" /> مریم گلی: May 2007 Archives

« April 2007 | Main | June 2007 »

May 31, 2007

امروز خوشحالم. با اینکه هوا ابری است و اثری از خورشید نیست. با اینکه هنوز کلید خانه ام را تحویل نگرفته ام. با اینکه کلی کار عقب افتاده هست و کلی کارهایی که باید در این یکی دو ماهه تمامشان کنم. اما توی دلم کسی دارد آواز می خواند. حتی گاهی هم با آوازش می رقصد.
شاید علتش بوی مایع تمیز کننده ای باشد که دیشب لباسهایم را برایم شست یا ژاکت آبی مورد علاقه ام که امروز پوشیدمش یا کیف پول تازه ام که خیلی دوستش دارم. شاید هم مال نقاشی این دوستم باشد . با کسی هم قهر نیستم. نه با دنیا نه با ساکنانش. امروز ؛ روز من است و دارم از زندگی کردنش لذت می برم.

پیوست : دوستم ؛ دیروز تمام نقاشیهایت را نگاه کردم. خیلی دوستشان دارم . دنیایت ساده و رنگی است . دلم خواست که یکی اش را داشته باشم.

باران می خورد روی شیشه و زمان هیچ معنایی ندارد. فکرم به همین لحظه قفل شده است. با سرعت توی خلا می تازد. تصویر روبرو مات است . از لابه لای شیارهای آب تپه پیداست. پوشیده از برگهای سبز. بعد از زمستان دوباره بهار می آید. بوی شرجی می پیچد زیر دماغم و حس زبری ماسه های لب ساحل از سر انگشتانم می رود بالا.
من در دنیای خودم غرق شده ام. من در میان دیوارهای شیشه ای نشسته ام و دارم جان گرفتن دانه دانه رویاهایم روی دیوار های شیشه ای را می بینم. روزهای من فقط در خودم خلاصه می شود. به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنم انگار که من تنها ساکن این کره خاکی ام. من و رویاهایم. من و رویاهای نقش بسته روی دیوارهای شیشه ای ام. من و خوابهای شیرینم.
دنیا را به حال خودش گذاشته ام. بودن و نبودن من فرقی برایش نمی کند. بگذار مدتی به هم فکر نکنیم. من، روزهایم برای خودم، او هم برای خودش یا برای هزاران ساکن دیگرش. نگران هیچ کدامشان نیستم. نگران خودم هم نیستم. فقط دارم از رویاهای روی شیشه لذت می برم.

May 23, 2007

از کنار قبرها رد می شویم، داستان از همین جا شروع می شود. محکمتر قدم بر می داریم.
آفتاب گرم و روشن است ، صدای آواز پرنده ها و تصویر گلهای زردی که توی سبزی پخش شده اند، همه چیز، حتی چهره مرگ را زیبا می کند.
فقط در اصلی قبرستان باز است؛ مامورها اعتصاب کرده اند برای حقوق بیشتر و حتما زندگی بهتر. دیگر از ساعت پنج بعدازظهر درهای قبرستان بسته می شود و مرده ها اجازه خروج و زنده ها اجازه ورود ندارند. شب قبرستان زود شروع می شود.

برایم حرف می زند و من از روی پله ها که نشسته ام خیره شده ام به روبرو. به آسمان آبی باز و شهری که زیر پایمان دراز کشیده است.
شهر شاید خیلی زیبا نباشد، هر چیزی سرجای خودش نباشد، یک کمی کثیفی اینجا، یک خورده بی نظمی آنجا، اما گاهی وقتها این چیزها اصلا به چشم نمی آید، وقتی بوی انسانیت به مشامت می رسد.
چشمهایم، از آنجا که نشسته ام جلوتر می رود، جلوتر، جلوتر ، آنقدر که وارد خانه می شود؛ زیر سقف،جایی که دیگر هیچ پرده ای نیست.آنچه می بینم از جنس من نیست اما حسش می کنم.
از پله های چوبی پیچ در پیچ پایین می آیم و به این فکر می کنم که مرز پیرامون انسانیت گاهی انقدر نازک و پیچ پیچ می شود که آدم گمش می کند و نمی فهمد از کی و کجا دیگر صدایش به گوش نرسیده.

