" /> مریم گلی: September 2007 Archives

« August 2007 | Main | October 2007 »

September 24, 2007

همیشه همینطور است. همان وقتی که داری تند تند راه می رودی و می دوی و کارهایت را می کنی و بع هزار ویک روزمره و غیره فکر می کنی , یک دفعه انگار چیزی می خورد به صورتت. می ایستی که من اینجا چکار می کنم. من اصلا دارم چه کار می کنم.
و همینطور غریبگی از کف پایت می دود زیر پوستت و می آید بالا. تا برسد بیخ گلو.
بعدش مهم نیست. لابد یک کمی می ماند و بعد می رود.
مهم همان فاصله از کف پا تا بیخ گلو است که آدم را می کشد.

September 22, 2007

روزمرگی ها

بعد از یک هفته جان کندن و شب دیر خوابیدن و صبح زود بیدار شدن خواب صبح شنبه زیاد می چسبد. البته اگر قرار باشد هی خواب ببینی آدم عطایش را به لقایش می بخشد و زودتر بیدار می شود.
از صبح دارم برای خودم توی خانه می چرخم. جارو کردم , تی کشیدم, لباس شستم, حتی ایوان را هم شستم. حالا فکر نکنید که خانه یعنی عظمت ها . کلش روی هم یک اتاق بیشتر نمی شود اما نمی دانم چرا انقدر از من کار می برد. البته من هم یک کمی وسواس دارم. اصلا هم دوست ندارم خانه کثیف باشد و خاک داشته باشد و ظرفها نشسته باشد و لباسها کثیف!
یک کتاب خانه نصفه نیمه هم دارم که مرتب کردنش کلی وقت می برد. از دست این قبض و رسید و کوفت و زهرمار هم آدم کلافه می شود
خانه تکانی که بکنی باید همه جا را تمیز کنی. حتی صندوق نامه های الکترونیکی را!
این شد که الان چند ساعت است دارم زیر و روی کامپیوتر را در می آوردو تمام فایل ها و عکس ها و نوشته ها را مرتب می کنم و میل باکس ها را خالی
دوست ندارم همه چیز را نگه دارم. بعضی هایشان را نگه می دارم اما نه همه را. می خوانم و پاک می کنم.
برای خودم رادیو گلها گوش می کنم و به این کارها می رسم و فکر می کنم اگر قرار بود شصت سال پیش سن الانم را داشتم این موقع مشغول چه کاری بودم ؟ زیاد فرقی نمی کرد شاید. باز هم این کارهای خانه را می کردم. حالا جای ور رفتن با کامپیوتر لابد کمد ها را مرتب می کردم!
یکی برایم ای میل زده کامنت هم گذاشته که " سلام بر شما من ...هستم از اصفهان و علاق ه ی بسیار زیادی به فوت فتیش دارم از شما خواهش می کنم جواب مرا بدهید. " نمی فهمم این اصفهانی ها چقدر علایق عجیب و غریب دارند. یا چرا همه شان به من نامه می دهند؟ عزیز من واله یادم نمی آید آخرین باری که فتیش بودم چه کردم. شما سوال داری از خبره اش بپرس. من این یک قلم را نمی توانم راهنمایی بکنم. حالا من هی می گویم ملت شادند شما بگید نه.
میرزا هم نامه داده که این گوسفند چه شد. کار دنیا بر عکس شده. یک زمانی دلمان می رفت برای نوشتن جا نداشتیم. حالا که جا داریم و دلمان هنوز می رود , سر و دستمان نمی رود. برایش نوشتم میرزا جان گوسفند که هیچ شتر هم با بارش گم می شود در این سری که بیشتر شبیه صحرای محشر است.
کیسه عودهایم را گشتم (این سفر که برگشتم هر چه عود توی اتاقم داشتم ریختم توی کیسه و با خودم آوردم) یک بسته عود شیر نشان هم تویش بود. روشن کردم به یاد فروغ . فکر کردی چی جانم؟ پز عودت را به من نده!
حالا همه جا تمیز و مرتب است. من هم همینطور. حمام هم کرده ام. شب هم دعوتم جایی. حالا توی این چند ساعت باقیمانده اگر شما درس خواندید من هم می خوانم!
نمی دانم این چه حکمتی است که تا زور بهم نیاید و فشار بالای سرم نباشد درس نمی خوانم. موقع امتحان و تحویل که می شود و باسن مبارک که به جر خوردگی می افتد توی دلم هزار بار غلط می کنم که بندازم شب آخر. باز از دفعه بعد همین آش و همین کاسه.
پنجره باز است. باد هم می آید مبسوط. البته اینجا همیشه خدا باد می آید فقط دمایش یک کمی فرق می کند.
راستی دیروز که داشتم بر می گشتم خانه دیدم صلح و صفا در همسایگی برقرار شده. در قبرستان چارطاق باز بود و دور تا دور , روی نرده ها پرچم سفید زده بودند. تو را هم که نگاه کردم دیدم همه علفهای هرز و اضافی را زده اند و همه جا مرتب شده. خدا را شکر که مرده ها و زنده ها آشتی کردند.
دیگر همین ها که گفتم. ملالی نیست جز.. جز چی؟ شکر خدا همه چیز هست. خانواده و عشق و محبت و دوری و دوستی و صفا و صمیمیت و کمی هم پول . همین ها کافیست. خبرهای خوب هم که از هر کجا برسد ملال کمتر می شود.

