فکر می کنم حالم زیاد تعریفی ندارد. همیشه خدا همینطور است. وقتی به نزدیکی های آخر می رسم انگار که موتورم خاموش می شود. دست و دلم به کار نمی رود و مثل مجسمه چوبی از حرکت می ایستم.
حالا اینها اضافه بشود به هزار و یک فکر و خیال مربوط و نامربوط و هوای سرد و دلتنگی و ترس هایی که یواشکی سره بلند می کنند و خیلی چیزهای دیگر اصلا تعریفی از حالم نمی توانم بگویم.
نمی دانم چرا انقدر تصمیم گرفتن برایم سخت است. منی که خیلی ساده و راحت با خوشی های کوچک زندگی تا عرش می روم هیچ وقت احساس نیاز برای گرفتن تصمیم نمی کنم. و این بیشتر وقتها مشکل زا می شود.
من آدم زمانم. بیشتر واقع چیزهایی که اذیتم می کند با گذر زمان حل می شود. من نه حوصله بحث و جدل دارم نه علاقه به ثابت کردن خودم به دیگران. من با همینی که هستم شادم و از تمام موقعیتهایی که مرا وادار می کند برای اتباتم به بقیه و یا توضیح اینکه از زندگی ام همینظورکه هست لذت می برم وارد بحث شوم متنفرم.
انهایی که من را می شناسند می دانند برای احساس خوشحالی و خوشبختی به چیزهای بزرگ احتیاجی ندارم. یعنی خوشحال و خوشبختی ام در گرو احساسم است. حتی یک لیوان قهوه یا یک بستنی می تواند مرا غرق خوشبختی کند. حالا اگر قرار باشد این حسهای کوچک و بزرگم را ببرند زیر و سوال و مرا به سوال و جواب بکشانند دیوانه می شوم.
من به زندگی هیچ کسی کاری ندارم. دوست دارم بدانم در زندگیشان چه می گذرد اما فقط برای دانستن. نه برای استفاده یا قضاوت. برای همین دلم می خواهد بقیه هم از دانستن زندگی من استفاده دیگر نکنند. نمی دانم چرا فهماندنش به بقیه برایم کار سختی است. فکر می کنم چون برای من بدیهی است باید برای بقیه هم باشد. حالا این دیگران از نزدیکترین آدمها هستند تا دورترینشان. و چون هیچ وقت آدمی نبوده ام که بایستم و این حرفها را توی صورت بقیه بزنم هی خودم را جمع کرده ام و زندگی ام را لایه لایه که گاهی وقتها گم می کنم خودم لایه چندم هستم.
این چند روز حال و روزم زیاد تعریفی نداشته. با این همه کارهای آخر ترم و درس و امتحان همه اش نشستم و در و دیوار را نگاه می کنم.
