" /> مریم گلی: June 2007 Archives

« May 2007 | Main | July 2007 »

June 29, 2007

بالای پله ها نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام. خیلی بالا رفته ام. آنقدر که همه چیز زیر پایم است. از آنجا حتی خط افق هم پیداست. و خورشید زرد و نارنجی که دارد غروب می کند. هوا روشن است هنوز و همان لحظه که دارم نگاه می کنم دیگر خورشیدی وجود ندارد.
این روزها راه زیاد می روم. اتصال پاهایم به زمین انگار خالی ام می کند. هر چه بیشتر و تند تر راه می روم سبکتر و سبکتر می شوم. خالی و پر می شوم. اینطوری کلافگی دیدن گره های ریز و درشت درون و بیرونم را رد می کنم.
گره ها فکرم را مشغول می کند. فکر می کنم آدمها چطور می توانند به زندگی خودشان و بقیه گره بیندازند؟ دیدن گره زندگی لذت بخش است؟ یا این کار آدمهای بازنده است که از دیدن گره ها خوشحال می شوند؟
نمی دانم. باید خدایم را دوباره پیدا کنم. چند سال پیش گمش کردم. توی یک تند باد شاید و بعدش آنقدر چیزهای مختلف دیدم و شنیدم - از آدمهای با خدا و برگزیده ! - که هیچ رقمه خدا در زندگیشان پیدا نبود . آنقدر که دیگر تندباد را فراموش کردم.
اما این روزها فکر می کنم همه ما آدمها روی این کره خاکی حقی داریم برای زندگی و خوشبختی جایی - دور یا نزدیک - منتظر تک تکمان است و فقط باید باورش داشته باشیم. باید خدا را پیدا کنم و اینها را برایش بگویم. بگویم که می دانم بندگانش را بدون روزی نمی گذارد . اینکه حواسش به همه جا و همه کس هست. فقط کاش پیدایش کنم.

June 27, 2007

توی آمدن و رفتن روزها و تمام شدن بهار و رسیدن تابستان پاک یادم رفت که وبلاگم پنج سالگیش تمام شد!

June 26, 2007

پیاده روی های طولانی آخر هفته مان را دوست دارم. همیشه می رسد به کشف یک جای جدید٫ یک پارک با دریاچه مثلا یا یک خانه قدیمی یا یک کافه دنج.
قبلا هم گفته بودم حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته است. نه که به معنی بد باشد. روزها فعلا خوب است. امیدوارم همیشه هم خوب بماند اما اگر نماند هم مشکلی نیست. زندگی بالا و پایین دارد و روزهای بد هم مثل روزهای خوب می گذرند.
روی زیر انداز که دراز کشیدم٬ بالای سرم آسمان بود و ابرهای سفید و شاخه های سبز درختی که با باد آرام آرام تکان می خوردند. سرم را چرخاندم به راست٫ نور کم رمق خورشید از لای شاخه ها می افتاد روی صورتم و همه چیز مثل فیلمهای معنوی شده بود! خنده ام گرفت. همه چیز آماده بود. فقط کافی بود قهرمان داستان از ته دل از خدا چیزی بخواهد و تا آخر فیلم خواسته اش را بدست بیاورد.
خوب چه اشکال دارد٫ فکر کردم من هم بازیگر فیلم هستم٫ قهرمان داستان٫ زیر همان نوری که افتاده بود روم و بادی که می وزید و ابری که می رفت دعا کردم. تا سرانجام فیلم چه باشد!
از بین آدمها که با پرچم آبی و سفید نشسته بودند یا ایستاده بودند کنار خیابان که رد می شدیم بغض کرده بودم. هیچ دلیلی نداشت. نه من مال اینجا هستم نه خواسته آنها خواسته من است. یعنی رسیدن یا نرسیدن آنها به خواسته اشان برای من فرقی نمی کند. فکر کردم شاید به خاطر خواستن است که بغض کرده ام. برای خودم و همه آدمهایی که چیزی را می خواهند و برایش تلاش می کنند. بزرگ یا کوچک. و معلوم هم نیست که به خواسته اشان می رسند یا نه. برای آدمهایی که دنبال حقشان هستند. هر گوشه این کره خاکی که باشند. و بعد به آدمهایی فکر کردم که حق را پایمال می کنند. بزرگ یا کوچک. هر گوشه این کره خاکی که باشند.
توی پارک بعدی٫ وقتی داشتم قهوه ام را می خوردم و حرف هم می زدم از بالای سرمان آدمها رد می شدند٫ می آمدند پایین و از بغل دستمان می رفتند٫ لباسهایشان عجیب و غریب بود٫ لباس رزم پوشیده بودند با سلاحهای سرد دست ساز! از جشن بر می گشتند٫ خنده مان گرفته بود٬ گفتی جنگهای صلیبی تمام شده دارند می روند خانه شان و من فکر کردم جنگهای صلیبی هیچ وقت تمام نمی شود تا وقتی آدمها روی این کره خاکی زندگی می کنند و حق پایمال می شود جنگ هم ادامه دارد. حالا چه با صلیب ٫ چه بی صلیب

