« | Main | »

پشت سر من سوار واگن مترو می شوند. سه نفرند. می نشینند روبروم. یکیشان حتما مادر است. اصلا از قیافه اش معلوم است. یک پیراهن بلند پوشیده با استین حلقه ای. بازوهایش تپل است و وقتی می خندد ریز ریز تکان می خورند. موهایش هم فرفری است. لبهای باریکی دارد . رویشان هم ماتیک زده. من اگر بودم یک خط لبی چیزی هم برایش می کشیدم که لبهایش پرتر شود. لبهای باریک گاهی آدمها را بدجنس تر می کند. البته کلی آدمهای بدجنس را هم می شناسم که لبهایشان معمولی است.
بغل دستش دخترک نشسته. مثلا ده ساله. موهایش بلند است و حسابی چتری دارد. گیم بازی می کند. مادر دستش را می کشد روی موهای بلند دخترک٫ جمعشان می کند بالا و بهشان مدل می دهد. دخترک می خندد٫ بعد سرش را بالا می آورد یک نگاهی می اندازد٫ دو تا شکلک در می آورد٫ دوباره می خندد و پشتش را می چسباند به مادرش و لم می دهد. ذوق می کنم یک دفعه. انگار رابطه اشان خوب است.
سومی روبروی من نشسته. نمی دانم چند سالش است. بیست سال؟ بیست و چهار سال؟ موهایش هم فرفری است و بلند. آرایش خوبی هم کرده. کلی گردنبند هم به گردنش آویزان است. با هم حرف می زنند و من فکر می کنم مادر روس است. یک کمی که جلو می رویم سومی گوشی را می گذارد توی گوشش٫ مادر ساکت می شود٫ به نطرم لبهایش باریک تر می شوند٫ چشمم می افتد به دستهایش. یک حلقه نازک طلایی رفته توی گوشتش. همه مادرها از اول چاق نبوده اند.
فکر می کنم زن خوبی است. ساده است. توقعی هم ندارد. همین حلقه طلایی که توی گوشتش هم رفته انگار برایش کافی است.
یک لحظه دلم می خواهد جای زن بودم. فکر می کنم زنهای روس خیلی قوی اند. زندگی دست خودشان است انگار.
حس غریبی است. دلم می خواهد برویم به سرزمین هیچ کس. یک جای دور شاید.
من زودتر از سه نفر پیاده می شوم و فکر می کنم آنها می روند تا سرزمین هیچ کس


پی نوشت : توی این شماره هزارتو٫ من هم هنرنمایی کرده ام!
جناب آقای ...

Comments

مریم گلی جونم کلی وقته که بلاگتو می خونم و باهاش عشق می کنم فقط نمی دونم چرا زیاد اهل کامنت گذاشتن و گرفتن نیستم ولی این نوشته ات تو هزارتو یکهو این قدر چسبید ته دلم که نشد ننویسم
مرسی مرسی مرسی که می نویسی
همیشه خوب باشی و پر از آرامش

هنر نماییت رو خوندم ! واقعا محشر بود :)

دل می خواهد و پا نمی رود. رسم همیشه زندگی است این در حسرت سرزمین های دور بودن

آخی . چقدر دوست داشتنی بودند هر سه تاشون. فکر کنم یه خونه گرم و راحت هم دارند. فک کن

بابا معروف بابا سلبریتی بابا ابربلاگر بابا.......

اگه اون جوری باشن که تو نوشتی بهشون میشه گفت یک خانواده ی خوشبخت...

salam golam
khosh hal misham be manam sar bezani
hanuz nakhundam.beram bebinam che khabare
montazeretam aziz
bye

خودمونیم دستی هم در گریم داری ها ...
صحنه رو خیلی قشنگ توصیف کردی ...برام جالب بود .....

پاراگراف اول رو خیلی خوب تمام کردی!
همینطور آخر نوشته ات رو.
قلمت رو خیلی دوست دارم.