" /> مریم گلی: January 2008 Archives

« December 2007 | Main | February 2008 »

January 19, 2008

فکر می کنم در یک حالت انتقالی گیر افتاده ام. از کجا به کجایش را هم اصلا نمی دانم. همین شده که این روزها همه اش احساس کلافه گی می کنم. مال امروز و دیروز نیست. این پروسه چند سال است که شروع شده و هی می گیرد و ول می کند اما تمام نمی شود. گاهی وقتها فشارش خیلی زیاد می شود آنقدر که دلم می خواهد بزنم زیر همه چیز و برم یک جایی خودم را گم و گور کنم. البته به شرایط بیرونی هم بستگی دارد اما نه خیلی زیاد. بیشتر به خودم بر می گردد و احساسی که نسبت به خودم دارم.
زمانهایی که یک مسئله ای ذهنم را مشغول می کند هم این فشار می زند بالا. مثلا الان ذهنم درگیر تز فوق لیسانس است. هنوز آزمایشگاهم شروع نشده اما من حسابی کلافه ام. نمی دانم از کجا باید شروع کنم و مثلا دانستن چه چیزهایی برایم لازم است . مشکل دیگر هم این است که من صبر ندارم. فکر می کنم باید همه چیز را یک شب یاد بگیرم که خوب نمی شود. ایده زیادی هم ندارم که چطور شروع کنم این است که چشم باز می کنم می بینم حالت انتقالی تشدید شده . یک جوری که احساس می کنم روی هوا و زمینم.
حالا این یک مثال بود. در کل احساس جالبی نیست. احساس می کنم به هیچ چیز و هیچ جا حتی خودم وصل نیستم. گوشه ارام مخصوص خودم را انگار گم کرده ام.
قبلا هم در موردش نوشته ام اینجا و مسئله این است که اصلا نتوانستم حلش کنم و این هم هی گم و پیدا می شود. انقدر با خودم غریبه شدم که اگر ازم بپرسند به چه جیزی علاقه داری می گویم هیچ چیز. حقیقتا هیچ چیز. اینکه مثلا چند ساعت – حتی یک ساعت – بشینم و کاری انجام بدهم. می شود گفت بیشتر وقتم پای کامپیوتر می گذرد و از اینجا به آنجا رفتن. اصلا نمی فهمم چطور ساعتها وقتم را می گذارم اینجا و حوصله هیچ کار دیگری را هم ندارم. فقط به صورت احمقانه ای خرید می کنم و بقیه اش را هم اینجا.
اصلا هم از این وضعیت راضی نیستم اما نمی دانم چطور علایق شخصی ام را بر گردانم. که حداقل از انجام دادن کاری لذت ببرم. حتی یک کار ساده مثل کتاب خواندن را هم حوصله ام نمی آید. یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید!
اصلا از این وضعیت راضی نیستم اما کاری هم برای تغییرش انجام نمی دهم. خلاصه که کلاف زندگی ام سر در گم شده.
نمی دانم چطور باید نجات پیدا کنم.

January 08, 2008

صبح از تخت کنده نمی شوم. انگار کوه کنده باشم مثلا و حالا از خستگی نا نداشته باشم. همان بازی همیشگی که ساعت را برای ده دقیقه دیرتر بگذارم و بعدش بیهوش شوم. شاید هم مال روز اول مدرسه است! بعد از دو هفته خوردن و خوابیدن و گشتن و لذت بردن باز به برنامه گذشته برگشتن کار سختی است.
کار زیادی ندارم. چند تا کار اداری و سری هم به استادم می زنم برای چاق سلامتی و سری به آزمایشگاه که اوضاع را ببینم. آفتاب که نباشد خیلی خوشحال نیستم. انگار انرژی ندارم. اما امروز طور دیگری است. این را از در که می زنم بیرون می فهمم. یاد کتی می افتم و دلتنگیش برای شمال. می روم توی مه. آنقدر که فقط سو سوی چراغ ماشینی را که به سمتم می آید می بینم. قطره های مه روی موها و صورتم می نشیند و انگار شسته می شوم. از بالای تپه جاده پیچ دار را می گیرم و می آیم پایین. نمی دانم چرا انقدر خوشحالم حتی وقتی که آفتاب نیست.
می رسم به خیابان . رد می شوم می روم داخل پارک و دوباره می رسم به خیابان. مسیر برایم دوست داشتنی است و بوی خاطرات خوب را می آورد. انقدر که از یادشان لبخند کج و معوجی روی لبهایم می نشیند. می پیچم سمت چپ و یواش یواش می روم تا برسم به سرازیری. مثل همیشه قدمهایم را تنظیم می کنم که توی پانل باشند و خط بین پانلها را لگد نکنم.
نفسهای عمیق می کشم و خدا را شکر می کنم که هنوز جزو دسته ابله ها نرفته ام. من گاهی برای آدمها اسم می گذارم. ابله ها از ناراحتی بقیه شاد می شوند و من هنوز خدا را شکر به ان مرحله از سقوط نرسیده ام. هنوز آدمها و عواطفشان برایم مهمند. البته گهگداری کج و معوج می روم و اشتباه می کنم اما هنوز امید دارم.
حالا می پیچم به راست و انقدر می روم تا برسم به پارک بعدی. توی پارک برف نشسته. از دور که نگاه می کنم چند سانت بالای برفها سفید است. انگار برف و مه با هم قاطی شده باشند. یاد خاله فردوس می افتم و حرفش که طوری زندگی کن انگار شش ماه بیشتر زندگی نمیکنی. از زندگی ات لذت ببر. به یکسال گذشته که نگاه می کنم لبخند می زنم. بالا و پایین داشته ام. لحظات سخت هم همینطور اما الان که نگاه می کنم خاطرات خوبش را می بینم. احساس رضایت همه وجودم را می گیرد. نه به خاطر کارهایی که کرده ام یا نکرده ام. فقط به خاطر لذتی که از لحظاتم برده ام. از شادی آدمها شاد شده ام و همراهشان گریسته ام.
من هیچ خبری از آینده ام ندارم. نمی دانم چند سال زندگی می کنم. ممکن است ازدواج بکنم یا نکنم. بچه دار بشوم یا نشوم. همه آدمها زندگیشان مثل هم نیست. شاید هیچ وقت خانه نخرم. شاید بقیه زندگی ام را در سفر باشم. اصلا مهم نیست که چطور آینده ای پیش رو است. مهم این است که من از انچه دارم لذت ببرم و از بخشیدن عشقم و آنچه مال من است به دیگران نهراسم و خسیسی نکنم.

