« | Main | »

روح من بی قراری می کند.
من که می خوابم او بیدار می شود. گاهی مرا می ترساند. آرام ندارد انگار.
می ترسد , حرف می زند , دعا می خواند , کمک می خواهد, حتی گریه می کند.
یک جایی گیر افتاده که نمی دانم کجاست. نمی دانم چکارش کنم.
دارد مرا از خوابیدن می ترساند کم کم

Comments

ببین من کاری ندارم ولی این نوشته به اونهایی که خوابشون رو میبینی بر میخوره . مخصوصا اگر از دسته مشاهیر باشن!!!!


----------------
بچه دیگه با خودی ها هم همینطور؟ تو تا حالا فقط آمار غریبه ها رو می گرفتی حالا ما هم شدیم جزو منابع آماری؟ : دی. کار و زندگی نداری تو؟ ماشااله بعد یکسالگی خوب راه افتادی!

مريم خانم دروود خود و شوهر و فرزندت (كه نميدونم داري يا نه) در لحظه لحظه زندگيتون شاد و تندرست و پيروز باشيد .

خيلي خوب نوشتي :)

سلام ...
آسوده اش بگذار :)

سپيده دمي، زرتشت قديسي را مي بيند، و پس از گفتگويي کوتاه، آن دو « چون دو پسر کوچک» از هم جدا مي شوند:« اما زرتشت چون تنها شد، با دل خود چنين گفت: بعيد نيست! اين قديس پير در جنگلش هنوز چيزي از آن نشنيده است که خدا مرده است»...