« | Main | »

خسته ام. دیشب از فکر اینکه صبح زود باید بیدار شوم و حمام کنم و به کلاس اول وقتم برسم تا صبح نخوابیدم.
یعنی هی خوابیدم و بیدار شدم. هی خواب دیدم. باز هم خواب جاهای جدید و آدمهای جدید. معمولا این خوابها هر از گاهی سراغم می آیند. انگار دوره دارند. می آیند و می روند و به گمانم لا به لایشان هم اتفاقاتی برایم می افتد. انگار که دنیایم عوض می شود.
حالا هم خسته ام. سرم یک کمی درد می کند. البته حالم خوب بود. از همان خستگیهای شیرینی که به تن آدم می چسبد. اما خوب ضد حال هم همیشه هست. یک جوری که خستگی بچسبد به تن آدم و سر بخورد برود پایین و کف پای آدم جمع شود. انقدر که نتوانی خودت را بکشی.
نه که فکر کنی تقصیر کسی است. همه اش هم تقصیر خود آدم است و کارهایش و حرفهایش و رفتارش و اینها.
یکی برایم میل زده که من همانیم که یک بار پرسیدم ازت که نظرت در مورد امید در زندگی چیست و تو هیچ وقت جواب ندادی. تو خودت چه فکر می کنی؟ اینکه من الان اینجا نشسته ام و دارم می نویسم و فکر می کنم و احساس خستگی می کنم و از خودم و رفتارم و حرفهایم دلگیرم ، برای این است که امید دارم همه چیز دوباره درست می شود. مثل همیشه . همان روالی که دوست دارم.
من اصلا به امید زنده شدن خوابها و رویاهایم اینجام. اگر اینها را نداشته باشم که زندگی ام تعریفی نمی شود و خالی به نظر می رسد.
فکرم کار نمی کند. کلی درس دارم که باید بخوانم. انگشترم را هم در آورده ام گذاشته ام کنار دستم چون تحملش را ندارم. اصلا تحمل اینکه چیزه به من آویزان شود را ندارم و خدا می داند چند تا چیز تا به حال گم کرده ام.
و در ضمن من عود هایم را نمی خورم اما وقتی می خواستم بنویسم بوی لیمو می دهد احساس کردم بو برای تعریفش کم است و مزه بیشتر می چسبد.

Comments

اوهوم، به نظر منم مزه بیشتر می چسبه تا بو.

عجیبه . خیلی زیبا می نویسی . یعنی همیشه همین طور بوده . اما انگار من تازه و نرم نرمک دارم این زیبایی ها رو درک می کنم ! ان نوشته " من امیر و شوهرم " رو الان خوندم ! لذت بردم . خیلی زیاد .

salam.
veblag zibaii dari
vali natonestam oonaro bekhonam.
baadan miam
to ham be man sari bezan
by to hi