" /> مریم گلی: March 2008 Archives

« February 2008 | Main | April 2008 »

March 31, 2008

اول

همان اول که خدا بود و کلمه بود. همان جا که همه چیز شروع شد. تماس اول. حرف اول. نگاه اول. لبخند اول. بوسه اول.
شمردن برای انتظار همیشه معکوس است. اما این بار نه. شمارش از اول آغاز می شود. انتظار شاید. یک انتظار شیرین. بدون دانستن آخرین شماره. پس از اول شمرده می شود و شماره شماره اش زیر زبان مزه مزه می شود و ترش و شیرینش زندگی را زیر پوست می دواند.

این روزها گاهگاهی به بچه دار شدن فکر می کنم. هنوز هم در گوشه های ذهنم احساس غریبی می کنم. شاید هنوز ساعت بیولوژیکی مادر شدنم به کار نیفتاده باشد. چند وقت پیش توی یکی از وبلاگها صحبت بچه و سینگل مادر بودن و این حق که زن برای خودش بچه بخواهد و اینها بود (لینک نمی دهم چون صاحب وبلاگ اعلام رسمی کرده که از بنده حقیر خوشش نمی آید گفتم روی اعصابشان یک وقت راه نروم) من گاهی وقتها یک چیزهایی را نمی فهمم. برای من بچه داشتن با خانواده داشتن معنی می شود. حالا نه حتی به معنای تعریف سنتی خانواده. به نظر من بچه همانقدر که مادر می خواهد پدر هم می خواهد. حالا گو اینکه در خانواده های قدیمی ما نقش و حضور پدر در رشد بچه خیلی پررنگ نبوده اما حضورش همیشه بوده است. من هیچ وقت برای بچه ام همچین چیزی را نمی خواهم. اصلا هم علاقه ای ندارم بچه ای را تنها بزرگ کنم. حتی اگر یک روزی با پدر بچه هم مشکل پیدا کنم یا حتی خودم نخواهم ببینمش این حق را از بچه ام نخواهم گرفت. یعنی به نظرم اجازه اش را ندارم.
یکی از بدیهای مردم ایران(به صورت عمومی ذکر می کنم) این است که وقتی طلاق می گیرند کاملا رشته های ارتباطی را قطع می کنند. این برای بچه ها اصلا خوب نیست. بچه یا مادرش را نمی بیند یا پدرش را. و اگر قرار باشد پیش هر دو برود و بیاید یا این پشت سر آن حرف می زند یا آن پشت سر این. نمی گذارند بچه خودش ارتباطش را با والدینش پیدا کند. نمی دانم انگار می ترسند که داشتن ارتباط با والد دیگر باعث تضعیف موقعیتشان بشود یا یا یک کشعری در همین مایه ها.
یادم می آید چندین سال قبل دختر یکی از آشناها - که از بچگی بیرون ایران بزرگ شده بود - با پسر یک آشنای دیگر که همان شرایط را داشت ازدواج کرد. یکی دو سالی با هم بودند و یک دختر هم به دنیا آوردند و دعوایشان بالا گرفت. هیچ وقت هم اخرش نهمیدیم که چه شد اما خیلی سنگین از هم جدا شدند. سنگین که می گویم یعنی کار به زندان و بازداشت و اینها هم رسید (برای پدر خانواده) . خانواده دختر یک دفعه غیب شدند. خبرها از طرف خانواده پسر می امد و مسلما انها هم داستان خودشان را تعریف می کردند. صحبت از دخالت خانواده دختر بود. به هر حال از این قضیه گذشت. بعد از یکی دو سال از جدایی مادر دختر را جایی دیدیم. هر دو نفر مقصر بودند. قضیه شان تمام شده بود. بچه با مادرش زندگی می کرد و هفته ای چند ساعت را با پدرش می گذراند. مادر زن داشت از شیرینکاری های نوه اش تعریف می کرد. لا به لای حرفهایش گفت ما هیچ وقت توی خانه در مورد پدر دختر حرفی نمی زنیم. یعنی به بدی. گفت با وجود تمام اتفاقهایی که افتاده و درگیری هایی که داشتیم این پدر بچه است. نوه ام باید پدرش را ببیند و خودش پدرش را بشناسد. می گفت دخترم خیلی مقیداست که بچه اش حرف پدرش را گوش دهد حتی گاهگاهی اگر پدر دخترش را دعوا کند مادر طرف پدر را می گیرد.
آخر شب که برگشتیم خانه به پدرم گفتم حتی اگر این مادر زندگی را به هم ریخته باشد با این حرفش تمام گناهانش پاک شده! آدمی که انقدر شعور داشته باشد و بفهمد که بچه باید هم پدر و هم مادرش را ببیند چیزی است که زیاد دور و بر ما پیدا نمی شود.

