" /> مریم گلی: December 2007 Archives

« November 2007 | Main | January 2008 »

December 26, 2007

روز نوشت

آخرین روز مدرسه است. حوصله مهمانی روز آخر را ندارم. چرخی توی دفتر می زنم ، وسایلم را بر می دارم و میزنم بیرون. توی راه خانه ام که تلفن زنگ می زند. منجر ساختمان می خواهد مرا ببیند ، پناه بر خدا یعنی چکار دارد . همسایه پایینی باز شکایت کرده. زنگ زده به پلیس که بیاید. چند شب پیش ، که پلیس هم نیامده لابد از بس زنگ می زند. نوک پبکان هم مال من است که لابد خیلی صدا می کنم. منجر می گوید من برایش توضیح دادم که کار تو نبوده آخر تو درس می خوانی و وقت این کارها را نداری. من هم حرفش را تصدیق می کنم و بروی خودم نمی آورم که چند شب پیش مهمان داشته ام. می گوید برایش یک نت بگذار که تو نبوده ای و دفعه بعد قبل پلیس به خودت زنگ بزند. می گویم باشد. می آیم خانه ، نت را می نویسم و سر راه بیرون رفتن می اندازم توی خانه اش.
از خواب بیدار شده ام و دور سر خودم می چرخم. یکی می زند به در. محکم. باز می کنم ، همسایه طبقه پایین است و ذهنیت مرا که یک مرد پیر بداخلاق است به هم میریزد. البته مرد هست ، بداخلاق هم همینطور. اما اصلا پیر نیست. شاید هم سن من. یک چارپایه هم دستش گرفته که زیرش را نشانم بدهد. محافظ چسبانده که صدا ندهد. اصرار می کند که شب ساعت دو من مبل ام را جا به جا کرده ام. می گویم من دوازده که آمدم خانه صاف رفتم توی تخت. باز حرف خودش را می زند. می گویم بیاید تو و با چشمهای خودش ببیند که مبلی در کار نیست. زود می آید تو. تخت را که می بیند دیگر حرفی نمی زند. چشم می گرداند توی خانه که چه چیز صدادار پیدا می کند. همه چیز را تکان می دهد. از صندلی و میز بزرگ و کوچک. سر هر چیز هم غر می زند که همه اینها صدا می دهد. به ساعت روی میز که گیر می دهد می فهمم که مشکل دارد. می گویم باشد من هم محافظ پایه ها را می خرم. دست آخر چشمش می افتد به قالیچه کف اتاق ، می گوید من هم چند تا فرش دارم و از در می رود بیرون.
کلافه شده ام. می زنم بیرون که راه بروم. چرخم را می زنم. دست آخر می روم توی مغازه. فقط برای چرخیدن. دارم فکر می کنم از طبقه بالا شروع کنم یا پایین. نزدیک پله ها هستم. زن فروشنده صدا می کند مادام. لحنش یک جوری است. سرم را می چرخانم طرفش. مادام از وسط پله ها پرواز می کند و با مغز می خورد کف زمین. جلوی پای من، سه قدم آنطرف تر بودم افتاده بود روی پای من. چشمهایم گشاد شده. صدا از مادام در نمی آید و مثل فیلمها خون از پیشانی اش راه می افتد. تمام کف سرش خون شده. چشمهایش نیمه باز است. زن فروشنده بالا سرش نشسته. بقیه فقط نگاه می کنند. حتما یکی به بیمارستان زنگ زده. یکی از ته مغازه می دود و دستمال می آورد. نمی توانم همانجا بایستم. می پیچم سمت راست و می روم لا به لای قفسه ها. همه یک جورهایی ساکتند و گاهگاهی سرک می کشند و نچ نچی می کنند. نمی دانم زنده است یا نه. سنش بالاست. شاید بالای هفتاد. یکی دارد تی به دست می رود سمت مادام. چند دقیقه ای می مانم و می زنم بیرون. مادام هنوز پای پله ها افتاده و زن فروشنده داد می زند مادام، مادام که بلکه صدایی بشنود. می روم توی مغازه بغلی. خرید ندارم اما یک ربعی خودم را آنجا معطل می کنم. شاید هم بیشتر. خرید هم می کنم. موقع برگشت چشم می اندازم داخل مغازه. مادام را برده اند و دارند با دستمال ردش را پاک می کنند.
تحمل خانه ماندن را ندارم. مادام جای همسایه پایینی را گرفته. از پیشنهاد سینما استقبال می کنم. بادبادک باز را نخوانده ام. می دانم دیدن فیلم کتاب را بیات می کند اما اشکالی ندارد. از وسطهای فیلم شل می شوم. همینطور صورتم گرم می شود. شوری می رود زیر زبانم. از گلویم می چکد پایین روی سینه ام. بعد از فیلم سردرد گرفته ام. چشمهایم پف کرده و قرمز شده. حسن هم آمده. حالا همسایه پایینی کمرنگ شده. من شانسی برای جای حسن بودن ندارم . اما مادام هر لحظه می توانم باشم. به این فکر می کنم که آخرش یک چیز است. حالا یا گلوله توی سرت شلیک می کنند یا پله ها از زیر پایت در می روند یا در توهم به سر می بری. نتیجه یکی است.
برای من حسن نمونه انسان است. نه برای اینکه آزار دیده. برای اینکه به کسی آزاری نرسانده. شاید با تمام بدبختیها باز هم زندگی برایش لذت بخش بوده. آنقدر که خودش خواندن و نوشتن یاد بگیرد و چند خط نامه بنویسد. نمی فهمم وقتی قرار است آخر کار نتیجه یکی باشد برای چه همدیگر را آزار می دهیم. برای چه فکر می کنیم ارزش زندگی ما از یکی دیگر بالاتر است. آنهم ارزش گذاری هایی که از بحث های مادی سرچشمه می گیرد. خیلی از ما یک آصف درونی داریم . از نظر من آدمی که فکر می کند چون مثلا خانه اش در فلان محله است یا فلان جا به دنیا آمده پس از بقیه بهتر است فرق چندانی با آصف ندارد. هر کسی برای زندگیش تلاش می کند. به روش خودش. اگر این تلاش منجر به نوع دوستی بشود ، به آزار ندادن بقیه ، نگه داشتن حرمت دیگران ، انسانیت مفهوم پیدا می کند وگرنه خانه ات هر قبرستانی که باشد و قیمت ماشین زیر پات فلان قدر و درآمد پدرت چنان اما رفتارت با اطرافیانت ، خانواده ات ، همسرت ، بچه ات یا چه می دانم هر کسی دیگر طوری باشد که انگار تو از بقیه بهتری ، خلاصی .
من ، حسن ، مادام و همسایه پایینی پشت میز نشسته ایم. زندگی کداممان ارزش بیشتری داشته تا الان؟ اصلا می شود تخمین اش زد؟ من می توانم بگویم چون افغانی نبوده ام ، چون هزاره نبوده ام پس من بهتر از حسن ام؟ مادام می تواند بگوید چون اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده و همیشه توی خط رانندگی کرده و هر روز صبح به همه لبخند زده از من و حسن بهتر است؟ همسایه پایینی چون زیر وسایلش موکت چسبانده و فرانسه حرف می زند و شبها زود می خوابد و توی خانه هیچ صدایی نمی کند از ما بهتر است؟
من می گویم آنکه از همه بیشتر به زندگی عشق ورزیده و محبت کرده و لذت برده و با عشق تلاش کرده (نه با حرص و حسادت و فکر مشغول!) ارزش زندگی اش از همه بیشتر است ، حالا هر کجا به دنیا آمده باشد و پدرش هر که باشد.

