« | Main | »

دوم

سرم را تکیه می دهم به دستهایم. پلکهایم گاهی روی هم می افتد. هوس کرده ام بخوابم و خواب ابدیت را ببینم. آدم گاهی وقتها هوس جاهای عجیب غریب هم به سرش می زند.
خواب ببینم آنجا هستم. کنار جوب نشسته ام و پاهایم تا مچ توی آب خنک است. دارم می بینم که دانه دانه بندهای نازک و کلفت ترس و نگرانی از پا و دست و سر و بدنم کنده می شود و می ریزد توی آب که برود به یک ابدیت دیگر. نه که همه اش مال من باشد، مال بقیه هم هست، ترس بقیه برای من ، ترس من برای بقیه، اصلا این ترس واژه نامانوسی است آنجا. می زند توی ذوق. مثل یک گل درشت قرمز روی یک پتوی سبز کمرنگ !
می خواهم حتی برای چند روز هم که شده ساکن ابدیت شوم.
چند روز آنجا سر کردن به اندازه تمام عمر زندگی کردن اینجا می ارزد.

Comments

عجب ابدیتی !

سلام دختر .... بخشي از يادداشتهايت را خواندم ... جالب بودند ... موفق باشي

از کدوم ابدیت حرف میزنی ..ابدیتی که تجربه اش نکردی چوطر میتونی آرزشو کنی ؟؟