سنش زیاد به نظر می رسد، بلوز قرمز پوشیده و با آهنگی که برایش پخش می شود برای خودش می رقصد ، جان می دهد برای حرف زدن، از مدل رقصیدن و لباس پوشیدن و اینکه چه کاره بوده و چه کاره هست . تماشایش می کنند ، گاهی هم زیرزیرکی می خندند، همین و رد می شوند.

روی جدول دور میدان نشسته ایم. داستان ادامه دارد. پسرک چند تکه نان می اندازد و کبوترها دسته جمعی پرواز می کنند. حتما آنکه زرنگ تر است بیشتر گیرش می آید. زندگی اینطوری است؟ زرنگتر بیشتر می خورد ؟ فکر می کنم همه چیز، حتی گذشتن از خطوط کمرنگ و پررنگ انسانیت هم عادت می شود ، باورش اصلا سخت نیست.

برای ورود به خانه خدا هم باید پول داد، که خانه را باز نگه دارند. به هر حال یک سقفی باید بالا سر همه باشد، حتی خدا. اینجا ولی ضیافت است. نور و شمع و گل و فرشته هایی که به سر ستون چسبیده اند و حواریونی که جلوی محراب صف کشیده اند و پدر، پسر و روح القدسی که در مرکز ایستاده اند. خانه تقریبا ساکت و خالی است. دیگر گفتن چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند معنی ندارد. این روزها همه کارهای دیگرشان را در ملا عام می کنند. جاییکه صد جفت چشم نگاهشان می کنند؛ انقدر خیره که تمام هاله پیرامون انسانیت پاک می شود و از بین می رود. آنچه می ماند چهره کریه حقیقت تلخ است. شمع روشن می کنیم، من برای تو و تو نمی دانم برای کی. مهم نور و روشنایی است و شعله های لرزان و زیبای پشت شیشه های رنگی که دل آدم را می لرزاند.

بعدش کوچه های باریک است و کفهای سنگفرش شده و خانه هایی با پنجره های بلند باز شده توی خیابان که نقش دست این و آن را عرضه می کنند. لا به لای صفحات رنگی و سیاه و سفید می چرخیم و به زن و مردی که روی سرشان سبد گذاشته اند و در قرمزی سکوت دارند دور می شوند خیره می شویم.
دیگر از زن و مرد نشانی نیست و در تصویر مه گرفته ، تک درخت گلدار نارنجی تنها چیزی است که به چشم می آید، سحر سکوت مه ما را میخکوب نقش کرده است.
سه زن کنار هم نشسته اند و با حرارت حرف می زنند. معلوم نیست از کی اینجا بوده اند و تا کی خواهند ماند. مهم صبر و آرامشی است که در چهره شان نشسته و خیالت از بابتشان راحت می شود که خطری ندارند.

داستان یک جایی ، روی صندلی های پلاستیکی، زیر آفتاب گرم لب آب تمام می شود. زندگی اما جریان دارد. در طنابهایی که مرد وسط میدان گره جادویی بهشان می زند و در بستنی که زن و مرد نشسته روی نیمکت لیسشان می زنند و مرغ های دریایی که از بالای سرمان رد می شوند. جریان زندگی، حتی زیر مشت ولگد و حرفهای برّنده که می خواهند حقارت و پستی را به انسانیت غالب کنند، ادامه دارد. درویش ما عمری است که همه حرفها را شنیده، ضربه ها خورده، تا ته چاه رفته اما کم کم وقتش است که بزم و طرب را شروع کند. چرا که سحر نزدیک است.
هر داستانی یک آغازی دارد و یک پایانی. هر پایان، مقدمه یک آغاز جدید است.

