" /> مریم گلی: November 2007 Archives

« October 2007 | Main | December 2007 »

November 25, 2007

فکر می کنم حالم زیاد تعریفی ندارد. همیشه خدا همینطور است. وقتی به نزدیکی های آخر می رسم انگار که موتورم خاموش می شود. دست و دلم به کار نمی رود و مثل مجسمه چوبی از حرکت می ایستم.
حالا اینها اضافه بشود به هزار و یک فکر و خیال مربوط و نامربوط و هوای سرد و دلتنگی و ترس هایی که یواشکی سره بلند می کنند و خیلی چیزهای دیگر اصلا تعریفی از حالم نمی توانم بگویم.
نمی دانم چرا انقدر تصمیم گرفتن برایم سخت است. منی که خیلی ساده و راحت با خوشی های کوچک زندگی تا عرش می روم هیچ وقت احساس نیاز برای گرفتن تصمیم نمی کنم. و این بیشتر وقتها مشکل زا می شود.
من آدم زمانم. بیشتر واقع چیزهایی که اذیتم می کند با گذر زمان حل می شود. من نه حوصله بحث و جدل دارم نه علاقه به ثابت کردن خودم به دیگران. من با همینی که هستم شادم و از تمام موقعیتهایی که مرا وادار می کند برای اتباتم به بقیه و یا توضیح اینکه از زندگی ام همینظورکه هست لذت می برم وارد بحث شوم متنفرم.
انهایی که من را می شناسند می دانند برای احساس خوشحالی و خوشبختی به چیزهای بزرگ احتیاجی ندارم. یعنی خوشحال و خوشبختی ام در گرو احساسم است. حتی یک لیوان قهوه یا یک بستنی می تواند مرا غرق خوشبختی کند. حالا اگر قرار باشد این حسهای کوچک و بزرگم را ببرند زیر و سوال و مرا به سوال و جواب بکشانند دیوانه می شوم.
من به زندگی هیچ کسی کاری ندارم. دوست دارم بدانم در زندگیشان چه می گذرد اما فقط برای دانستن. نه برای استفاده یا قضاوت. برای همین دلم می خواهد بقیه هم از دانستن زندگی من استفاده دیگر نکنند. نمی دانم چرا فهماندنش به بقیه برایم کار سختی است. فکر می کنم چون برای من بدیهی است باید برای بقیه هم باشد. حالا این دیگران از نزدیکترین آدمها هستند تا دورترینشان. و چون هیچ وقت آدمی نبوده ام که بایستم و این حرفها را توی صورت بقیه بزنم هی خودم را جمع کرده ام و زندگی ام را لایه لایه که گاهی وقتها گم می کنم خودم لایه چندم هستم.
این چند روز حال و روزم زیاد تعریفی نداشته. با این همه کارهای آخر ترم و درس و امتحان همه اش نشستم و در و دیوار را نگاه می کنم.

