« | Main | »

روزمرگی ها

بعد از یک هفته جان کندن و شب دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن خواب صبح شنبه زیاد می چسبد. البته اگر قرار باشد هی خواب ببینی آدم عطایش را به لقایش می بخشد و زودتر بیدار می شود.
از صبح دارم برای خودم توی خانه می چرخم. جارو کردم , تی کشیدم, لباس شستم, حتی ایوان را هم شستم. حالا فکر نکنید که خانه یعنی عظمت ها . کلش روی هم یک اتاق بیشتر نمی شود اما نمی دانم چرا انقدر از من کار می برد. البته من هم یک کمی وسواس دارم. اصلا هم دوست ندارم خانه کثیف باشد و خاک داشته باشد و ظرفها نشسته باشد و لباسها کثیف!
یک کتاب خانه نصفه نیمه هم دارم که مرتب کردنش کلی وقت می برد. از دست این قبض و رسید و کوفت و زهرمار هم آدم کلافه می شود
خانه تکانی که بکنی باید همه جا را تمیز کنی. حتی صندوق نامه های الکترونیکی را!
این شد که الان چند ساعت است دارم زیر و روی کامپیوتر را در می آوردو تمام فایل ها و عکس ها و نوشته ها را مرتب می کنم و میل باکس ها را خالی
دوست ندارم همه چیز را نگه دارم. بعضی هایشان را نگه می دارم اما نه همه را. می خوانم و پاک می کنم.
برای خودم رادیو گلها گوش می کنم و به این کارها می رسم و فکر می کنم اگر قرار بود شصت سال پیش سن الانم را داشتم این موقع مشغول چه کاری بودم ؟ زیاد فرقی نمی کرد شاید. باز هم این کارهای خانه را می کردم. حالا جای ور رفتن با کامپیوتر لابد کمد ها را مرتب می کردم!
یکی برایم ای میل زده کامنت هم گذاشته که " سلام بر شما من ...هستم از اصفهان و علاق ه ی بسیار زیادی به فوت فتیش دارم از شما خواهش می کنم جواب مرا بدهید. " نمی فهمم این اصفهانی ها چقدر علایق عجیب و غریب دارند. یا چرا همه شان به من نامه می دهند؟ عزیز من واله یادم نمی آید آخرین باری که فتیش بودم چه کردم. شما سوال داری از خبره اش بپرس. من این یک قلم را نمی توانم راهنمایی بکنم. حالا من هی می گویم ملت شادند شما بگید نه.
میرزا هم نامه داده که این گوسفند چه شد. کار دنیا بر عکس شده. یک زمانی دلمان می رفت برای نوشتن جا نداشتیم. حالا که جا داریم و دلمان هنوز می رود , سر و دستمان نمی رود. برایش نوشتم میرزا جان گوسفند که هیچ شتر هم با بارش گم می شود در این سری که بیشتر شبیه صحرای محشر است.
کیسه عودهایم را گشتم (این سفر که برگشتم هر چه عود توی اتاقم داشتم ریختم توی کیسه و با خودم آوردم) یک بسته عود شیر نشان هم تویش بود. روشن کردم به یاد فروغ . فکر کردی چی جانم؟ پز عودت را به من نده!
حالا همه جا تمیز و مرتب است. من هم همینطور. حمام هم کرده ام. شب هم دعوتم جایی. حالا توی این چند ساعت باقیمانده اگر شما درس خواندید من هم می خوانم!
نمی دانم این چه حکمتی است که تا زور بهم نیاید و فشار بالای سرم نباشد درس نمی خوانم. موقع امتحان و تحویل که می شود و باسن مبارک که به جر خوردگی می افتد توی دلم هزار بار غلط می کنم که بندازم شب آخر. باز از دفعه بعد همین آش و همین کاسه.
پنجره باز است. باد هم می آید مبسوط. البته اینجا همیشه خدا باد می آید فقط دمایش یک کمی فرق می کند.
راستی دیروز که داشتم بر می گشتم خانه دیدم صلح و صفا در همسایگی برقرار شده. در قبرستان چارطاق باز بود و دور تا دور , روی نرده ها پرچم سفید زده بودند. تو را هم که نگاه کردم دیدم همه علفهای هرز و اضافی را زده اند و همه جا مرتب شده. خدا را شکر که مرده ها و زنده ها آشتی کردند.
دیگر همین ها که گفتم. ملالی نیست جز.. جز چی؟ شکر خدا همه چیز هست. خانواده و عشق و محبت و دوری و دوستی و صفا و صمیمیت و کمی هم پول . همین ها کافیست. خبرهای خوب هم که از هر کجا برسد ملال کمتر می شود.

