" /> مریم گلی: August 2007 Archives

« July 2007 | Main | September 2007 »

August 31, 2007

اینها را من نمی نویسم. اینها دستنوشته آن بخش من است که یکی دو روز است از خواب ناز بیدار شده و هی زیر گوشم زمزمه می کند " تو نمی توانی. تو نمی توانی. نمی توانی" ....
نمی خواهم صدایش را بشنوم. خودم را می زنم به کری. به خواب. چشمهایم را می بندم. ندیده می گیرمش. اما همچنان زمزمه می کند. ..ن م ی ت و ا نی

August 30, 2007

گردن ام درد می کند. دراز می کشم روی تخت. دستم را می گذارم زیر سرم و گرما را حس می کنم که ذره ذره زیر پوستم می خزد.
چشمهایم را می بندم. به صدای باران گوش می کنم و سعی می کنم بخوابم. برق آسمان ، حتی از پشت پلک های بسته هم پیداست.
تمام وجودم پر از نیاز است. تمنای که و چه . باید دراز بکشم. به صدای باران گوش کنم و گمایی که زیر پوستم می دود را ببینم.

August 28, 2007

برگشته ام خانه. دوباره همه چیز مثل سابق می شود. البته نه که کاملا. حالا باید وقتم را یک جور دیگر پر کنم. درسهایم زیاد است و شکر خدا هیچ وقت حوصله شان را ندارم. اما راهی نیست. باید بگذرانمشان.
هوا هنوز خوب است . می شود پیاده روی های طولانی را ادامه داد. حالا گیرم کیفیتش فرق کرده باشد. طول می کشد تا به وضعیت جدید عادت کنم. اما همه چیز خوب است. من هم خوبم. تو چند ماه گذشته زندگیم خیلی زیر و رو شده و از بابتش خوشحالم. دوران خوب و بد را با هم داشتم و خیلی جاها با خودم رو در رو شدم. حالا گیرم که با بقیه صداقت نباشد آدم با خودش که باید رو راست باشد.
هنوز فکرم و تنم خسته است. از بس توی یک فرصت کوتاه آدمهای زیادی دیده ام و کارهای زیادی کرده ام و جاهای زیادی رفته ام. حالا دیگر زمان آرامش است. که بنشینی و پاهایت را دراز کنی و آرام آرام زندگیت را بکنی.
دیروز برای خودم خرید کردم. سه جفت گوشواره. یکیشان را که بیشتر دوست دارم سنگ آبی گردی است. یک انگشتر هم خریدم. آن هم سنگ آبی است. حالا فکر کن برای روز اول درس آماده ام.
نوشتم برایم سخت شده. انگار خشک شده باشم. می دانم که تمام دخیره فکری ام را خرج کرده ام. حالا نیاز دارم تا دوباره پرش کنم. کتابهایم را با پست فرستاده ام. خواندن همیشه خوب است. نگاه کردن هم همینطور. هیچ چیز هم به اندازه حرف زدن مخرب نیست. وقتهایی که زیاد حرف می زنم فکر می کنم دارم از توی پوستم می زنم بیرون. دنبال جایی می گردم که توی سایه روشن بنشینم و به سکوت گوش کنم.

August 20, 2007

روزها خیلی زود می گذرند. هنوز چشم به هم نزده تمام شد. فردا دوباره راه می افتم. انگار که بار اولم است.
اینبار که بروم خیلی چیزها فرق می کند. می شود گفت یک بخش جدید در زندگیم باز می شود. سفر خوبی بود. خستگی زیاد به تنم مانده اما چیزهایی که بدست آوردم ارزشش را داشته است.
دلم برای دوستان تنگ می شود اما چیزی که بینمان است همیشه باقی می ماند.
فکر می کنم برای قسمت بعدی زندگی آماده هستم
خدا را شکر می کنم و خوشحالم

