« | Main | »

توی مغازه می چرخم. لا به لای میز و صندلی ها. خودم را توی آینه نگاه می کنم ، روی صندلی پشت میز می نشینم و فکر می کنم توی خانه ام هستم و منتظر بقیه نشسته ام تا بیایند و ناهار بخوریم.
خسته ام. دلم می خواهد سرم را بگذارم روی میز و ببینم که زندگی خیلی ساده است. یا شاید هم زندگی من ساده است.
یادم می آید یکی دو سال پیش همینجا نوشتم که یک روزی جعبه شیرینی خریده بودم و داشتم می رفتم خانه و یکدفعه ته دلم یک جوری شد.که مثلا چند سال بعد با یک جعبه شیرینی دارم می روم جایی که خانه ام هست و برای کسانی که خانواده من اند. حس کاملا غریبی بود برایم. تجسمش کرده بودم اما نمی توانستم حسش کنم.
حالا چند سال از آن روز گذشته . حس برایم دیگر غریب نیست اما دور از دسترس می زند.
سرنوشت آدمها هم چیز غریبی است. از یک جایی شروع می شود اما هیچ وقت معلوم نیست که از کجا جلو می رود. مثل این می ماند که یک جایی ایستاده باشی ، بعد باد بیاید و بپیچد دورت و ببرتت یک جای دور.
هیچ معلوم نیست تا وقتی به نقطه ته سرنوشتت برسی، کی را می بینی و با کی حرف می زنی و با کی شام می خوری و با کی می خوابی. شاید هم اصلا مهم نباشد. هر کسی یک سرنوشتی دارد . هر جای دنیا هم که باشی همراهت است. دارم به چراغهای سنجاقک شکل فکر می کنم که دختر قبلی روی نرده های ایوان جا گذاشته بود و امروز یکی برداشته بودتشان . کاش گذاشته بودشان برای من. شبهای تاریک، روی ایوان، با چراغهای سنجاقک شکل که سو سو می زنند.

Comments

age gharar bud hamey ein noghte haye tah ro mididim ke dige zendegi hameye lazatesh ro az dast midad!

گل گلي خانم سلام ! اون چراغهاي سنجاقكي رو ولش كن. من مي خوام برم براي خودم از اين فانوسهاي رنگي بخرم و آويزون كنم توي ايوون . مخصوصا براي شبهايي كه برف مي ياد. بايد چيز شاهكاري بشه. تو هم بخر. بعدش باهم از خاطره هاي مشترك فانوسي مي نويسيم. مي بوسمت. دوستت دارم.:*

مریم جان بعد مسافت هیچ جا ثابت نشده که میتونه مارو از ارزوهامون دور کنه / از وقتی رفتی اونور یه چیزایی برات دور شده ولی ارزو و شادی همیشه میتونه توی یکقدمیت باشه/ تو قلبت تو احساست تو کلامت/ تو خودت یه سنجاقک مهربون پر نوری تو شبای تاریک بقیه:)
حال کردی چی گفتم آبجی!

من کامنتدونیتو خیلی دوست دارم / یه ارامش خاصی به ادم میده/ انگار داره برای کامنتی که میذاری ازت تشکر میکنه/ طرف خوش سلیقه بوده.

سلام گلی

دیشب که داشتم از سر کار برمی‌گشتم خونه، یه دفعه یاد تو افتادم و حس کردم که چه‌قدر دلم برات تنگ شده یه جورایی!

بچه جان کجا واسه خودت رفتی اون ور دنیا؟ این‌جا اقلاً یک تئاتری چیزی با هم می‌رفتیم!

اما به هر حال زندگی همینه دیگه گلی جون! امیدوارم هر جا که هستی دلت خوش باشه.

تو خودت یه سنجاقک مهربون پر نوری تو شبای تاریک بقیه :)

من هم از این نوشته کلی حال کردم ! :) خونه ات هم مبارک باشه ....