" /> مریم گلی: October 2007 Archives

« September 2007 | Main | November 2007 »

October 22, 2007

زندگی ام نظم ندارد. نه از آن نظمها که مثلا ساعت فلان بلند شوم و فلان کار رابکنم. از آن نظمها خیلی دارد. اما یک چیز دیگر ندارد.
نمی دانم احساس می کنم زندگی مال خودم نیست. شاید بهتر باشد بگویم روح ندارد. زندگی روحی ام گمشده. روحی نه احساسی!
اصلا یادم نمی آید چه زندگی را دوست داشتم. همان کارهای کوچکی که با انجام دادنشان ارضا می شدم. آره همین است. خودارضایی زندگی ام را به باد داده ام.
همین است که شبیه ماشین شده ام. هم خودم و هم کارهایم.من حالا یک مریم گلی ماشینی هستم که صبحها از خواب بیدار می شوم. صبحانه می خورم. نهارم را بر می دارم و می روم دانشگاه. شب بر می گردم خانه. تا وقتی بخوابم پای این صفحه می نشینم و همه زندگی ام را تویش جا می دهم. بقیه زندگی ؟ به ف...ک رفته است.

October 18, 2007

می رویم فرودگاه. بار اول است که تنها بدرقه کننده ام. تا قبل پرواز همه اش حرف می زنیم.
حالا فقط من مانده ام با دو تا کوله پشتی و دیواری که پشتش را دیگر نمی بینم. برمی گردم. پیش خودم فکر می کنم به جای تاکسی گرفتن با اتوبوس و مترو برگردم.
ایستگاه را پیدا می کنم. باید یک ربعی بایستم. می ایستم تا بیاید. کاری که ندارم.
سوار می شوم. راه می افتد . اتوبوس خلوت است. آنها هم که سوارند دارند چرت می زنند. فقط صداهای خنده تیز و بلند دخترک سیاه تن همه را رعشه می اندازد. دارم بیرون را نگاه می کنم که به نظرم می آید دارم دور می شوم. از شلوغی. می رویم توی کوچه های ساکت و خلوت بدون مغازه. اتوبوس می رود و من همی دورتر می شوم از شلوغی و توی دلم می گویم دختر خر حالا ساعت نه و نیم شب وقت اکتشاف است؟ اگر مسیر را اشتباه رفته باشی وسط ناکجا آبادچطور می خواهی برگردی خانه؟ شب را باید توی خیابان بخوابی.
با خودم درگیرم که دخترک سیاه همراهش را رها می کند و می آید پیش زن راننده که " به گمانم اشتباه سوار شده ایم و زن می پرسد کجا می روی و می گوید شهر. زن سری تکان می دهد که نگران نباشو این هم اخرش به شهر می رسد اما از یک مسیر دیگر" . من هم نفسی می کشم که شب توی خیابان نمی خوابم. دخترک بر می گردد پیش همراهش و باز صدای کرکرش بلند می شود. نیم ساعت؟ یک کمی که می گذرد تصمیم می گیرم از زن دوباره سوال کنم. می پرسم ایستگاه مترو این نزدیکیها هست؟ می گوید از این اتوبوس که پیاده شدی یکی دیگر را باید بگیری که تهش می خورد به مترو. پیاده می شویم. ایستگاه را پیدا می کنم و از پشت سرم صدای خنده های تیز و بلند می آید. من هم لبخند می زنم که درست آمده ام.
نیم ساعت ؟ سه ربع؟ تکیه داده ام به صندلی , چشمهایم خواب خواب است , مرد پشت سرم با صدای بلند به هندی پای تلفن حرف می زند و من هم از توی شیشه دارم صورت دخترک را نگاه می کنم که یک بند ادا در می آورد و داستان تعریف می کند وتیز و بلند می خندد. پسرک همراهش زیاد حرفی نمی زند. گهگاهی می خندد و یک جمله می گوید. دختر داستان تعریف می کند و خودش ریسه می رود. من هم زل زده ام به شیشه. دارم لب خوانی اش می کنم. البته صدایش هم می رسد. دارم صدا و تصویرش را میکس می کنم!
بالاخره به مترو می رسم. خط اول نارنجی. حالا خط دوم آبی. ایستاده ام تا مترو بایستد. مرد قدش نسبتا بلند است و تقریبا چاق است. در پایین تنه. سریع راه می افتد که برود جلو. درست راه نمی رود. شاید مثل بچه ها که تاتی می کنند. مترو که می ایستد زود سوار می شود و می نشیند. خلوت است. به موازاتش می نشینم. کفشهایش بزرگ است. سیاه و گنده. ولی به نظر نرم می آید. از توی کیسه کارت مترو اش را می کشد بیرون. دستهایش هم بزرگند. انگشتها چاق و قلمبه است. آرتروز دارد به گمانم. ناخنهایش را از ته گرفته. از ته ته. ناخنهایش اصلا اندازه اش کوتاه است. شبیه دستهای خلافکارها. اول خط است. مترو هنوز راه نیفتاده.
نمی دانم چرا دلم برایش می گیرد. معلوم است که سخت زندگی می کند. یعنی کار زیاد می کند. راه هم که نمی تواند برود. در مترو بسته می شود که راه بیفتد. مرد از جایش بلند می شود و دم در می ایستد. تابلو است که ایستگاه بعد می خواهد پیاده شود و طبق عادت چون بلند شدن سختش است زودتر اینکار را می کند که از ایستگاه جا نماند. باز هم دلم می گیرد.
ایستگاه بعدی هر دو پیاده می شویم. از کلی پله باید بالا برویم. مرد باز بچه می شود. پله ها را یکی یکی می رود بالا. پای اول , جفت پا روی همان پله , حالا پله دوم. قدمهایم را یواش می کنم. آرام و آهسته. مثل مورچه. باز عقب می افتد. من یواش تر می شوم. اما مرد اصلا به من نمی رسد. اگر بخواهم به من برسد باید بایستم. نمی شود. سلانه سلانه می روم. گهگداری بر می گردم عقب که ببینم از پله ها رسیده بالا یا نه.
به پله ها سری دوم رسیده ام که برقی اند. رو به مرد می ایستم. از سر دوراهی می پیچد آنطرف. خیالم راحت است که با پله برقی مثل بقیه می رسد بالا.
هوای سرد می خورد توی صورتم. دو ساعت گذشته.