Comments

تکذیبیه:

این عطای خط دوم به بنده هیچ ارتباطی ندارد! هی‌هی‌هی‌هی ( از این خنده‌های لوس!)

بعضی وقت ها همین روزمرگی ها از هر نعمتی "کافی تر" است....

شصت سال پيش سن الان رو مي داشتي؟؟...بذار يه كم فكر!!..خب اونوقت بايد روي پوست مي نوشتي ؟! نه؟... خدا رو شكر كه الان نت هست ..ميشه نوشته هاتو خوند

الان بي خودي هوس تميز كاري افتاد به جونم ... چيه ؟‌انگار مثل يه جور سندروم نظم وترتيب مي مونه.. سندروم وردار بگذار....

ملال روزمره گي تنهايي و ... باز ملال و خستگي و غربت و اندوه و..ملال و ملال و... و ناگهان دلتنگي پشت در مي نشيند همه چيز آغاز مي شود.
سالها پيش گفتم گردگيري مي كنم ظرف ها را مي شويم لباس ها را اتو مي كنم و اگر كار ديگري نبود مي نشينم و داستانم را مي نويسم .
روز بعد لحظه اي كه مي خواستم بنويسم يادم آمد كه ظرف هاي صبحانه را هنوز نشسته ام ...

سالها گذشت من داستان هايم را در تك تك اين كاسه ها و بشقابها مرور كرده ام .حتي يك رمان هم در گره گره ي بلوز همسرم كامل كرده ام . اينك در يافته ام در ميان داستان ها و همان رمانم زندگي مي كنم . از بس از صبح تا شب اين كاسه را برمي دارم و آن بشقاب را مي گذارم.

مریم بانوی گل‌دار، ما اصفهانی‌های بخت‌برگشته یک عمر زرنگ و دودره‌باز و خسیس و حراف و کلاه‌بردار قلمداد شدیم، حالا بگذارید از مدرنیسم و پست‌مدرنیسم اقلآ سهم این اخوی هم‌شهری هم چیزی باشد.
به قول خود ما اصفانی‌ها به جای برنی‌می‌خوره‌د.
بعد هم خواهر من اصفهانی جماعت خوب لابد ندید بدید است دیگر، مریم آن هم از نوع خوشگل و گلی و انتلکتوئل و خارج رفته ندیده است هی به شما نامه می‌دهد. این دفعه اصفانی جماعت مزاحمت ایجاد کرد آمارش را بفرستید، ما زبان هم‌دیگر را بهتر می‌فهمیم.
حالا غیر از این که اصفهانی‌ها مزاحمتان شده‌اند، اصل حالتان خوب است؟

salam omidvaram har ja ke hastid khoobo khosho salamat bashid man etefaghi be vebloge shoma barkhordam
man mehdi 23 az khoozestan va daneshjooie sale 3 mohandesi electronic hastam az bachegi minivisam
oghde delamo be barge daftar midam va shahede raghse ghalam rooie barge sepide daftar hastam
doost daram ba shoma sohbati dashte basham shoma mesle khahare man hastid omidvaram khaheshe mano bepazirid
dadashe koocheketoon mehdi 09166920223 rasti vebloge manam doost dashti sar bezan
www.mehdielectronic.blogfa.com