December 17, 2007

سلام. من خوبم. امتحانهایم تمام شدند. خسته اما سرحالم.سقفی بالای سرم هست ، سالمم ، دلم می تپد و زندگی ام را می چرخانم برای شاد بودنم کافیست. فقط مشکلم این است که گاهی نمی توانم آن شادی ناشی از زندگی ساده ای که انتظارش را دارم توی پیچیدگیهای دنیای اطرافم جا بیندازم.
شادی من از ارتقا سطح مادی یا حس برتر بودن به بقیه آدمها به دنیا نمی آید. من خیلی از مقایسه کردن خودم با دیگران لذت نمی برم و اینکه فکر برتری من شادم کند احساس احمقانه ای برایم ایجاد می کند. شادی برای من در رضایت دل و لبخند محو روی لب و برق چشم خلاصه شده. معمولا این شادمانی یک رخوت و سستی هم برای آدم می آورد. نه به معنای تنبلی به معنای آرامش و رها بودن. انطور که از هر چیزی لذت می بری حتی شستن حمام .
این آدمهایی که با اصرار و صدای بلند می خواهند به دنیا اعلام کنند که شادند یک جای کارشان می لنگد. نه روی لبهایشان خنده است و نه چشمهایشان برق می زند.
نمی دانم چرا هر چه سنم بالاتر می رود تمایلم برای یک زندگی ساده و کوچک و آرام بیشتر می شود. دلم می خواد بیشتر و بیشتر از این دنیای رقابتی دور شوم. آدمها را نمی فهمم. که اینهمه تلاش می کنند خودشان به خود و بقیه ثابت کنند. که یک وقت کسی فکر نکند آنها از بقیه عقب اند. به نظرم دنیایشان کوچک است که تمام تلاش زندگیشان این است که پوزکسی را بزنند. همه ما به اندازه کافی خوب هستیم و جای هم را تنگ نکرده ایم.
تو این مدت تمام وقم صرف درس خواندن و کارکردن شده است. آنقدر که همه چیز برایم سطحی شده.فقط روزها می آیند و می روند بدون اینکه چیزی ته
نشین شود. دلم برای خودم تنگ شده. خودم را حس نمی کنم مثل قدیمتر ها. آنوقت ها که احساساتم مسیرم را تعیین می کرد. برای من این با مردن خیلی فرقی ندارد. دلم می خواهد خودم را بیشتر حس کنم. وقت بیشتری برای خودم بگذارم و بیشتر لبخند بزنم.

پی نوشت: مرسی از همه احوالپرسی ها. خوشحالم کرد
نوبت ما نشد که بلاگ رولینگ پینگمان کند؟!