« | Main | »

برگشته ام خانه. دوباره همه چیز مثل سابق می شود. البته نه که کاملا. حالا باید وقتم را یک جور دیگر پر کنم. درسهایم زیاد است و شکر خدا هیچ وقت حوصله شان را ندارم. اما راهی نیست. باید بگذرانمشان.
هوا هنوز خوب است . می شود پیاده روی های طولانی را ادامه داد. حالا گیرم کیفیتش فرق کرده باشد. طول می کشد تا به وضعیت جدید عادت کنم. اما همه چیز خوب است. من هم خوبم. تو چند ماه گذشته زندگیم خیلی زیر و رو شده و از بابتش خوشحالم. دوران خوب و بد را با هم داشتم و خیلی جاها با خودم رو در رو شدم. حالا گیرم که با بقیه صداقت نباشد آدم با خودش که باید رو راست باشد.
هنوز فکرم و تنم خسته است. از بس توی یک فرصت کوتاه آدمهای زیادی دیده ام و کارهای زیادی کرده ام و جاهای زیادی رفته ام. حالا دیگر زمان آرامش است. که بنشینی و پاهایت را دراز کنی و آرام آرام زندگیت را بکنی.
دیروز برای خودم خرید کردم. سه جفت گوشواره. یکیشان را که بیشتر دوست دارم سنگ آبی گردی است. یک انگشتر هم خریدم. آن هم سنگ آبی است. حالا فکر کن برای روز اول درس آماده ام.
نوشتم برایم سخت شده. انگار خشک شده باشم. می دانم که تمام دخیره فکری ام را خرج کرده ام. حالا نیاز دارم تا دوباره پرش کنم. کتابهایم را با پست فرستاده ام. خواندن همیشه خوب است. نگاه کردن هم همینطور. هیچ چیز هم به اندازه حرف زدن مخرب نیست. وقتهایی که زیاد حرف می زنم فکر می کنم دارم از توی پوستم می زنم بیرون. دنبال جایی می گردم که توی سایه روشن بنشینم و به سکوت گوش کنم.

Comments

خسته نباشي! سفر كردن هم مثل خوندن و نگاه كردنه .ذخيره فكري آدمو پر ميكنه! اين كلمه ذخيره فكري هم از اون لغاتاي منحصر بفرد توست. مواظب خودت باش

رسیدن به خیر. خوش بحالت که ایران بودی. این روزها شدیدا جلوی دانشگاه و شوکا و درکه ام آرزوست.

سلام خیلی از سبک نوشتت خوشم اومد و از اون نوشته که از افکارت هم عصبانی بودی و باعث شد یه فواره خون ببینی می دونی اون فواره ی خون یه نشونه بود.