October 11, 2007

قرارم رفته است.
شبها تا خود صبح بیست بار بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگام می کنم. می خوابم. خواب می بینم. باز بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگاه می کنم.
صبحها عصبانی ام. از خودم ؟ از کسی؟ نمی دانم.
یک خشم نهفته انگار صبح ها با من بیدار می شود.
صبرم هم با قرارم رفته.
نمی دانم چه می خواهم. صبر ماندن هم ندارم.
تا خود مقصد سرم دنگ دنگ می کوبد , عضلاتم سفت می شود. بد و بیراه توی دلم می گویم.
در طول روز, گاهی به خودم می آیم که دارم نفس های عمیق می کشم , مثل همان وقتها که کلافه ام. انقدر عمیق که عضلات صورتم می گیرد. عمیق و تند. انگار دنبالم کرده اند.
عصر ها که بر می گردم خانه , نرده های قبرستان که پیدا می شود , می روم توی چمنهای کنار نرده , راه می روم و به عضلاتم می گویم آرام باشند و نفسهای آرام بکشند. بوی چمنها را می بلعم و به قبرهای پشت نرده ها نگاه می کنم و با خودم می گویم. ارزشش را ندارد. اصلا ارزشش را ندارد.
آرامش این روزهایم توی قبرستان خانه کرده.
صبر و قرار و آرامش را گم کرده ام.

October 09, 2007

روح من بی قراری می کند.
من که می خوابم او بیدار می شود. گاهی مرا می ترساند. آرام ندارد انگار.
می ترسد , حرف می زند , دعا می خواند , کمک می خواهد, حتی گریه می کند.
یک جایی گیر افتاده که نمی دانم کجاست. نمی دانم چکارش کنم.
دارد مرا از خوابیدن می ترساند کم کم

October 08, 2007

View image

به پرگلک قول عکس نقاشی اش را داده بودم
دیر شد اما حالا می گذارم.
نقاشی ات خیلی رنگ به خانه داده دختر جان

October 06, 2007

من هیچ رقمه توی چارچوب آدمهای سخت کوش جا نمی گیرم. با خودم که روراست هستم حداقل. من آدم کار زیاد و هدفمند و اینها نیستم. زندگیم باری به هر جهت است.
یا بهتر بگویم هر چه پیش آید خوش آید. امروز امتحانم را گند زدم. امتحان سختی نبود. فقط یک کسی مثل من می توانست از این اشتباهات احمقانه بکند که همه چیز را خراب می کند. عصبانی بودم از دست خودم.
به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و به خودم هم همینطور.
پیاده از داشنگاه راه افتادم و آمدم خانه. هر چه هم سعی می کردم به امتحان خراب شده و سرزنش خودم فکر نکنم نشد که نشد.
همینطور که سلانه سلانه می امدم به طرف خانه یک دفعه خنده ام گرفت. از خودم. که برای این موضوع احمقانه دارم فکرم را مشغول می کنم.
یک کمی که باد خورد به کله ام و برگهای هنوز سبز درختها را که دیدم و سنجاب را که از وسط خیابان می دوید احساس کردم حالم بهتر شده.
یک لحظه غبطه خورم به آدمهایی که در مسیر زندگیشان همیشه شاد و خوش و خرم اند و هیچ چیزی ناراحتشان نمی کند و دائم به به و چه چهشان به هواست و قربان صدقه ها از در و دیوار می ریزد.
خیلی خوب است واقعا که آدم انقدر توان و ظرفیت بالا داشته باشد که هیج مشکلی در زندگیش پیش نیاید و جز خوبی و خوشی و نفس راحت چیزی نکشد.
نمی دانم شاید بعضی ها بنده های خاص خدا هستند. بعد فکر کردم منی که برای یک امتحان خراب کردن انقدر حال و روزم عوض می شود و اخلاقم به هم میریزد پس فردا اگر وارد یک زندگی بشوم با شوهر و بچه لابد هر روز حالم دگرگون است.
این روزها سخت درگیر سریال میوه ممنوعه شده ام.
چیزی که برایم جالب است این چرخش آرام و بی صدای خوشبختی ظاهری خانواده است. نمی خواهم بگویم که خوشبختی نیست یا کم است یا هر چی. اما همیشه ظاهر و باطن یکی نیست. ما همیشه ظاهرمان مال مردم است. که باید صاف و صوف و شاد و بدون خدشه باشد.
که مادر و خواهر و دخترخاله و زن پسر عمو به خوشان اجازه ندهند که چیزکی بگویند و در دهانشان بسته باشد.
حالا هم که شب است و دیروقت این پست را که دیدم خوشحال شدم. از اینکه خدا را شکر هنوز آدمهایی هستند که هیچ باد و طوفانی لبخند پهن صورتشان را جمع نمی کند و همیشه خدا راضی و شادند.
بخیل که نیستیم. کاش به ما هم یاد بدهند!