June 21, 2007

فکر می کنم صبح شده. هوا کمابیش روشن است. ابری هم هست. شاید نم نم بارانی هم بزند. اما هیچکدام اینها مرا بیدار نکرده. از صداست که بیدار شده ام. توی دلم به جد و آباد هر چه پرنده است صلوات ! می فرستم. یک صدایی بین قار قار کلاغ و جیغ بنفش. یکی دو تا هم نیستند. خیلی زیادتر از این حرفها ست. سعی می کنم به روی خودم نیاورم. غلت می زنم. چشمم را می بندم. پشتم را می کنم به پنجره. اما فایده ای ندارد. احساس می کنم جلسه دارند. انگار دور میز نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند. یکی چیزی می گوید آن یکی جواب می دهد. یکی داد می زند. آن یکی انگار شاکی است. یکی صدایش از بقیه نازک تر است و فکر می کند برای اینکه حرفش را به کرسی بنشاند باید بی وقفه حرف بزند. بلند می شوم. می روم لب پنجره که ببینم گور مرگشان کجا دور هم جمع شده اند. چیزی معلوم نیست. صدا از تاریکی جنگل می آید. صدایشان هیچ ظرافتی ندارد. مرا یاد این آدمهای هوچی می اندازد که فقط بلدند صدایشان را بندازند سرشان و داد بزنند و بد و بیراه بگویند. بر می گردم به تخت. ساعت پنج صبح است. همینطور دراز می کشم. صدا کم کم دور می شود. انگار به نتیجه رسیده اند.

June 18, 2007

پشت سر من سوار واگن مترو می شوند. سه نفرند. می نشینند روبروم. یکیشان حتما مادر است. اصلا از قیافه اش معلوم است. یک پیراهن بلند پوشیده با استین حلقه ای. بازوهایش تپل است و وقتی می خندد ریز ریز تکان می خورند. موهایش هم فرفری است. لبهای باریکی دارد . رویشان هم ماتیک زده. من اگر بودم یک خط لبی چیزی هم برایش می کشیدم که لبهایش پرتر شود. لبهای باریک گاهی آدمها را بدجنس تر می کند. البته کلی آدمهای بدجنس را هم می شناسم که لبهایشان معمولی است.
بغل دستش دخترک نشسته. مثلا ده ساله. موهایش بلند است و حسابی چتری دارد. گیم بازی می کند. مادر دستش را می کشد روی موهای بلند دخترک٫ جمعشان می کند بالا و بهشان مدل می دهد. دخترک می خندد٫ بعد سرش را بالا می آورد یک نگاهی می اندازد٫ دو تا شکلک در می آورد٫ دوباره می خندد و پشتش را می چسباند به مادرش و لم می دهد. ذوق می کنم یک دفعه. انگار رابطه اشان خوب است.
سومی روبروی من نشسته. نمی دانم چند سالش است. بیست سال؟ بیست و چهار سال؟ موهایش هم فرفری است و بلند. آرایش خوبی هم کرده. کلی گردنبند هم به گردنش آویزان است. با هم حرف می زنند و من فکر می کنم مادر روس است. یک کمی که جلو می رویم سومی گوشی را می گذارد توی گوشش٫ مادر ساکت می شود٫ به نطرم لبهایش باریک تر می شوند٫ چشمم می افتد به دستهایش. یک حلقه نازک طلایی رفته توی گوشتش. همه مادرها از اول چاق نبوده اند.
فکر می کنم زن خوبی است. ساده است. توقعی هم ندارد. همین حلقه طلایی که توی گوشتش هم رفته انگار برایش کافی است.
یک لحظه دلم می خواهد جای زن بودم. فکر می کنم زنهای روس خیلی قوی اند. زندگی دست خودشان است انگار.
حس غریبی است. دلم می خواهد برویم به سرزمین هیچ کس. یک جای دور شاید.
من زودتر از سه نفر پیاده می شوم و فکر می کنم آنها می روند تا سرزمین هیچ کس


پی نوشت : توی این شماره هزارتو٫ من هم هنرنمایی کرده ام!
جناب آقای ...