March 24, 2008

بهار، بهار چه اسم آشنايي!
صدات مياد اما خودت كجايی؟
وا بكنيم پنجره‌ها رُ يا نه؟
تازه كنيم خاطره‌ها رُ يا نه؟

حالا دیگر از عید و بهاریه و بوی بهار و این چیزها دیگر گذشته. گرچه امسال طولانیترین زمستان عمرم را دارم می بینم. هنوز هم تمام نشده. هنوز هیچ بویی از بهار نمی آید. هنوز هم صبح باید خودمان را بپوشانیم که سگ لرز نزنیم.
حال و هوای عید نداشتم. امسال دلتنگیم برای خانه ام بیشتر شده بود. برای حال و هوایم قبل عید و شمال رفتن. امسال اولین عید مستقلیم بود. اولین سال که در خانه شخصی! عید داشتم و برای خودم هفت سین چیدم. تا چند ساعت قبل عید همه چیز مثل همیشه بود. خرید که کردم و آمدم خانه. افتادم به جان خانه (خانه تکانی قبلا کرده بودم. دست کشیدن آخر مانده بود.) هفت سین را که چیدم و غذا هم که درست کردم تازه یک کمی بوی بهار که نه , بوی تمیزی و نویی توی خانه پیچید. تا وقتی که مهمانها آمدند. حرف زدیم و خوردیم و خندیدیم و تبریک گفتیم و نشستیم پای هفت سین و بعد هم گرفتیم خوابیدیم و ریز ریز خندیدیم و من یاد سالهای نه چندان دور افتادم که شب پیش دوستهایم می خوابیدم و تا صبح کر کر خنده بود. کله سحر از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و روز اول سال نویمان آغاز شد.

حياطِ ما يه غربيل
باغچه‌ی ما يه گلدون
خونه‌ی ما هميشه
منتظر ِ يه مهمون
راستش را بخواهید کمی بهار امده است اینجا. حالا روزها که از خواب بیدار می شوم و از پنجره تپه رو به روی خانه را نگاه می کنم ، رد پای سنجابها را می بینم. گاهی وقتها خودشان هم بالا و پایینی می پرند و می دوند. دلم برایشان تنگ شده. برای سنجاب خانه برادرم که می آید پشت پنجره و می نشیند تا خوراکیش را بگیرد.

بهار بهار يه مهمون قديمی
يه آشنای ساده و صميمی
يه آشنا كه مثل قصه‌ها بود
خواب و خيال ِهمه بچه‌ها بود

یکسال دیگر هم تمام شد. یکسال دیگر از زندگی گذشت. امسال روزهای بیشتری را لذت بردم و سعی کردم کمتر به خودم ، بدنم ، روحم ، قشار وارد کنم. نمی دانم چقدر موفق شدم در کم کردن از فشار. امسال ، سال سخت تری پیش رو دارم. شاید سرنوشت ساز تر. باید بیشتر به خودم برسم. هنوز گرههایی زیاد هست که باید باز شود و بار فرهنگی سنگینی که باید زمین گذاشته شود.
بهار اومد برفا رُ نقطه چين كرد
خنده به دلمردگي زمين كرد
چقدر دلم فصل بهارُ دوس داشت
وا شدنِ پنجره هارُ دوس داشت
بهار اومد پنجره هارُ وا كرد
منو با حسی ديگه آشنا كرد

اینجا بشنوید

March 12, 2008

من ، ذهن شرطی و آدمهایی که از هم عبور نمی کنند!