September 18, 2007

امروز اصلا روز من نبود. یا شاید هم بود. من امروز مثل هوا شده بودم. سرد , گرم , آفتابی, بادی...هر چه که دلت بخواهد.
صبح منگ بودم. شب قبل حمام رفته بودم و با این شامپو که به سرم زده بودم موهایم مثل موی گربه شده بود.
سردم بود. رنگم هم پریده بود. این موهای گربه ای هم دیونه ام می کرد. کارهایم را نصفه نیمه ول کردم امدم خانه. سر راه یک شامپو دیگر گرفتم و نرسیده رفتم حمام.
موهایم که درست شد و آب گرم و داغ که ریخت روی تنم انگار حالم بهتر شد.
یک کمی چرخ زدم.چیزکی درست کردم. خوردم. بعد دوباره سرد شدم.
دراز کشیدم زیر انبوه پتوها با پاهای یخ کرده. هر چقدر هم که غلت زدم و پس و پیش شدم پاهایم گرم نشد که نشد. خوابم هم نبرد فقط چشمهایم گرم شد.
نشستم جلوی کتابهای باز و دشت نوشته های باز. هی نگاهشان کردم. دستم رفت به تلفن و اشکم هم سرازیر شد.
فکر کن عین ابر بهار. خنده ام گرفت که چه مرگم شده.
تازگیها نازک شدم انگار
باز آمدم. چرخی توی نت زدم , باز به کتابهای باز نگاه کردم. هی چای خوردم انقدر که دیگر پاهایم گرم شد و جوراب کلفت نمی خواست.
نشستم انگشتهایم را دانه دانه شکستم و صدایشان انگار خستگی ام را در برد.
حالا گرم شده بودم , سیر هم بودم, خستگی هم در رفته بود, فقط جای اشکهای سرازیر شده روی گونه ام , زیر چشمها می سوخت. قرمز شده بود. اصلا پوستم قرمز شده بود.
من که از اول گفتم امروز روز من نبود. دوباره دوش گرفتم. نماز خواندم. کتابها را بستم. به اندازه کافی نگاهشان کرده بودم. کیفم را جمع کردم. همه چیز را مرتب کردم. اخلاقم همین است. هیچ وقت وسایلم را صبح اماده نمی کنم. می ترسم چیزی جا بگذارم.
آخر سر هم ساعت دوازده شب یک تکه کیک خوردم. نکند یک وقت توی خواب ضعف کنم.

September 16, 2007

تا نزدیک ظهر خواب بودم. کار سنگین هفته پیش و مهمانی شب قبل حسابی خسته ام کرده بود. از سر صبح هی لای چشمهایم را باز می کردم و هوای ابری و بادی و سرد بیرون را که می دیدیم دوباره چشمهایم را می بستم.
ساعتهای بیداریم را پای کامپیوتر بودم. چند تا برنامه داون لود کردم. جواب نامه ها را دادم. توی سایت ها و وبلاگها سرک کشیدم. عصری از خانه زدم بیرون که یکساعتی راه بروم و سرم هوایی بخورد
پیاده تا پایین خیابان رفتم و توی مغازه ها سرک کشیدم و آدمها را نگاه کردم و از سرما دستهایم را به هم قلاب کردم.
برگشتم خانه. افطار کردم و لا به لای فایل های کامپوتر چرخیدم و قصه آلوچه خانوم را دوباره پیدا کردم و نشستم و خواندم و خندیدم و گریه کردم و زیبا شیرازی هم می خواند و خلاصه بساطی شده بود.
حالا هم گیج و منگم.
دارم به کارهای این هفته فکر می کنم که حجمش واقعا زیاد است و پاییزی که دارد می آید و زندگی که دارم می کنم و زندگی که باید بکنم.
سرم را می گذارم روی میز.
چشمهایم را می بندم.
و به هیچ چیز فکر نمی کنم.

September 12, 2007

ممنون از همگی به خاطر تبریک. چسبید بهم حسابی. برای همه شما آرزوی خوب دارم. راستی فروغ می بینی چقدر خوشمزه است؟
یک نگاهی باه کامنتدونی من بندازین. با یک کمی اغماض می شه گفت زنانه است.
ای ول!

