« | Main | »

گردن ام درد می کند. دراز می کشم روی تخت. دستم را می گذارم زیر سرم و گرما را حس می کنم که ذره ذره زیر پوستم می خزد.
چشمهایم را می بندم. به صدای باران گوش می کنم و سعی می کنم بخوابم. برق آسمان ، حتی از پشت پلک های بسته هم پیداست.
تمام وجودم پر از نیاز است. تمنای که و چه . باید دراز بکشم. به صدای باران گوش کنم و گمایی که زیر پوستم می دود را ببینم.

Comments

چقدر این نوشته ی قشنگ و آن گرمای زیر پوست زنانه است. آفرین!

من هم بعضی وقتها گردن در میگیرم.ولی برای من عصبیه..امیدوارم که زود خوب بشید.

من هم بعضی وقتها گردن درد میگیرم.ولی برای من عصبیه..امیدوارم که زود خوب بشید.

صداي باران ميآيد
گوشهايت را پر ميكند
رعد آسمان را رها نميكند
و تو در تنهايي
به دنبال آغوشي كه تو را از تندر آسمان ايمن كند
دستانت را روي ملحفه هاي سرد ميكشي
و جاي خالي اش را حس ميكني