June 15, 2007

هر انتخابی یک بهایی دارد. گاهی وقتها می شود بهایی هم نپرداخت!
یعنی به هر حال بها پرداخته می شود اما توسط کس دیگری. آدمهای مثلا زرنگ شرایط را طوری درست می کنند که دیگری وادار به انتخاب شود و بهایش را هم بپردازد.
اما خوب به ما گفته اند که چوب خدا صدا ندارد یا از هر دست که بدهی از همان هم می گیری. گاهی وقتها آدم شک می کند به واقعی بودن این حرفها از بس که مثلا آدم مثلا زرنگها زندگی را آنطور که می خواهند می برند جلو و ظاهرا شانس هم یارشان است.
اما باز هم ته دلمان می دانیم که که این مثلا آدم مثلا زرنگ اولا یک روزی متوجه می شود که دیگر خیلی دیر شده و بالاخره حتی اگر دیر و زود داشته باشد سوخت و سوز ندارد و بهایی که بقیه پرداخت کرده اند را یکجا باید پس بدهد.
این وسط فقط می ماند سالهای از دست رفته. با اینها چه باید کرد؟ فکر کنم باز هم شکر خدا که حداقل قاطی بنده های خوبش هستی نه جزو گروهی که عارت بیاید آدم خطابشان کند. حداقل شب که سرمان را می گذاریم روی بالش خیالمان راحت است که حق کسی را نخورده ایم. هر کاری که ازدستمان برآمده برای بقیه کرده ایم. مظلوم هم بوده ایم. حداقل وجدانمان راحت است.

June 13, 2007

با خانه جدیدم عشق می کنم. به قول دوستی من اگر خوشحال باشم حتی تا آخر عمرم هم می توانم توی همین خانه زندگی کنم. خانه کوچک است اما به من آرامش می دهد.
شب توی ایوان می ایستم و به صدای پای سنجابها و راکنها گوش می دهم که از تپه روبروی خانه بالا می روند یا صدای همسایه بالایی که توی ایوان نشسته اند و با خوشحالی می خندند ؛دلم لبریز می شود.
زندگی چقدر زیباست وقتی که آرامش باشد و خوشحالم که آدمی نیستم و نبودم که بخواهم آرامش را از دیگران دریغ کنم. باز هم فکر می کنم چقدر زندگی راحت تر و ساده تر می شود وقتی قرار نباشد که هی انرژی بگذاری برای بقیه که چرا این حرف را زد و آن کار را نکرد. راستش را بخواهید من اگر از کاری که می کنم راضی باشم و کسی هم باشد چیز دیگری نمی خواهم. خوب یا بد جاه طلبی ندارم و اصلا هم دلم نمی خواد اسباب ناراحتی و دلخوری کسی را درست کنم یا برای هدفهام از کسی استفاده کنم.
تا چند وقت پیش معاشرت گسترده مورد علاقه ام بود. الان هم دوستانم را دوست دارم و دلم می خواهد در تماس باشم اما راستش دیگر حوصله حرف و حدیث را ندارم. تا جاییکه که همدیگر را ببینیم و گپی بزنیم و چند ساعتی با هم خوش باشیم برایم کافی است و اگر ببینم کار دارد به حرف و حدیث می رسد برای ادامه ندادن اصلا درنگ نمی کنم. دیگر دوست صمیمی هم شاید مفهومش را برایم از دست داده باشد.
بگذریم از این حرفها. فعلا دارم از روزهایم لذت می برم . البته گهگاهی بین دوراهی زندگی در آینده یا زندگی در حال قرار می گیرم و یک جدال درونی دارم اما باز به خودم می گویم هر چیز که سهم من باشد به من می رسد پس دلیلی برای فکر به آینده وجود ندارد.
زندگی من امروز من است و فردا روز دیگری است.

June 07, 2007

شبها خواب زیاد می بینم. بعد از هر کدامشان بیدار می شوم؛ غلتی می زنم و دوباره می خوابم. دیشب ؛ بعد از دو شب برای چند ساعت - در جای جدیدم - بی وقفه خوابیدم. دیگر فاصله بین خوابها را هم بیدار نشدم.
امروز یک کمی منگم و زیاد حالم جا نیست. نمی دانم این همه آشفتگی ذهنی از کجا می آید. ظاهرا که همه چیز درست است . خانه نو را دوست دارم. خوشم می آید تویش بچرخم و مرتبش کنم. خدا کند بتوانم ذهنم را خالی کنم. با این همه شلوغی لذت بردن از زندگی کار سختی خواهد شد.
فعلا تمام انرژی ام را گذاشته ام برای شفای زندگی. زندگی خودم و آن دیگری.