August 05, 2007

یک ظرف مربع شکل قرمز که کمی گود است
دو تا شمعدان پایه فلزی کوتاه که سرش حباب شیشه ای دارد
یک جاکلیدی دیوار کوب که با دو تا گل قشنگ
اینها را امروز عصر
پدرم
سر راه آمدن به خانه برایم خریده است.
برای خانه ام
که با خودم ببرم
لطفا برای مهمانی تشریف بیاورید
میوه ها را توی ظرف قرمز می ریزیم
شمع ها را هم روشن می کنیم
حتی می توانید کلیدتان را هم آویزان کنید
دیگر با خیال راحت
دور هم می نشینیم و حرف می زنیم

August 03, 2007

نیمه شب است. خوابم نمی آید . البته می دانم که تا پایم را توی تخت بگذارم و یک کمی چپ و راست شوم چشمانم روی هم افتاده است.
خیلی چیزها هست که می خواهم در موردشان بنویسم اما خودسانسوری ام نمی گذارد. یعنی راستش حوصله حرف و حدیث ندارم. این می شود که بعضی حرفهایم می ماند برای خودم .
دارم روزهای آخر سی سالگی را می گذرانم و از یادآوری روزهای گذشته لبخند کجی روی لبانم می آید. یادم هست چند سال پیش , همینجا, از روزهایم دلخور بودم و غر می زدم و می نوشتم که به نظرم سی سالگی باید یک نقطه اوج باشد و همیشه فکر می کردم انگار یک دروازه ای است که یک زندگی جدید را برایت رو می کند و بعد روزهایم را نگاه می کردم و ناشکری که این چند قدم مانده به سی سالگی چه اتفاقی خواهد افتاد که من اوج این سال را زیر دندانم حس کنم.
حالا خوشحالم , از اینکه سی سالگی ام خوب بوده , یعنی همان اوجی که می خواستم , شاید نه برای بقیه و آنها که از دور و نزدیک مرا می بینند اما برای خودم. و غیر از خودم چه چیزی مهمتر است ؟
حالا خوشحالم که امسال , روزهایی که زندگی کردم و جابجایی و آشنایی همه و همه باعث شد یک نقطه ای برایم شکل بگیرد که از بعد از آن نگاهم خیلی چیزها را شروع کرد به جور دیگر دیدن.
حالا خیلی چیزها برایم عوض شده و عوضتر هم خواهد شد و دیگر قضاوت نخواهم کرد خودم را و آدمها را. هر کسی هر جور که می خواهد باشد و هر مدل که می خواهد زندگی کند . می بینمش اما دسته کردن و جادادن در خوبها و بدها اصلا کار من نیست و کار کس دیگری هم نیست و ما باز هی یادمان می رود و هی برچسب می زنیم پشت سر همدیگر و هی نقش قربانی را بازی می کنیم و هی از زندگیمان لذت نمی بریم و هی خط و نشان می کشیم و هی آزار می دهیم و آزار می دهیم و آزار می دهیم و خوب آزار هم می بینیم و باز این حلقه تکرار می شود و هی از هم دلخور می شویم و دلگیر می شویم و قهر می کنیم و هی برای هم بازی می کنیم و هی با هم بازی می کنیم و آخرش هم چیزی نمی فهمیم.
حالا که شب سرم را روی بالش می گذارم همه را از ذهنم دور می کنم. خودم می مانم و خودم و هی توی دلم می گویم قضاوتی در کار نیست و مقایسه ای نیست و مسابقه ای نیست و فقط عشق است که می ماند و عشق است که پخش می شود و عشق است که زندگی می آورد.

August 01, 2007

پراکنده ها

از صبح برای خودم توی خانه نشسته ام. همه جا را تمیز کرده ام. چای هم ریخته ام و دارم کتاب می خوانم. چشمم هم به چمدانهاست که کنار اتاق گذاشته ام . درشان بسته است. آماده ایستاده اند. مثل خود من. منتها من نشسته ام.
نمی توانم بنشینم. هی بلند می شوم و الکی یک کاری می کنم و دوباره می نشینم. دلم هنوز نرفته دارد تنگ می شود.