در کافه تریای طبقه دوم دانشگاه نشسته ام. دارم درس می خوانم. نه خیلی ساکت است و نه خیلی شلوغ. دقیقا همان فضایی که برای من راحت است.سرم را از روی کتابها می آورم بالا. مرد دارد طرف من می آید و یک علامت سوال روی صورتش است. سرم را می اندازم پایین. حوصله حرف زدن ندارم. خدا خدا می کنم از کس دیگری سوال کند. یک راست می آید سر میز و می گوید سلام و می پرسد آیا اینجا درس می خوانم. می گویم بله. نگاهش می کنم . نمی شود فهمید چند ساله است. صورتش صاف است بدون یک تار مو و روی سرش ، اینجا و آنجا ، موهایی سبز شده است. شروع می کند به سوال کردن. که چه می خوانم و چه می کنم و چطور آمده ام و اینها. فرانسه خوب حرف می زند. می خواهد بیاید درس بخواند. فوق لیسانس اش را قبول ندارند و می خواهد برای کار مدرک بگیرد. اهل رومانی است. برایش توضیح می دهم که چه راههایی دارد. می پرسد می شود بلندتر صحبت کنم؟ می گوید به خاطر این (اشاره به ابروی نداشته) و این (اشاره به موهای نداشته) شنوایی اش کم شده است. اجازه می گیرد بنشیند. حرفهایم که تمام می شود می پرسد اهل کجایم. می گویم ایران. می گوید اه ، زن سابق من هم ایرانی بود و شروع می کند از داریوش و رباعیات خیام و چه و چه حرف زدن و هر دو جمله در میان هم از پویان، برادر زن سابقش جمله ای نقل می کند. من اما دیگر نمی شنوم. ذهن شرطی ام سناریو اش را شروع کرده. زن ایرانی که با مرد خارجی (یا مرد ایرانی که مثل خارجی ها بزرگ شده) ازدواج کرده و حتما پدرش را تا توانسته در آورده و تا دسته ... بعد هم ول کرده و رفته است. نمی توانم جلوی ذهنم را بگیرم. این دفعه حتی ریزش موی ناشی از شیمی درمانی را هم از چشم زن می بینم. مرد به دنبال بورس است. می گویم فقط از یک طریق می شود. می گوید بدون پول نمی توانم. بعد از جدایی چیزی برایم نمانده. شاید یک مقداری بدهی یادگار زن باشد ، این را هم ذهن شرطی ام می گوید. مرد می رود دنبال کارش و من می مانم و یک ذهن شرطی

مرد زندگی زن را تباه کرده و زن از یک جا به بعد دیگر تصمیمش را گرفته و جلوی تباهی بیشتر ایستاده. زن از مرد جدا شده .از یکسال هم گذشته. رفته دنبال زندگی خودش و خانه ای از نو بنا کرده. مرد اما ول نمی کند. یک چوب دستش گرفته و هر از گاهی دستی می رساند. نمی فهمم چرا. زن با تمام ضربه ای که خورده باز سر پا ایستاده و رو به جلو حرکت کرده و وارد دنیای جدید شده. زن مرد را پشت سر گذاشته. مرد اما سر جایش ، همان عقب ؛ مانده. داد میزند و چوب را دور سرش تکان می دهد! احمق است ، نه؟
زن زندگی مرد را تباه کرده و مرد از یک جا به بعد تصمیم گرفته و جلوی تباهی بیشتر ایستاده. مرد از زن جدا شده. از دو سال هم گذشته. رفته دنبال زندگی خودش و آن قسمتی را که از دست تباهی زن در امان مانده دوباره ساخته . زن اما ول نمی کند ، از هر روزنه ای برای انگشت رساندن استفاده می کند. نمی فهمم چرا. مرد با تمام ضربه ای که خورده باز سر پا ایستاده و به جلو حرکت کرده و وارد دنیای جدید شده . مرد، زن را پشت سر گذاشته . زن اما سرجایش ، همان عقب، مانده. در نمایشنامه تک نفره اش دارد بازی می کند. برای خودش دست هم می زند!
آنها که عقب مانده اند هیچ وقت عبور نمی کنند. آنقدر همان عقب می مانند تا داستانشان تمام شود.

March 06, 2008

درخواست کمک

با عرض شرمندگی از عدم رعایت کپی رایت و این حرفا
کسی هست که بتونه به من کمک کنه این دو تا کتاب زیر رو از یک جایی فرضا دانلود کنم ؟