May 10, 2007

سلام
می دانم که اینجا را می خوانی. خواستم برایت چند خطی بنویسم.
چه طور شروع کنم؟ از حالت بپرسم؟ بگویم امیدوارم حالت خوب باشد و روزهای خوشی بگذرانی؟
این آخری را از ته دل می گویم ،گرچه می دانم شاید روزهای خوبی را نگذرانی. من اصلا در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم برایت نسخه ای بپیچم یا مثلا از تجربیات خودم برایت بگویم ، این را جز خودم همه می دانند که من آدم با تجربه ای نیستم. من از بزرگسالی فقط غصه خوردن و نگران بودن برای آینده را گرفته ام نه چیز دیگر!
حالا هم فقط یک چیز کوچک را می خواهم به یادت بیاورم. مطمئنم خودت بهتر می دانی اما گاهی شاید شنیدن دوباره اش بیشتر کمک کند به انجامش.
گذشته ما تمام شده و از بین رفته. یعنی به تاریخ پیوسته. آنچه بر ما گذشته حال ما را ساخته است. چیزی هم که ساخته شده دیگر نمی شود کاریش کرد. همین است که هست!
حرف کاملا سنگینی است، می دانم، اما ماندن در گذشته یا بهتر بگویم یادآوری گذشته برای حال ما هیچ فرقی نمی کند.
اما یک مسئله می ماند و آن هم آینده است. خودت بهتر از من می دانی که ما آدمهای لعنتی همه کارهایمان برای آینده است ، به امید آینده و خوشبختی در راه کلی کار می کنیم و همیشه هم نتیجه را به آینده حواله می کنیم. این را هم لابد می دانی که آینده ما را چه می سازد، افکار امروز ما.
یعنی اینطور برایت بگویم که گذشته، خوب یا بد، حال امروز مان را ساخته و فکر امروزمان ، فردا روزمان را می سازد.
پس برای روزهایی که هنوز نیامده و ما مثل چی منتظرش هستیم این قدرت را داریم که تصویر بسازیم. حالا خودت به من بگو، با سری که پر از فکر و خیال مثبت و منفی(مثبت را برای خالی نبودن عریضه گفتم! می دانم که گاهگاهی رگه های مثبتی لا به لایشان پیدا می شود) و درهم برهم و شلوغ است چطور می شود یک آینده صاف و ساده و مطمئن ساخت؟
من فقط ازت سوال کردم. جواب هم نمی خواهم. یعنی به من که نباید جواب بدهی. خودت مهمی. بنشین و با خودت فکر کن. ببین چقدر خوب است یا بد است که این فکر ها را دنبال خودت بکشی؟ (باز هم می دانم که حرف، حرف سنگینی است). باید بریزیشان بیرون. انقدر که فکرت باز شود و جایی پید شود که جوابهای ناب به ذهنت بیاید و راههای جدید جلوی پایت باز شود و سریع هر قدمت را تجزیه تحلیل کنی و و رگه های اطمینان پیدا شود.
همین ها را می خواستم برایت بگویم. بگویم راهی پیدا کنی که افکارت را بریزی بیرون. من یک راه بیشتر بلد نیستم و آن هم نوشتن است. برایت گفتم، بنویس. فقط یک کمی همت مایه اش است با چند صفحه کاغذ سفید و یک خودکار شاید نصفه!
صبح که بیدار شدی هر چه از سرت می گذرد را بنویس. هر چقدر که شد. حداقل برای یک هفته امتحان کن. به نظرم راه خوبی می آید. اگر هم جواب نداد چیزی از دست نداده ای. جز چند ورق سفید که حالا سیاه شده. اما امتحانش ضرری ندارد
داستانهای شبانه ات را جایی یادداشت کن، مواظب خودت هم باش

