« | Main | »

اول

حالا رسیده ام به آخر خط. سی ام
من , حالا, دم در معبد ایستاده ام. روی آخرین پله. چیزی نمانده. پایم را که بلند کنم رفته ام آنطرف.
ایستاده ام جلوی در, رادای بنفش را پیچیده ام دور تنم. با چند مهره در گردن, یک زنجیر در پا , یک جفت حلقه در گوش.
همراهم مشعل فرستاده اند. نوشته هم داده اند" از در که وارد می شوی می روی سمت چپ, ده قدم می شماری بعد سمت راست, حالا از پله ها می روی پایین, بعد تا سی می شماری و مستقیم می روی جلو..."
دست دست می کنم , شاید بروند , می خواهم موقع ورود تنها باشم. خودم را پاک کرده ام. در آب چشمه تنم را شسته ام, ردا را دور خود پیچیده ام, دعا خوانده ام, برای روشنی راه کمک خواسته ام.
چشمهایم را می بندم. صدایش می آید. صدای شمرده و آرام الهه معبد را می شنوم که مرا می خواند ...
ایستاده اند. برایم دعا هم کرده اند. مشعل و نوشته هم داده اند که به سلامت از در دیگر بیرون بروم.
صدایشان می آید, در گوش هم زمزمه می کنند " قربانی دیگری وارد معبد می شود, باشد که خدای معبد راضی شود "
از در که عبور کنم دیگر تنها هستم. همه راه را بلدند! اما کسی وارد نمی شود. نمی خواهند قربانی باشند, می خواهند زندگی کنند, پایین پله ها
در معبد که پشت سرم بسته شود نوشته ها را جلوی روشنی مشعل می گیرم, از گوشه , انقدر که نور بزند به همه شان و بیاید بالا تا فقط ردی روی زمین بماند.
ردایم را می اندازم, مهره ها و زنجیر و حلقه را هم همینطور . انگار تازه از زهدان مادر آمده باشم. نفس ام را می دهم بیرون , محکم , انقدر که نفس مشعل را بگیرد.
حالا فقط من هستم و چیزی که به قفسه ای می کوبد و نوایی که مرا می خواند.
با قدمهای محکم یا لرزان راه می افتم, گوشم با صداست که ندایم می دهد. دلم با الهه معبد است حتی اگر قرار قربانی شدن به پای خدای معبد باشد.

Comments

گلي؟

گلي؟

به اول رسیدی و من نفهمیدم؟
ای داد بر من.

خب من از همون اول راز اين شماره ها رو مي دونستم ! تازه شروع شده .

برگرد!
ردای بنفش پشت سرت افتاده.
مهره ها و زنجیر و حلقه نیز.

نقشه را جای ردا بگذار.
کنار مهره ها و زنجیر و حلقه.

حالا پیشرویت خالیست
و دری که کسی دیگر پشت آن نیست.
و پشت سرت خدایی نیمه جان.
و الهه ای که قربانی شده...

و زندگی...

چقدر این قشنگ بود.. انگار با تو همراه بودم.. روی پله های معبد .. و آواز الهه معبد را می شنیدم..
شاد باشی.. با ارزوی بهترین ها برایت.

سلام مریم گلی خانوم ....
راستش من از این نوشته ات ترسیدم ...... تو رو خدا زودتر یه شماره صفر بزن ببینیم سالمی ؟

الو ؟ ببخشید شماره ی امروز کو پس ؟ کجایی ؟ این نوشته آخری ه واقعا ترسناک بود. من از همون اول حواسم به این شماره ها بود که ببینم چی میشه ولی حالا ...

ببخشید ! کسی خونه نیست ؟ آهان فهمیدم امتحان داری و نمیای :)

حالا به اول رسیدی چرا ساکت شدی؟

بي نظير، عالي، سرشار از بوي خوش زن

تنم بوی معبد و عطر ثلاثه گرفت

گلی جان،پس چرا دیگر مطلبی نمی نویسی؟
با خواندن آخرین پستت،کم کم دارم نگران میشوم.