« | Main | »

تا نزدیک ظهر خواب بودم. کار سنگین هفته پیش و مهمانی شب قبل حسابی خسته ام کرده بود. از سر صبح هی لای چشمهایم را باز می کردم و هوای ابری و بادی و سرد بیرون را که می دیدیم دوباره چشمهایم را می بستم.
ساعتهای بیداریم را پای کامپیوتر بودم. چند تا برنامه داون لود کردم. جواب نامه ها را دادم. توی سایت ها و وبلاگها سرک کشیدم. عصری از خانه زدم بیرون که یکساعتی راه بروم و سرم هوایی بخورد
پیاده تا پایین خیابان رفتم و توی مغازه ها سرک کشیدم و آدمها را نگاه کردم و از سرما دستهایم را به هم قلاب کردم.
برگشتم خانه. افطار کردم و لا به لای فایل های کامپوتر چرخیدم و قصه آلوچه خانوم را دوباره پیدا کردم و نشستم و خواندم و خندیدم و گریه کردم و زیبا شیرازی هم می خواند و خلاصه بساطی شده بود.
حالا هم گیج و منگم.
دارم به کارهای این هفته فکر می کنم که حجمش واقعا زیاد است و پاییزی که دارد می آید و زندگی که دارم می کنم و زندگی که باید بکنم.
سرم را می گذارم روی میز.
چشمهایم را می بندم.
و به هیچ چیز فکر نمی کنم.

Comments

به هيچي فکر نميکنم.
واقعا ميشه؟واقعا ميتوني؟
بعضي وقتها واقعا آدم نياز داره به هيچي فکر نکنه.ولي نميشه.
يعني من تا حالا نتونستم.

به هيچي فکر نميکنم.
واقعا ميشه؟واقعا ميتوني؟
بعضي وقتها واقعا آدم نياز داره به هيچي فکر نکنه.ولي نميشه.
يعني من تا حالا نتونستم.

اتفاقاً حجم زیاد کارهاست که زندگی رو شیرین میکنه

خسته نباشی...
خوب می نویسی...

من فکر میکنم! که تو فکر میکنی! که اون موقع فکر نمی کردی! ولی در واقع تو فکر می کردی!(((سوری))((چشمک)))

سلام.راستش من از تصور توالی این اتفاقات سرگیجه گرفتم چه برسه به وقوعش برای خودم.
مرسی

سلام. بذار پاییز بیاد. بیاد و بوزه به درخت و باغ و آدم کرخت. بریزه برگهای نوشته و نانوشته سال پیشو. خوبیه روزگار اینه که تا هر سنی هم عمر کنیم. پاییز و بهارمونو ازمون نمیگیره. مگه اینکه آدم قبل از پاییزش بمیره. یادداش های سی و چند سالگی هم قشنگه.
با اجازه وبلاگمو لینک کردم به وبلاگ شما
موفق باشید