« | Main | »

می رویم فرودگاه. بار اول است که تنها بدرقه کننده ام. تا قبل پرواز همه اش حرف می زنیم.
حالا فقط من مانده ام با دو تا کوله پشتی و دیواری که پشتش را دیگر نمی بینم. برمی گردم. پیش خودم فکر می کنم به جای تاکسی گرفتن با اتوبوس و مترو برگردم.
ایستگاه را پیدا می کنم. باید یک ربعی بایستم. می ایستم تا بیاید. کاری که ندارم.
سوار می شوم. راه می افتد . اتوبوس خلوت است. آنها هم که سوارند دارند چرت می زنند. فقط صداهای خنده تیز و بلند دخترک سیاه تن همه را رعشه می اندازد. دارم بیرون را نگاه می کنم که به نظرم می آید دارم دور می شوم. از شلوغی. می رویم توی کوچه های ساکت و خلوت بدون مغازه. اتوبوس می رود و من همی دورتر می شوم از شلوغی و توی دلم می گویم دختر خر حالا ساعت نه و نیم شب وقت اکتشاف است؟ اگر مسیر را اشتباه رفته باشی وسط ناکجا آبادچطور می خواهی برگردی خانه؟ شب را باید توی خیابان بخوابی.
با خودم درگیرم که دخترک سیاه همراهش را رها می کند و می آید پیش زن راننده که " به گمانم اشتباه سوار شده ایم و زن می پرسد کجا می روی و می گوید شهر. زن سری تکان می دهد که نگران نباشو این هم اخرش به شهر می رسد اما از یک مسیر دیگر" . من هم نفسی می کشم که شب توی خیابان نمی خوابم. دخترک بر می گردد پیش همراهش و باز صدای کرکرش بلند می شود. نیم ساعت؟ یک کمی که می گذرد تصمیم می گیرم از زن دوباره سوال کنم. می پرسم ایستگاه مترو این نزدیکیها هست؟ می گوید از این اتوبوس که پیاده شدی یکی دیگر را باید بگیری که تهش می خورد به مترو. پیاده می شویم. ایستگاه را پیدا می کنم و از پشت سرم صدای خنده های تیز و بلند می آید. من هم لبخند می زنم که درست آمده ام.
نیم ساعت ؟ سه ربع؟ تکیه داده ام به صندلی , چشمهایم خواب خواب است , مرد پشت سرم با صدای بلند به هندی پای تلفن حرف می زند و من هم از توی شیشه دارم صورت دخترک را نگاه می کنم که یک بند ادا در می آورد و داستان تعریف می کند وتیز و بلند می خندد. پسرک همراهش زیاد حرفی نمی زند. گهگاهی می خندد و یک جمله می گوید. دختر داستان تعریف می کند و خودش ریسه می رود. من هم زل زده ام به شیشه. دارم لب خوانی اش می کنم. البته صدایش هم می رسد. دارم صدا و تصویرش را میکس می کنم!
بالاخره به مترو می رسم. خط اول نارنجی. حالا خط دوم آبی. ایستاده ام تا مترو بایستد. مرد قدش نسبتا بلند است و تقریبا چاق است. در پایین تنه. سریع راه می افتد که برود جلو. درست راه نمی رود. شاید مثل بچه ها که تاتی می کنند. مترو که می ایستد زود سوار می شود و می نشیند. خلوت است. به موازاتش می نشینم. کفشهایش بزرگ است. سیاه و گنده. ولی به نظر نرم می آید. از توی کیسه کارت مترو اش را می کشد بیرون. دستهایش هم بزرگند. انگشتها چاق و قلمبه است. آرتروز دارد به گمانم. ناخنهایش را از ته گرفته. از ته ته. ناخنهایش اصلا اندازه اش کوتاه است. شبیه دستهای خلافکارها. اول خط است. مترو هنوز راه نیفتاده.
نمی دانم چرا دلم برایش می گیرد. معلوم است که سخت زندگی می کند. یعنی کار زیاد می کند. راه هم که نمی تواند برود. در مترو بسته می شود که راه بیفتد. مرد از جایش بلند می شود و دم در می ایستد. تابلو است که ایستگاه بعد می خواهد پیاده شود و طبق عادت چون بلند شدن سختش است زودتر اینکار را می کند که از ایستگاه جا نماند. باز هم دلم می گیرد.
ایستگاه بعدی هر دو پیاده می شویم. از کلی پله باید بالا برویم. مرد باز بچه می شود. پله ها را یکی یکی می رود بالا. پای اول , جفت پا روی همان پله , حالا پله دوم. قدمهایم را یواش می کنم. آرام و آهسته. مثل مورچه. باز عقب می افتد. من یواش تر می شوم. اما مرد اصلا به من نمی رسد. اگر بخواهم به من برسد باید بایستم. نمی شود. سلانه سلانه می روم. گهگداری بر می گردم عقب که ببینم از پله ها رسیده بالا یا نه.
به پله ها سری دوم رسیده ام که برقی اند. رو به مرد می ایستم. از سر دوراهی می پیچد آنطرف. خیالم راحت است که با پله برقی مثل بقیه می رسد بالا.
هوای سرد می خورد توی صورتم. دو ساعت گذشته.

Comments

دفترمان را با ترمه و تغزل آراسته ایم. میهمان باشید.

این حس خالی بودن از زمان.. و لذت ِ بی هدف گذراندن ساعت هایی که دوست داریم بی هدف بگذرند لذت ِ ملس ِ دلنشینی است... و ملس بودن اش بر تلخی عبور کردنش می چربد....

تصویر میسازی با نوشته هات ! خوشم میاد از اینجور خواندن !

سلام ... ببخشید فامیلیت گلی هست؟؟؟
آخه فامیله منم همینه ...
نکنه فامیلیم؟؟؟

:))

پس رفته بودید فرودگاه بعد هم تفرج و تجسس
من فکر کردم ماندید خانه برای تمیزکاری و خانه تکانی.کار خوبی کردید
راستی یادم رفت! وب خوبی دارید!

--------------------
وب شما از مال من بهتر است. بعد هم این نوشته مال چند روز پیش است نه مال دیروز. دیروز همون خانه تکونی را کردیم!
بهت سر می زنم!

zendegi inja baraaey kheili ha sakht e :(