November 24, 2007

هزار تو - فاصله
هزار تو - من

November 14, 2007

زن روزهای ابری جان

می دانی ، می ترسم آخرش این باد مرا با خودش ببرد. نه از آن بادها که می وزند. از آنها که مثلا سرشار باد!
خانه شاد و شلوغ،خوراکی های لذیذ و خوابهای آرام بی کابوس.
از همصحبت تازه ات خوشم آمد. می دانی خیلی وقتها زندگی با دیدن یک لبخند جذاب یا یک لهجه شیرین راحت تر می گذرد.
این دل خوش را هم زیاد دنبالش نگرد. یادت می آید یکبار بهت گفته بودم آدم باید به دلش احترام بگذارد؟ دروغ گفتم. یعنی من دیگر احترام گذاشتن یادم رفته. یا دلم اصلا یادش رفته که بگوید چه می خواهد.
من شبها در خانه کوچک و ساکتم می نشینم. غذا می خورم. وسایل فردایم را مرتب می کنم. همه چیز مشخص و معلوم است. اینکه چه چیزهایی با خودم ببرم و چه بخورم. می بینی دیگر خوردن هم هیچ لطف و هیجانی ندارد از بس که از قبل همه چیز معلوم است. شبها هم زیاد می خوابم. خوابم هم می برد. کابوس نمی بینم یعنی به آنچه شبها می بینم عادت کرده ام. تمام مرده ها و زنده های فامیل و دوست به خوابم می آیند. پدربزگ تازه مرحوم هم پای ثابت تمام خوابهاست. تند و چابک از این طرف به آن طرف می رود و مرا هم دنبال خودش می کشد. نمی دانم اینهمه انرژی در زمان حیاتش کجا بود که تخلیه شان کند و شبها مرا اندوهگین نکند.
صبحها هم با زنگ ساعت بیدار می شوم. یعنی مثل همیشه قبل از زنگ ساعت و چون دل خوش سیرش گران است هی پنج دقیقه ، پنج دقیقه تمدید می کنم خوابیدن را تا دیگر جا نداشته باشد و بدانم ماندن در رختخواب هم مشکلی را حل نمی کند.
لباسهایم را می پوشم و می روم به همان جای همیشگی. همان مسیر همیشگی. همان تنهایی همیشگی.
می مانم تا عصری ، تا شبی که دوباره برگردم خانه و باز همان تکرار شود.
مصاحبتی هم نمی کنم. معاشرتی هم ایضا. گله ای هم ندارم. همین است دیگر.
گهگداری هم که از این طرف و آنطرف ، از دوستی ، آشنایی می شنوم که مثلا کاری کرده یا جایی رفته ، چیزی ته دلم قل می زند و یک تیر کوچکی هم شاید بکشد و یک گرمایی هم بدود زیر پوستم از دوران گذشته. از روزهای قدیم که حالا خیلی دور به نظر می آیند. از روزهایی که رویاهای شادی آور! داشتم. حالا چیزی نیست ، رویا هست اما رویاها بزرگ شده اند و سایه آدمهای زشت و بی اخلاق از یک طرف و مهربانها و دلسوزها از یک طرف دیگر رویش افتاده. انقدر که اصلا گاهی زیر سایه آدمها گم می شود.
گفتم زشت نه که منظورم به قیافه آدمها باشد. می دانی که من به قیافه کاری ندارم. مهم به دل نشستن است. آنکه زشت است کارهایش حال آدم را به هم میزند. رفتارش ، اخلاقش . آنقدر که اصلا چندشت می شود نگاهش کنی .
این روزها که پرده را کنار می زنم هیچ برگی به درخت نمانده. صبحها هم اصلا آفتاب نمی افتد توی اتاق که من بخواهم خودم را زیرش دراز کنم.
این است که هر روز راهم را می کشم و از خانه می روم بیرون.
از زیر یک سقف به زیر یک سقف دیگر
تنها چیزی که این روزها هست دلم است که می تپد و قراری که گاهگاهی می رود. چه می دانم. امیدوارم دلم حالاحالا ها بتپد و به گمانم قرارم حالا حالا ها برود
راستی کلاغ ها هم دیگر رفته اند. صبحها سکوت مرگبار است اینجا

یک بغل محبت
از دلی که تکلیفش را نمی داند

November 11, 2007

دلم خانه می خواهد. گرم ، شاد،شلوغ
برم برای خودم روی مبل دراز بکشم. لبخند بزنم. تلویزون نگاه کنم. چیزی بخورم و آدمها دور و برم بیایند و بروند
یکی شلوغ کند. یکی داد بزند. یکی بلند بخندد
من هم تماشایشان کنم. گاهی هم چیزکی بگویم. یا زیر لب غرغری بکنم. یا حتی گاهی عصبانی بشوم. با هم غذا بخوریم. صدای قاشق و چنگال بیاید. یکی میز را کثیف کند. یکی دیگر بگوید دوست ندارم بخورم. یکی دیگر بلند بخندد
من هم غذایم را بخورم. سر میز. با بقیه. زیر چشمی نگاهشان کنم. گاهی هم چشم غره ای بروم.
بعد هم کفش و کلاه کنیم با هم برویم بیرون. خرید کنیم. چیزی بخوریم. بگیم. بخندیم. یکی دستشویی بخواهد. یکی آب. یکی هم بلند بخندد. من هم آب بگیرم برای یکی و غری هم بزنم به یکی دیگر.
دلم خانه می خواهد

November 01, 2007

دیروز به سلامتی باز هم مطمئن شدم که من شکمو هستم. آنهم نه یک ذره دو ذره. اصلا از خریدن خوراکی لذت می برم. شاید از خریدش حتی بیشتر از خوردنش. برای همین سرم را بزنی تهم را بزنی توی سوپر دارم می گردم و هی خرید می کنم.
حالم هر چه باشد پایم را که می گذارم آن تو حالم خوب می شود. شاد و شنگول و سرحال!
خوب وقتی هی خوراکی می خری باید بخوریشان دیگر. این می شود که شبها که می آیم خانه تا وقتی بخوابم مشغول خوردن ام!
بسیار عالی!
همه چیز هم می خورم. البته مقدار آشغال خوری خیلی بیشتر از غذا خوری است. موسمی هم هست البته. حالا باز این خریدن و خوردن افتاده به جونم. باید از دستش خلاص شوم.
یک زمانی تلفن زیاد وقتم را می گرفت گذاشتمش کنار. یک زمانی همه اش جلوی تلویزیون بودم که آنهم رفت کنار. آنقدر کنار که توی چند ماه گذشته اصلا تلویزیون نگاه نکردم. این سندروم پای کامپیوتر نشینی هی می آید و میرود. وقتی هم که می آید بحث خوردن هم باز می شود.
آون چند ماهی که توی خونه کامپیوتر نداشتم خیلی خوب بود.
حالا باید یک فکری بکنم. وگرنه همینطوری پیشرفت کنم دیگر از در هم تو نمی آیم!