--------------------------------------------

ساعت نه و نیم شب است. اصلا نفهمیدم دوازده ساعت گذشته چطور گذشته!
از ساختمان دانشکده می آیم بیرون. بیرون در می خورم به دخترک همکلاسی که کیفش را توی کلاس جا گذاشته و می خواهد با هم برویم دنبالش که تنها نباشد.
دوباره بر می گردم تو, دخترک بامزه است, مدام حرف می زند, تقریبا می فهمم چه می گوید, گهگاهی هم سوال می کند که یک جوری جوابش را می دهم. کله ام کار نمی کند. گاهی بین گذشته و حال و آینده می مانم و زبانم نمی چرخد. هر دو تا می خندیم. ازم سوال می کند که چقدر کمک می گیرم. می مانم. استادم ازم خواسته که به کسی چیزی نگویم. زبانم نمی چرخد که دروغ بگویم اما می چرخانمش. یک کمی برایم سنگین است.
دم مترو از هم جدا می شویم. تا فردا. که باز از کله سحر تا بوق سگ کار کنیم. یک کمی که جلوتر می آیم باران تندتر می شود آنقدر که چترم را باز می کنم.
هوا تاریک است, کله کلیسای همسایه هم معلوم نیست. مه گرفته. فقط از زیر مه چراغهایش رنگی به آسمان می دهد. یک نفس عمیق می کشم. نفسهای شب آخر سی و یکسالگی. فرو می دهمشان. خوشمزه اند. بوی وانیل و شکلات می دهند. چشمهایم را می بندم و به صدای باران گوش می دهم و بوی خیسی اش را نفس می کشم.
چشمهایم را باز می کنم. خوشحالم. شاید برای اینکه این یکسال کار خاصی نکرده ام. فقط زندگی کرده ام. خوب یا بد تمام لحظاتش را زیسته ام و پشت سر گذاشته ام.
اصلا دهه چهارم زندگی ام را دوست دارم. بوی یک دنیای جدید را می دهد. پر از آرامش و ایمان.
سر راه کمی خرید می کنم. می آیم خانه. چیزکی درست می کنم. پشت میز می نشینم و آخرین شب امسالم را با سکوت جشن می گیرم. سکوتی که پر از عشق و آرامش است.

September 08, 2007

یکی بهم گفت سایت بی 30 ام را هم یک نگاهی بیندازم. ایرانی ها فیلمهای کوتاه تویش می گذارند. گفت شاید جالب باشد ببینی چه جور فیلمهایی گذاشته اند. فیلمها را می شود توی سه دسته جا داد. دسته اول و آخر که معلوم است دیگر. فیلمهای مثلا ص ک ص ی. چندتایشان را نگاه می کنم. فیلمهای کوتاه هستند. بعضی ها انگار نمی دانند ازشان فیلم می گیرند. آدم غمگین می شود. یک جور بدبختی و فلاکت توی فیلمها موج می زند. زنک نشسته اول دارد پولهایش را می شمرد بعد همه با هم عکس یادگاری می گیرند. آن یکی در حال تلاش و تقلا دارد با طرف چانه می زند که من فلان قدر می گیرم. بعضی هایشان لهجه دارند. آنقدر که گاهی نمی فهمم چه می گویند. احتمالا مال یک جای دور هستند. یک شهر کوچک یا حتی ده.
دسته دوم را نگاه نمی کنم. یعنی دلش را ندارم. صحنه اعدام دو نفر. صحنه سر بریدن یک نفر. صحنه پیدا کردن یک جنازه که سر و یک دستش را بریده اند و الی ماشاله. نمی دانم دیدن این چیزها چقدر قشنگی و هیجان دارد. فیلمهای دسته اول را می شود توجیه کرد اما دسته دوم؟ آخر چه لذتی می شود برد وقتی یکی را توی فیلم جلو چشمهایت سر می برند و چاقو کند می شود؟ (این را یکی که دیده بود برایم تعریف کرد)
دسته سوم هم دنیای شاد ایرانی هاست. رقص پسرها در کلاس مدرسه ؛ رقص دخترها در کلاس مدرسه ، همان الکی خوش های آشنا که هفته ها با هم تمرین کرده اند که جلوی دوربین با تصویر محو و تار یک رقصی بکنند و جهانی شوند. خنده ام می گیرد از این همه اسلامی سازی که این سالها کردند و نتیجه اش را می شود راحت توی سه دسته جا داد.
در کل دردناک است که رد پای آدمهای معمولی را توی این فیلمها می بینم. غم انگیز است