Internal erosion of dams

sediment transport

March 01, 2008

خانوم روزهای ابری
پرسیده ای که برای چه می نویسم. تاکید هم کرده ای که بازی نیست. از صبح که این را خوانده ام تا الان فکرم هزار جا رفته است. همه جا سرک کشیده . میان این همه فکر و خیال تصویر عروسک بازی بچگی هم به یادم آمد. نفمیدم ربطش چه بود. یادم افتاد که چند باری که قالیچه کوچک را توی ایوان اتاقم انداختم و چند تا عروسک و بساطشان را آنجا پهن کردم که شاید دخترخاله که آمده خانه مان با من بازی کند که به گمانم نکرد. کسی نبود هیچ وقت که با من بازی کند. فقط گهگداری خانه خاله بازی می کردیم. خودم هم اهل بازی نبودم. عشق بازی داشتم اما همه انرژی ام سر آماده سازی تمام می شد. لباسهای عروسکها را می شستم، خودشان را هم، همه چیز را مرتب می کردم بعد همه را تقسیم می کردم که سهم هر کس معلوم باشد آنوقت پای بازی که می رسید دیگر خسته می شدم. مثل لگو بازی کردن بود. همه لگو ها را خالی می کردم. جدا می کردم. تقسیم می کردم بعد دیگر حوصله ام نمی آمد. بزرگتر که شدم بقیه کارهایم هم همینطوری شد. موقع درس خواندن چهار ساعت میزم را تمیز می کردم و دیگر نای درس نداشتم. می خواستم نقاشی کنم ، فکر می کردم اتاقم را تمیز کنم بهتر است. تا عصر سر اتاقم بودم و آن تصمیم می ماند برای فردا. دلم می خواست که برای خودم برنامه بریزم. اتاقم پر بود از دفتر و دستک در شکلها و رنگهای مختلف. اما دریغ از یک خط برنامه. هیچ وقت ، هیچ جای پنهان و آشکار برای نوشتن نداشتم. گهگداری دلم می خواست که من هم یک دفترچه خاطرات مثلا داشته باشم. که حرفهایم را توش بنویسم. همیشه اسفند ماه که می شد یک تقویم یادداشت دار می خریدم که روزهایم را داخلش بنویسم و تقویم سال قبل را بر می داشتم و چهار تا صفحه پراکنده را که نوشته بودم می کندم و دفتر را می دادم به کسی که چرکنویس لازم بود.
نمی دانم اولین بار چرا تصمیم گرفتم بنویسم. اما می دانم علت اش هر چه بود از " من آدم خوبی هستم" سرچشمه می گرفت. نوشتن برایم یک جور عرضه " خود" بود. نمی دانم چه اصراری داشتم که بگویم من آدم خوبی هستم و با بقیه فرق دارم. هی " خود" های مختلف را لا به لای خط و نوشته ها تصویر می کردم و به خورد صفحه می دادم. همه قصیه همین است. وگرنه نویسندگی و داستان و غیره و ذلک همه برایم بازی بود. یا شاید هم خیال. می دانی، من خیالاتم را هیچ وقت جدی نگرفتم درست مثل خودم که هیچ وقت جدیش نگرفتم.
این عرضه " خود" هم برایم بازی بود. هیچ وقت از انکه حرفهایم را رک و صریح بزنم خوشم نیامده. یعنی شاید جراتش را هم نداشته ام. دوست داشتم خودم را لای زروق رنگی کلمه ها و رمز و کنایه و اشاره بپیچم. انقدر که گاهگاهی که به عقب بر می گردم خودم هم نوشته ها را نمی فهمم. شاید هم یک جور سانسور بود. سانسور "خود" لای کلمه ها. برایم نوشتن توی دفتر خاطرات شخصی و این چیزها اصلا معنی ندارد. من آدم برگشت به نوشته ها نیستم. همیشه ؛ اگر چیزی را کنار گذاشتم که بعدا سراغش بروم ، هیچ وقت نرفتم. برای همین ، از یک زمانی به بعد دیگر هیچ مقاله و مجله و روزنامه را به هوای اینکه بعدا می خوانم نگه نداشتم. من می نویسم تا شهوت " خود" برایم تمام شود. اثبات خودم نمی دانم به کی و چی. از یک زمانی شروع شد. همانطور که می نوشتم و صیقل می دادم و "خود" زایی می کردم ، فهمیدم که اینها فقط حرف است. روان و نرم نوشته می شود روی کاغذ و بعد هم از بین می رود . فهمیدم خیال می کنم که " خود" نوشته خودم هستم. حالا من ماندم و چندین "خود" که نصفه نیمه این گوشه و آن گوشه رها شده اند و هر کدام تکه ای از من را دارند. فکر می کنم شهوت هم دارد کم کم می خوابد.
الان، تنها چیزی که باعث می شود نتوانم از این نوشته ها دل بکنم و نگاه کردن و خواندنشان حس دندان درد بهم می دهد ، که هم درد دارد و هم لذت ، آدمهای زندگی ام هستند که مرا از لا به لای نوشته ها پیدا کردند ؛ عاشقم کردند و من باز لا به لای نوشته ها گمشان کردم.