January 06, 2008

شش تصوير شفاف
وجه اول , تصوير اول:
تو را دوست دارم چون نان و نمک
دوست داشتن دقيقا شبيه حس مهمان عزيزي است که براي خودش لقمه هاي کوچک مي گيرد و با خوردن هر لقمه گرسنه تر مي شود , چرا که خوب مي داند چه صميمانه نمک گير شده است .

وجه دوم , تصوير دوم :
چون لبان گر گرفته از تب
که نيمشبان در التهاب قطره هاي آب
بر شير آبي بچسبد
دوست داشتن يک قدم از آن صميميت پيشين فراتر رفته است . دوست داشتن احتياج دلچسبي است . يک ضرورت حياتي که همه آدمها به نوعي درگير آن هستند , مثل تشنگي , مثل عطش

وجه سوم , تصوير سوم:
چون لحظه شوق , شبهه , انتظار نگراني
در گشودن بسته بزرگي که نمي داني در آن چيست
دوست داشتن يک راز صميمانه است , رازي به روشنايي کسي که دوستش داري و به ابهام همين دوست داشتن

وجه چهارم , تصوير چهارم
تو را دوست دارم
چون سفر نخستين با هواپيما بر فراز اقيانوس
دوست داشتن دلشوره آرامي است . تجربه ساده اي به قشنگي ديدن آرامش يک اقيانوس , وقتي در کنار ابرها نفس مي کشي و خورشيد کنارت نشسته

وجه پنجم , تصوير پنجم:
چون غوغاي درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه ديداري در استانبول
دوست داشتن يک تجربه داغ است . مثل انتظار آمدن کسي که مي داني به همين زودي سر مي رسد . مثل بلاتکليفي عکس العملي که با ديدار با او بايد از خود نشان دهي .
مثل صميميتي که هنوز دست نخورده است.

وجه ششم , تصوير ششم :
تو را دوست دارم
چون گفتن "شکر خدا زنده ام"
دوست داشتن مثل بازگشتن از يک حادثه بزرگ است . مثل وقتي که وجودت پر از شکوه و شکايت است و با اين همه " شکر خدا که زنده ای"

January 05, 2008

امشب شکستم. امشب دیدم شکاف بین دنیای من واقعی و من مجازی انقدر زیاد است که انسان را آزرده کند. من امشب دل عزیزترین آدم زندگی ام را شکستم. من با این حرکتهای رفت و برگشتی بین دنیای مجازی و واقعی ام آدمی را آزردم که بزرگترین قلب دنیا را دارد. آدمی که دنیایش یکی است. همان هست که می بینی.
من امشب از خودم نا امید شدم. از اینکه تمام حرفهایم در حد حرف باقی ماند و به عمل نرسید. من برای همیشه در فضا معلق می مانم. من نه توان وارد شدن کامل به دنیای مجازی را دارم نه علاقه ای به حل شدن در دنیای واقعی ام. من بین خواب و بیداری در رفت و امدم و با این کارم آدمهای بزرگ را آزار می دهم. من قدر عشقی که به من نثار شد را ندانستم. من نتوانستم به عهدم عمل کنم. عهدی که با خودم بستم که آدمی را نشکنم. که شکاندم. من ، نا خواسته، جا پای ابلهی گذاشتم که این کار را کرده بود.
من یادم رفت که خیلی چیزها شرط و شروط ندارند. یادم رفت که شرطی کردن چیزها را واقعی می کند. چیزهای واقعی هیچ وقت خوب نیستند. هیچ وقت. اما و اگر ها آدم ها را می شکند و پشتشان را خم می کند.
تو مرا ببخش.
خدا هم مرا می بخشد.
نمی دانم برای فرصت می شود درخواست کرد یا نه. اصلا می شود فرصت گرفت برای حل شدن توی دنیای مجازی؟ من به رویاهایم هم خیانت کردم. به تو. به رویاهایت. به تصویر خودم
من حرفی ندارم که بزنم. من ترک انداخته ام. من ترک خورده ام