September 06, 2007

خسته ام. دیشب از فکر اینکه صبح زود باید بیدار شوم و حمام کنم و به کلاس اول وقتم برسم تا صبح نخوابیدم.
یعنی هی خوابیدم و بیدار شدم. هی خواب دیدم. باز هم خواب جاهای جدید و آدمهای جدید. معمولا این خوابها هر از گاهی سراغم می آیند. انگار دوره دارند. می آیند و می روند و به گمانم لا به لایشان هم اتفاقاتی برایم می افتد. انگار که دنیایم عوض می شود.
حالا هم خسته ام. سرم یک کمی درد می کند. البته حالم خوب بود. از همان خستگیهای شیرینی که به تن آدم می چسبد. اما خوب ضد حال هم همیشه هست. یک جوری که خستگی بچسبد به تن آدم و سر بخورد برود پایین و کف پای آدم جمع شود. انقدر که نتوانی خودت را بکشی.
نه که فکر کنی تقصیر کسی است. همه اش هم تقصیر خود آدم است و کارهایش و حرفهایش و رفتارش و اینها.
یکی برایم میل زده که من همانیم که یک بار پرسیدم ازت که نظرت در مورد امید در زندگی چیست و تو هیچ وقت جواب ندادی. تو خودت چه فکر می کنی؟ اینکه من الان اینجا نشسته ام و دارم می نویسم و فکر می کنم و احساس خستگی می کنم و از خودم و رفتارم و حرفهایم دلگیرم ، برای این است که امید دارم همه چیز دوباره درست می شود. مثل همیشه . همان روالی که دوست دارم.
من اصلا به امید زنده شدن خوابها و رویاهایم اینجام. اگر اینها را نداشته باشم که زندگی ام تعریفی نمی شود و خالی به نظر می رسد.
فکرم کار نمی کند. کلی درس دارم که باید بخوانم. انگشترم را هم در آورده ام گذاشته ام کنار دستم چون تحملش را ندارم. اصلا تحمل اینکه چیزه به من آویزان شود را ندارم و خدا می داند چند تا چیز تا به حال گم کرده ام.
و در ضمن من عود هایم را نمی خورم اما وقتی می خواستم بنویسم بوی لیمو می دهد احساس کردم بو برای تعریفش کم است و مزه بیشتر می چسبد.

September 03, 2007

شمع ها را روشن کرده ام. هشت تا. شام هم پخته ام. یکی دو تا چراغ هم روشن است. مخصوصا چراغ دم در. خوب است که در ورودی خانه همیشه روشن باشد.
برای خودم غذا می کشم. هنوز هم یادم می رود که باید آهسته غذا بخورم. هی دورم تند می شود و تا چشم به هم می زنم می بینم تمام شده.
تلویزیون را خیلی کم نگاه می کنم. شاید اصلا نگاه نمی کنم. حوصله تبلیغات خرید کردن را ندارم. البته احتیاجی هم بهشان ندارم چون به طور خودکار خرید می کنم. مثل دیروز که توی مغازه انقدر لا به لای خرت و چرت ها گشتم تا سه تا لیوان کوچک شیشه ای زرد و قرمز پیدا کردم که حالا تویشان شمع گذاشته ام.
از آن بدتر حوصله مسابقه های احمقانه که هی یک عده دور هم جمع می شوند و برای بهترین شدن توی هر چیزی مسابقه می دهند را ندارم . من حالم از مسابقه به هم می خورد.
حالا همیشه آدمها توی صفحه تلویزیون دور هم ، روی یک سن جمع نمی شوند و گیس هم را نمی کشند که اول شوند . همینطوری آدم دور و برش را که نگاه می کند هی می بیند که آدمها تند تند غذایشان را می خورند و اصلا هم نمی فهمند چه خورده اند و چشمشان به بشقاب بغل دستیشان است که نکند زودتر از اینها تمام کند و زودتر بزرگ بشود. مثل همان بچگی ها که می خواستند به بچه غذا بدهند و ک نره غول را نشانش می دادند که بچه ها هر کی زودتر غذایش را بخورد زودتر اندازه نره غول می شود و بچه هر یک قاشقی که می خورد می پرسید حالا اندازه اش شدم؟ طفلک اصلا نمی فهمید چه دارد می خورد و فکر می کرد مثلا اگر دو تا قاشق را با هم بخورد زودتر نره غول می شود. ( اول خواستم بنویسم نره خر بعد گفتم شاید زشت باشد ) . غافل از اینکه کار یک قاشق و دو قاشق و یک روز و دو روز نبود!
راستی یادم رفت. عود هم روشن کرده ام. عودش مزه لیمو می دهد. خانه را هم تمیز کرده ام. شیشه ها را هم با شیشه پاککن تمیز کرده ام. تقریبا همه جا مرتب است.
صدای تق از آشپرخانه می آید. آب جوش آمده. چای هم می گذارم.
باد خنکی می آید. پروانه لب پرده بال بال می زند. همان پروانه طلایی خوش یمن چینی که مهره های رنگی دارد. دلم روشن است. می بینی که همه چیز آماده است.