به امید دیدار

May 09, 2007

با مهره های رنگی فال می گیرم. اگر آبی آمد می روم. اگر قرمز آمد می مانم. اگر زرد بود ببینم خدا چه می خواهد!
مهره های رنگی دیگر هم دارم. حقیقتش این است که برای کارهایم دنبال یک بهانه می گردم. اگر اینطور شد آنطور می کنم ، در صورتیکه می دانم آخرش همان کاری را می کنم که ته دلم نشانم می دهد.
وقتی قرار است کارهای دلم را بکنم و قدمهای درونم را بردارم دیگر به خود ناراحت کنی! احتیاجی نیست. قضیه خیلی ساده است. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم فقط زندگی کنم. مهره های رنگی ام را انداختم توی کیسه . دفترچه حساب و کناب و حضور غیابم را هم بستم و دورش را یک کش انداختم و انداختمش ته کمد.
حالا گاهگاهی حواسم پرت می شود. دستم را می کنم توی کیسه مهره ها که چیزی بیرون بکشم ، روی پشت جعبه دستمال با خودکار کمرنگ حضور غیاب می کنم و از لای کش شل شده دور دفتر حساب و کتابی را یادداشت می کنم.
آدمیزادم دیگر. گاهش وقتها باید به چیزی آویزان شوم. هنوز هم گاهی ته دلم خالی می شود.وحشت روزهای آینده مرا می گیرد، تنهایی های دور یا نزدیک ، که هیچکدام واقعی نیست . واقعی من ام، در همین لحظه؛ که دارم اینها را می نویسم و ممکن است لحظه دیگر نباشم، به همین سادگی
هنوز جای کار زیاد دارم. از خدا می خواهم کمکم کند ترس را از وجودم دور کنم. به خودم می گویم فردا روز دیگری است و من هم انسان بهتری

May 07, 2007

دیگر می شود گفت اینجا هم بهار آمده است ، فکر کنم باد بالاخره بهار را جایی گیر انداخته و با خودش آورده تا اینجا .
حالا عصر که می شود ، صدای گنجشکها را می توانی بشنوی که لا به لای شاخه ها می پرند و سبزیهای خوشرنگی که این طرف و آنطرف در آمده اند را بینی و گلهای ریز و درشت سنبل و لاله رنگی را کنار خیابان پیدا کنی.
حالا خورشید هم دیرتر غروب می کند و روز را هی کش می دهد و شاید خیلی ها را خوشحالتر می کند. از این کلافهای سر در گم زندگی، سر چندتاشان را گرفته ای و داری یواش یواش می کشیشان طرف خودت و دور انگشتانت جمعشان می کنی و کلاف خودت را درست می کنی. مشکل اینجاست – مشکل شاید کلمه درستی نباشد ، مسئله اینجاست که کلافها گاهگاهی اندازه ات نیستند؛ دلت می خواهد کلافی را بپیچی ، انقدر که تمام دستت را بگیرد و جذبش شود و مثل یک گیاه خودرو همانطور برود بالا از دستت و تمام تنت و وجودت را بگیرد. کلاف را خودت پیدا کرده ای، از لا به لای هزار تا کلاف نازک و کلفت رنگی که جلویت بوده ، کلاف را حس کرده ای ، بویش را ، و خواسته ای دور دستت بپیچی. ریشه کلاف محکم شده، دور دستت پیچیده اما معلوم نیست انقدر مانده باشد که تا بالا هم برود؛ خودرو شود و همه جا را بگیرد، شاید همان ریشه محکم دور دستت بپبچد و همانجا بماند، یک تکه از دستت بشود همان رنگی که می خواستی.
کلاف دیگر را شاید همینطوری انتخاب کرده باشی، برایت جالب بوده یا فکر کرده ای نو و جدید است و شاید چیزی تازه نشانت دهد، ولی شاید حسش نکرده باشی ، بویش را نشنیده باشی، اما کلاف هست، انقدر که هی باید بپیچی و بپیچی.
زندگی همینطوری است، گاهی کلافها را به طور مایوسانه ای می خواهی اما می دانی که بهتر است ساکت بنشینی، سهمت هر چقدر که باشد دستت می رسد، زیاده خواهی ات را هم نگه می داری پیش خودت، پیش آن قسمت از وجودت که مال کلاف است، آن تکه را دست نخورده می گذاری، وقتش که شد هم درش را قفل می زنی، می شود گنجینه ات، که همیشه همراهت است،
چاره ای نیست، زندگی اینگونه پیش می رود، کلاف را به تو تعارف می کند و راهش را می کشد و می رود، تو هم باید دنبالش بروی، با کلافهای کامل یا نصفه، که ریشه کرده اند یا خودرو شده اند.