June 04, 2007

زن روزهای ابری جان

سلام

خیلی وقت است که هیچ خبری ندارم. نه از تو و نه از خیلی های دیگر. البته اینطور هم می شود گفت که خیلی وقت است که کسی از من خبری ندارد. نمی دانم چه مرگم شده اما حوصله تماس گرفتن را ندارم. آنها هم که از من خبر دارند خودشان زحمتش را می کشند.
این اصلا خوب نیست ، خودم را اینطوری تا به حال ندیده بودم. خیلی وقتها خجالت می کشم از دوستان و آشنایانم که هر دفعه سراغم را می گیرند.
امروز جا به جا شدم و از فردا جای جدید زندگی ام را شروع می کنم. امروز بچه ها را نگاه می کردم. هر کسی داشت یک کاری می کرد و من آن وسط نشسته بودم مستاصل. نمی دانم. شاید هم نه. اما مغزم دیگر کار نمی کرد. الان چند وقتی می شود البته که هیچ جایم با جای دیگرم هماهنگ نیست.
همانجا که نشسته بودم ، وسط تخته و پیچ و میخ و روی کثیفی های کف خانه، خدا را شکر کردم به خاطر آدمهایی که اطرافم هستند و از هیچ کمکی برایم دریغ نمی کنند حتی با وجود اینکه گاهگاهی از دستم می رنجند و دلخور می شوند.
می دانی ؟ تحمل دیدن رنجیدن آدمها از خودم را ندارم، دلم نمی خواهد کسی از دستم برنجد اما نمی دانم چرا گاهگاهی حرفی می زنم یا کاری می کنم که نباید.
داشتم ظرفها را میشستم و خشک می کردم که بچینمشان سرجایشان. یک حس خوبی زیر پوستم می دوید. شاید حس شیرین مالکیت. نمی دانم اصلا مالکیت شیرین است؟ آدم چطوری مالک می شود؟ یعنی باید پول بدهی مثلا؟ شاید هم اصلا مالکیت چیز احمقانه ای باشد.
راستی یک ماگ زرد هم خریده ام. ماگ زرد برایم شده یک نشانه. نشانه روزهای خوب شاید. روزهای بی خیالی. دراز کردن پاها و چای خوردن. هوس نبات کرده ام.
می بینی چقدر از این شاخه به آن شاخه می پرم؟ می دانی چند وقت است نه آرام نشسته ام نه کتاب خوانده ام نه فیلم دیده ام؟
این حرفها را که می زنم نه اینکه زندگی بد باشد. زندگی چیز عجیبی است. ترش و شیرین است و من وسط همه ترشی ها یک شیرینی نابی زیر دهانم رفته است. فصل، فصل شیرینی است. ترشی هم لابد بعدش می آید. اما پیش خودم می گویم چه باک !
دلم می خواهد دراز بکشم و دستی تمام خستگی بدنم و فکرم را بگیرد. آنقدر که سرحال شوم و تازه. که با خیال راحت توی ایوان بنشینم و به درختهای سبز نگاه کنم و چای بخورم. این روزها انقدر از همه چیز دور شده ام که انگار دارم خواب زندگی می کنم. خواب!

June 03, 2007

توی مغازه می چرخم. لا به لای میز و صندلی ها. خودم را توی آینه نگاه می کنم ، روی صندلی پشت میز می نشینم و فکر می کنم توی خانه ام هستم و منتظر بقیه نشسته ام تا بیایند و ناهار بخوریم.
خسته ام. دلم می خواهد سرم را بگذارم روی میز و ببینم که زندگی خیلی ساده است. یا شاید هم زندگی من ساده است.
یادم می آید یکی دو سال پیش همینجا نوشتم که یک روزی جعبه شیرینی خریده بودم و داشتم می رفتم خانه و یکدفعه ته دلم یک جوری شد.که مثلا چند سال بعد با یک جعبه شیرینی دارم می روم جایی که خانه ام هست و برای کسانی که خانواده من اند. حس کاملا غریبی بود برایم. تجسمش کرده بودم اما نمی توانستم حسش کنم.
حالا چند سال از آن روز گذشته . حس برایم دیگر غریب نیست اما دور از دسترس می زند.
سرنوشت آدمها هم چیز غریبی است. از یک جایی شروع می شود اما هیچ وقت معلوم نیست که از کجا جلو می رود. مثل این می ماند که یک جایی ایستاده باشی ، بعد باد بیاید و بپیچد دورت و ببرتت یک جای دور.
هیچ معلوم نیست تا وقتی به نقطه ته سرنوشتت برسی، کی را می بینی و با کی حرف می زنی و با کی شام می خوری و با کی می خوابی. شاید هم اصلا مهم نباشد. هر کسی یک سرنوشتی دارد . هر جای دنیا هم که باشی همراهت است. دارم به چراغهای سنجاقک شکل فکر می کنم که دختر قبلی روی نرده های ایوان جا گذاشته بود و امروز یکی برداشته بودتشان . کاش گذاشته بودشان برای من. شبهای تاریک، روی ایوان، با چراغهای سنجاقک شکل که سو سو می زنند.