ممنون از همگی به خاطر تبریک. چسبید بهم حسابی. برای همه شما آرزوی خوب دارم. راستی فروغ می بینی چقدر خوشمزه است؟
یک نگاهی باه کامنتدونی من بندازین. با یک کمی اغماض می شه گفت زنانه است.
ای ول!
--------------------------------------------
ساعت نه و نیم شب است. اصلا نفهمیدم دوازده ساعت گذشته چطور گذشته!
از ساختمان دانشکده می آیم بیرون. بیرون در می خورم به دخترک همکلاسی که کیفش را توی کلاس جا گذاشته و می خواهد با هم برویم دنبالش که تنها نباشد.
دوباره بر می گردم تو, دخترک بامزه است, مدام حرف می زند, تقریبا می فهمم چه می گوید, گهگاهی هم سوال می کند که یک جوری جوابش را می دهم. کله ام کار نمی کند. گاهی بین گذشته و حال و آینده می مانم و زبانم نمی چرخد. هر دو تا می خندیم. ازم سوال می کند که چقدر کمک می گیرم. می مانم. استادم ازم خواسته که به کسی چیزی نگویم. زبانم نمی چرخد که دروغ بگویم اما می چرخانمش. یک کمی برایم سنگین است.
دم مترو از هم جدا می شویم. تا فردا. که باز از کله سحر تا بوق سگ کار کنیم. یک کمی که جلوتر می آیم باران تندتر می شود آنقدر که چترم را باز می کنم.
هوا تاریک است, کله کلیسای همسایه هم معلوم نیست. مه گرفته. فقط از زیر مه چراغهایش رنگی به آسمان می دهد. یک نفس عمیق می کشم. نفسهای شب آخر سی و یکسالگی. فرو می دهمشان. خوشمزه اند. بوی وانیل و شکلات می دهند. چشمهایم را می بندم و به صدای باران گوش می دهم و بوی خیسی اش را نفس می کشم.
چشمهایم را باز می کنم. خوشحالم. شاید برای اینکه این یکسال کار خاصی نکرده ام. فقط زندگی کرده ام. خوب یا بد تمام لحظاتش را زیسته ام و پشت سر گذاشته ام.
اصلا دهه چهارم زندگی ام را دوست دارم. بوی یک دنیای جدید را می دهد. پر از آرامش و ایمان.
سر راه کمی خرید می کنم. می آیم خانه. چیزکی درست می کنم. پشت میز می نشینم و آخرین شب امسالم را با سکوت جشن می گیرم. سکوتی که پر از عشق و آرامش است.