دسته چمدانها را گرفته ایم داریم دنبال خودمان می کشیمشان. راحت تکان می خورند بسکه زیرشان چرخ دارند. حرف می زنیم تا می رسیم به تاکسی. می روند توی صندوق عقب و راه می افتیم.

کارها همیشه زود انجام می شود و وقت هی زیاد می آید. چه بهتر. می نشینیم توی کافه. چیزکی می خوریم و باز حرف می زنیم در حالیکه فکرم دارد هزار جا پرواز می کند. شاید هم یک جا. نمی دانم. فکر کنم زیادی هیجان دارم.

حالا دیگر تنها شده ام. روی صندلی نشسته ام. کتاب می خوانم اما بیشتر حواسم به مردم است. پسربچه ها کف کفششان رول اسکیت دارند و هی جلویمان چرخ می خورند و به رخ هم می کشند. دختر و پسر بغل دستم نشسته اند. سنشان کم باید باشد. دارند با هم آلمانی هم تمرین می کنند. حوصله ام که سر می رود به این فکر می کنم که چه جور سفری دارند می روند. بعد خودم را می گذارم جای آنها که مثلا چه کارها می کنم.
سوار که می شوم می بینم جای دختر بغل دست من و است پسر ردیف وسط. قبل از اینکه حرفی بزنند جایم را پیشنهاد می دهم. خودم هم می روم می نشینم وسط یک مرد هندی و مرد عرب شاید.

بلند که می شویم یک لحظه قلبم می گیرد. لامصب این زندگی هم داستان خودش را دارد. از هر جا که به هر جا می روی دلت برای پشت سرت تنگ می شود. یک کمی فکر می کنم. بعد فیلم می بینم. بعد شام می خورم. یک کمی هم چرت می زنم. مرد هندی به نظرم آرامتر می آید . یک جوری می خوابم که اگر گردنم کج شد به طرف او باشد. صبحانه را که می خورم دیگر باورم می شود که دارم می روم.

توی فرودگاه اول جای پرواز بعدی را پیدا می کنم. بعد چرخی توی مغازه ها می زنم. از بس که این مدت مغازه گردی کرده ام حالم بد می شود. خسته ام. دلم می خواهد بخوابم. ظاهرا بقیه هم همین را می خواهند. هیچ صندلی خالی پیدا نمی کنم. می بینم خیلی ها زمین نشسته اند یا دراز شده اند. من هم می رود یک گوشه , کنار دیوار, دراز می کشم و کیفم را هم می گذارم زیر سرم. جای شما خالی خیلی می چسبد.

سفر بعدی بغل دستم خالی است. دسته صندلی را می زنم بالا و پاهایم را دراز می کنم. صندلی جلو بچه دارد. فکر کنم دختر باشد. ریزه میزه و خوشگل است. یکسره دارد می خندد و گوشه لپش هم چاله دارد. دلم می خواهد بغلش کنم اما نمی شود. به همین اکتفا می کنم که لبخندی بزنم و سری تکان دهم و دستی.

هیچ چیز فرقی نکرده. یعنی چیزهای جدید اضافه شده و بعضی قدیمی ها رفته اما در کل همه چیز مثل قدیم است. آنقدر که اصلا انگار یکسال نگذشته. آنقدر که چشمم به اتاق و وسایل می افتد گریه ام می گیرد. چند ساعت که می گذرد باز یادم می رود که رفته ام و برگشته ام. از دست خودم خنده ام می گیرد. هر جا باشم همانجا را دوست دارم. یعنی راستش اصلا جا شاید خیلی مهم نباشد. یادم هست قبلا هم اینجا گفته ام. برای من جا آنجاست که آدمها باشند. دلبستگی من به شهر و خانه و میز و کتاب و اینها نیست. به آدمهاست.