" /> مریم گلی: July 2007 Archives

« June 2007 | Main | August 2007 »

July 26, 2007

مهمان داشته ام برای ناهار. لذت خوبی می دهد. حالا که عصر شده دارم ظرفها را می شورم. ظرف پیرکس را که قبلا تویش آب ریخته ام بر می دارم. ذهنم مثل همیشه مشغول است. ظرف را بر می گردانم که آبش خالی شود . فکر می کنم که آب که درد ندارد، رنگ هم ندارد، بعد می بینم که این درد ملایم و رنگ قرمز مال تکه شیشه ای است که مثل شمشیر رفته توی دستم. هول می شوم دیگر. شیشه را می کشم بیرون ، دستکش را در می آورم و کف دستم انگار حوض است که فواره اش را روشن کرده اند. فواره اش قرمز است فقط.
به اولین چیزی که فکر می کنم خشم است. و افکارم. آنها را مقصر می دانم. یعنی خودم را. انگار این تکه کوچک شیشه را برای تنبیه خودم توی دستم فرو کرده ام.
دقیقا همین است. این بارهای سنگینی که خواسته ناخواسته روی دوشم است مرا وادار به خود تنبیهی می کند.
گاهی وقتها ، دمدمای صبح ، توی خواب و بیدار، که هی بیدار می شوم و غلت می زنم و ساعت نگاه می کنم ، چشمهایم را که می بندم ، پشت پلکهایم خودم را می بینم. یعنی درون خودم را. یک ملغمه ای است از موجودات کوچک شاید ، سیز یا سفید ، که توی هم می لولند. یا مثل امروز صبح شبیه بوته های خار.
می دانم که اینها فکر های من اند. آنقدر زیاد و پر اند که دیگر جایی برای نور نمی گذارند.
می دانم برای اینکه زندگی کنم باید سرم را خلوت کنم . من احتیاجی به این همه چیزهایی که توی هم بلولند مثل کرم ندارم.
کار سختی است ولی. روزهایی مثل امروز فکر می کنم چقدر طول می کشد تا من این بوته های خار را کنار بزنم و نور بتابد.

July 19, 2007

و اما زندگی همچنان ادامه دارد
این چند وقته به بعضی چیزها بیشتر فکر می کنم. چند خطی هم دیروز برای دوستی نوشتم که این روزها حالش زیاد خوب نیست و دارد از یک شاید بحرانی عبور می کند.
می خواستم برایش بگویم خیلی چیزها هست که ما توی زندگی یادشان نگرفته ایم. یعنی بهمان یاد نداده اند. مثلا یاد نگرفته ایم که :خود: یعنی چه. بهمان گفته اند که :من: همیشه آخر کار است. اگر در مورد خودت حرف بزنی اگر مطابق میلت کار کنی ؛اگر برای خودت شاد باشی و زندگی کنی بد نگاهت می کنند. گفته اند خود باید همیشه ساکت و محجوب و آرام باشد. گاهی لبخند بزند ؛ زیاد شادی نکند؛ بیشتر غصه بخورد ؛ هی خودش را تنبیه کند و از همه مهمتر همیشه بترسد.
بترسد از اینکه خوب نباشد ؛ موفق نباشد؛ خوشبخت نباشد؛ تنها بماند ؛ همسایه دست راستی ناراحتش نباشد ؛ همسایه دست چپی حرفی نزند؛ حرف مردم چه می شود ؛ کجای معیار مردم ایستاده و الی آخر.
این دایره اطراف می تواند بزرگ باشد یا کوچک اما در هر حال خفه کننده است.
دختر جان ؛ همان شهری که تو زندگی می کنی پر از آدمهایی است که زیر بار ترسشان له شده اند. آنقدر ترسشان را آبیاری کرده اند که بزرگ شده و گریبان خودشان را گرفته. فکر می کنی راحت است با ترس زندگی کردن؟ اصلا!
چند نفر را برایت اسم ببرم که از زور ترسشان -از غریبه یا آشنا - زندگی شان را به باد داده اند؟ آنقدر که دیگر خیال می کنند زندگی می کنند. آنقدر که ترسشان افساری شده برای بقیه که جلوی دهانشان را ببندند و سرعتشان و کم و زیاد زندگیشان را تنظیم کنند برایشان.
اینها را نه فقط برای تو ؛ برای خودم هم می گویم. تا وقتی ترس همراهت باشد زندگی برایت مبهم است. انگار که از پشت شیشه مه گرفته منظره بیرون را تماشا کنی و باور کن که بیشتر مشکلات ما از همینجا سر و کله اش پیدا می شود.
فکر نکن که آسان است. بازهم خیلی ها هستند که ترس دارند و می دانند اما آنقدر شجاعت شاید ندارند که از ترسشان عبور کنند.
به همان رابطه کشنده بده بستانی ادامه می دهند از ترس روبرو شدن با چیزهای جدید و ناشناخته ها. شاید فکر می کنند همزیستی انگلی با ترسهای قدیمی بهتر است!
تو هم بلند شو. یک نفس عمیق بکش. نگذار ترسهایی که زاییده ذهنت هستند تو را پشت شیشه مه گرفته حبس کنند. ذهن آدم زایش نمی کند که بلای جانش باشد.

July 16, 2007

از صبح راه می افتی توی خیابان. توی تک تک مغازه ها سرک می کشی که شاید چیزکی پیدا کنی برای کسی که مثلا دست خالی نرفته باشی.
خسته هم می شوی که چقدر دیگر باید بگردی و چند نفر دیگر مانده.
خسته ، بیایی و برسی دم در خانه که تلفنت زنگ بزند و پدرت از آنطرف بگوید که پدربزرگت خواب عمیق رفته و تو به پیراهن توی کیسه فکر کنی که دیگر مال کسی نیست . بعد به همه چیزهایی که فکر کنی که زمانی ، مال کسی بوده اند و دیگر مال هیچ کس نیستند . بعد به همه چیزهایی که از زیر دستمان می گذرند و رد می شوند.

July 11, 2007

اینجا شهر مورچه هاست. از کله سحر پیدایشان می شود و تا بوق سگ هم هستند. همینطور دنبال هم راه میفتند. شاید هم با هم آشنا نباشند اما مسیرشان یکی است. از توی کوچه ها رد می شوند. می پیچند توی خیابان . گاهی حتی توی پارک ، روی نیمکت هم می نشینند که خستگی شان در برود یا گپی بزنند.
البته کسی غذا جمع نمی کند. کلا زیاد اهل خوردن نیستند. فکر می کنم بیشتر هوا جمع می کنند. یعنی تند تند نفس می کشند یا نفس های عمیق می کشند. آفتاب می گیرند. روی سبزی ها ولو می شوند. همه را جمع می کنند برای زمستان لابد. که فقط برف است و باد سرد!
مورچه های پیاده سه دسته اند. یا حامله اند ، یا دارند کالسکه هل می دهند و یا دنبال سگشان می دوند. جزو این سه دسته که نباشی انگار اصلا مورچه نیستی.