زن اما سرجایش ، همان عقب، مانده. در نمایشنامه تک نفره اش دارد بازی می کند. برای خودش دست هم می زند!
آنها که عقب مانده اند هیچ وقت عبور نمی کنند. آنقدر همان عقب می مانند تا داستانشان تمام شود.

Comments

خیلی راست بود
من از خودم هم دارم عبور می کنم واسه اینکه تموم نشم
اون هنوز داره پل می شماره و میگه من کیم و کجامو و این دختر رو کی دیوانه کرذه

unhay ke aghab mundan tavanaye ubur ham nadaran!
like it!

اولی: امان از دست این زنها! زنم تمام دارائی ام را برداشت و رفت.
دومی: خوش به حالت! زن من تمام دارائی ام رو برداشت و نرفت

;)

maryam chera navashte haye to enghadr ravounan? I liked it a lot!

سلام مریم خانوم ! سال نوتون مبارک باشه .... :-)

sage خانم عزیزم سال نو مبارک .. برایت سالی سرشار از شادی سلامت و موفقیت آرزومندم ..