« | Main | »

مهمان داشته ام برای ناهار. لذت خوبی می دهد. حالا که عصر شده دارم ظرفها را می شورم. ظرف پیرکس را که قبلا تویش آب ریخته ام بر می دارم. ذهنم مثل همیشه مشغول است. ظرف را بر می گردانم که آبش خالی شود . فکر می کنم که آب که درد ندارد، رنگ هم ندارد، بعد می بینم که این درد ملایم و رنگ قرمز مال تکه شیشه ای است که مثل شمشیر رفته توی دستم. هول می شوم دیگر. شیشه را می کشم بیرون ، دستکش را در می آورم و کف دستم انگار حوض است که فواره اش را روشن کرده اند. فواره اش قرمز است فقط.
به اولین چیزی که فکر می کنم خشم است. و افکارم. آنها را مقصر می دانم. یعنی خودم را. انگار این تکه کوچک شیشه را برای تنبیه خودم توی دستم فرو کرده ام.
دقیقا همین است. این بارهای سنگینی که خواسته ناخواسته روی دوشم است مرا وادار به خود تنبیهی می کند.
گاهی وقتها ، دمدمای صبح ، توی خواب و بیدار، که هی بیدار می شوم و غلت می زنم و ساعت نگاه می کنم ، چشمهایم را که می بندم ، پشت پلکهایم خودم را می بینم. یعنی درون خودم را. یک ملغمه ای است از موجودات کوچک شاید ، سیز یا سفید ، که توی هم می لولند. یا مثل امروز صبح شبیه بوته های خار.
می دانم که اینها فکر های من اند. آنقدر زیاد و پر اند که دیگر جایی برای نور نمی گذارند.
می دانم برای اینکه زندگی کنم باید سرم را خلوت کنم . من احتیاجی به این همه چیزهایی که توی هم بلولند مثل کرم ندارم.
کار سختی است ولی. روزهایی مثل امروز فکر می کنم چقدر طول می کشد تا من این بوته های خار را کنار بزنم و نور بتابد.

Comments

اتفاقا میشه بدون خلوت کردن سر زندگی کرد... کی میگه نمیشه با یه دسوت چند تا هندونه بر داشت...با یه ذهن میشه چند تا مشغله ذهنی داشت... در واقع همه دارن!

این نوشته ات حرف دل من بود ...
حرف دل خیلی های دیگه ...
که نمیتونن به زبون بیارن...
میدونی چرا ؟
چون خودشونو گول میزنن...
کسی این وسط از این چالش رها میشه که به خودش بقبولونه که این وسط یه مشکلی هست و برای هر مشکلی راهی

حالا الان خوبی؟

هر زخمی و جای خراشش آدم را یاد دردی می اندازد و لحظه ای.

مراقب باش رفیق نازنین.

اااااا دستتو بریدی؟
تقصیر خودته! مهمون دعوت میکنی بعد به بقیه آدرس عوضی میدی. اونا هم دلشون میسوزه . آه میکشن انوقت دستت اینطوری میشه دیگه
:)

وای از ذهن شلوغ !

(کله چرخون)

عالی بود

خوب بود ولي شايد...

khili zood khanomi.......agar che radeshon hamishe hast.........

اينهمه فكر هاي بي سر و ته رو ميفهمم.

سلام. کاشکی میشد فقط برای لحظاتی ذهن رو کاملا خالی کرد. فقط چند لحظه اونم در حالت بیداری

اينا مال اينه كه ديدار دوستاي خوب خونت به شدت تقليل پيدا كرده بايد بياي اينجا تا از دست اين افكار كه زاييده تنهايي و به شدت برام آشنان نجات پيدا كني . . . ما منتظر ديدارتيم عزيز:)

سلام عزیز
دقیقا" درکت می کنم،
و باید بگم که خدا باید کمکت کنه
من چند ساله که در حال بیرون آمدن و تقلا جهت رهایی هستم که در آخرین نوشته بلاگم هم اتفاقا" درباره همین نوشتم،
فکر کن و به محض اینکه به نتیجه رسیدی بدون درنگ و با شجاعت اونو عملی کن
خدا یارت...