May 05, 2007

پایین که باشی ، می گردی، دنبال هر چیزی، تکه ای از جایی، بخشی از کسی، ثانیه ای از زمانی ، تصویری از مکانی ، که جمعشان کنی، شاید برای خوشبختی، حتی اگر لحظه ای باشد. همه را با خودت می بری، تصویر قاب شده یک لبخند، صندلی های حصیری کنار خیابان ، یک صابون کوچک ، شوخی دختر صندوقدار، لباس خانه های گشاد بدقواره، براکلی های شناور توی آب ، رشته های نازک برنجی که دور چوبهای قرمز پیچیده اند، همه را مثل کارتهای ویزیت ، کنار هم توی کیفت می گذاری .
بالا که باشی ، می گردی ، دنبال جایی ، که چیزی یا تکه ای از خودت ، ثانیه ای از زمانت ، تصویری از مکانت ، را آنجا پخش کنی . شاید برای خوشبختی ، حتی اگر لحظه ای باشد. چیزی با خودت نمی بری، تصویر یک لبخند را توی قاب می گذاری برای کسی، کفشهای نوک تیز، کفشهای پاشنه دار، کلاهای بی لبه و لبه دار، کیک های وانیلی ، همه و همه را گوشه و کنار جا می گذاری، همراه بخشی از نفست، وجودت.
سراب سالها که بگذرد ، یا تو می مانی و کارتهایی که هر کدام تصویری دارند، از زمان گذشته ، که ورقشان می زنی و هر کدام جلوی چشمت زنده می شوند و مزه اش را زیر دندانت حس می کنی یا تو می مانی و وجودی که تکه هایش را اینجا و انجا ، جا گذاشته ای. دست می کشی رویش ، روی فضای خالی تکه هایی که توی راه جا گذاشته ای ، تصویر جلوی چشمت می آید ، زیر دندانت مزه مزه اش می کنی، مزه خو شبختی را می چشی. دوباره، دوباره...

May 03, 2007

صفرم

همه قصه ها از صفر شروع می شوند. صفر یعنی هیچ . یعنی سفیدی، سکوت، آرامش
روز صفرم تا چشم کار می کند همه چیز دست نخورده است. تازه، نو.
هیچ چیز معنی ندارد و همه چیز با معنی است.
همه چیز دست خودت است، معنی ببخشی، رنگش بزنی و بگذاری روی تاقچه، شاید هم لب پنجره
روز صفرم روز صلح است. تو با خودت. آرامشت مال خودت است و نه هیچ کس دیگر. نه هیچ چیز دیگر. آخر نه کسی است و نه چیزی و تا چشم کار می کند سفیدی است و پاکی
همه چیز مزه ترش و شیرین زندگی می دهد و بوی گلهای ریز و بنفش سنبل که جا به جا در آمده اند و برگهای ریز کوچک سبز که سر شاخه ها پیدا شده اند و آفتابی که از لای درختها افتاده کمرکش ساختمان و نصف پنجره ها را پوشانده.
بوی خوش زندگی می پیچد زیر مشامت،روزهای گذشته زندگیت را نگاه می کنی، شاید مثل یک فیلم، با لذت ، نه حسرت. به آنچه که برت رفته و تو را رسانده به اینجا، گاهی یک لبخندی شاید هم اخمی کنارش.
خیلی ساده است، آهنگی و شاید هم رقصی، با دستهایت هم گوشت و برنج و لپه را ورز می دهی که شاید کوفته درست کنی ، لبخند کوچکی هم بزنی که روز خوش است و خانه ای هست و کسی هست و شوقی و ذوقی و روز صفری و زندگی و زندگی و شور
دراز بکشی و دستت را بگذاری زیر سر و زل بزنی به آسمان آبی و ابرهایی که می آیند و آفتابی که می تابد و بادی که می وزد لای موها
به آنچه می آید و می رود و تو نظاره اش می کنی
دستت را بگذاری زیر چانه و لبخند بزنی به سفیدی و پاکی و دست نخوردگی و سکوت و آرامش