" /> مریم گلی: February 2008 Archives

« January 2008 | Main | March 2008 »

February 28, 2008

بازگشت ظفرمندانه! من و وبلاگ مبارک. خودم که حال و روزم معلوم نیست اصلا، این وبلاگ هم از حال رفته بود. چند تا اتفاقی که ممکنه برای یک سایت در طول زندگیش بیفته! همه با هم برای اینجا افتاد. برای همین غیبت کشداری شد. همینطوری گفتم اینا رو بگم که یک چیزی گفته باشم. وگرنه حالا بودن و نبودن اینجا فرقی به حال کسی یا خودم نمی کنه!
عطا دعوت کرده بود من به بازی ویلاگی . اولا که شرمنده به خاطر این همه تاخیر. دوم اینکه من فعلا حوصله بازی اینا ندارم. سوم اینکه من الان چندین ساله که یک کتاب دستم نگرفتم! چه به برسه به اینکه نصفه مونده باشه. عبرتی باشه برای سایرین خلاصه
من کماکامن در همان احوالات نامربوط به سر می برم. مضاف بر اینکه هیچ تصویر روشنی از دو سه ماه آینده ندارم و این از همه چیز بدتره. دعا می کنم که هر چی بهته همون بشه اما خوب آدمزاده دیگه. یک جورایی بریدم.
کاملا احساس می کنم که شبیه آدم آهنی شدم. یک آدم اهنی که سیمهای مغزش همه افتاده رو هم و در ضمن کتاب هم نمی خونه عطا جان. تلویزیون هم نمی بینه. فیلم هم تقریبا نمی بینه. با کسی هم زیاد حرف نمی زنه و بیشتر مواقع خسته است. تصویر دلنشینی بود، نه؟
این هم می گذره. مثل بقیه زندگی که تا الان گذشته. فقط یک خستگی می مونه به تن آدم. همین انگار

پی نوشت. من فقط یک تشکر اساسی بدهکارم به این دوستم. واسه اینکه این مدت وقت و بی وقت هی بهش گفتم سلام، فلان چیز خراب شده. اون هم گفت علیک سلام و کارمو راه انداخت.
این دوستم هنرمند هم هست تازه. علاوه بر اینکه تمام مشکلات کامپیوتری و اینترنتی شما رو بلده حل کنه سایت خودش هم حرف نداره. کارت نوروز بفرستین شما هم!

February 11, 2008

دمر روی تخت دراز کشیده ام. تخت چوبی. دست هایم را باز کرده ام. گونه راستم روی زمین است. گوش چپم صدا می شنود. باد است؟ باد هم هست. صدای آب هم می آید. انگشتهایم را تکان می دهم. سرشان خیس می شود توی آب. آفتاب می خورد پشتم. سلولهای بدنم برای خورشید دست تکان می دهند . برایش آغوش هم باز کرده اند.
چشمهایم را می بندم و فکر می کنم. نه دروغ گفتم. فکر نمی کنم. چشمهایم را می بندم و ماسه ها را می بینم. که ردشان روی تنم مانده و باد که از روی تنم رد می شود و توی گوشم هو می کند. مرغ دریایی سلام می کند. لای چشمهایم را باز می کنم. بهش می خندم و همانطور که دراز کشیده ام و انگشتهایم توی آب است رازم را برایش می گویم. بال بالی می زند برایم. می خندم و چشمهایم را می بندم.
من حالا یک زن رازدارم با ا نگشتهای خیس و رد ماسه روی پشتم. دراز کشیده ام روی تخت و گذاشته ام باد و آب ؛ مرا با خود ببرند.

February 04, 2008

دل سر انگشتهایم
تنگ شده
برای خنکی و نرمی پوستت
که
تند و آرام
صاف و مارپیچ
بلغزد
بچرخد
برود پایین