« | Main | »

هفتم

جلوی کلاس ایستاده ام. رو به همه. حرف اما نمی آید. آدمها را نگاه می کنم اما هیچ کدامشان را نمی بینم. دستهایش را می گذارد دو طرف شانه هایم. رو به من که هول نشو و رو به کلاس که برایش دست بزنید ؛ شاید که یخ من باز شود!
خنده ام گرفته. حتی از روی نوشته هم نمی توانم بخوانم. انگار یک لحظه همه چیز پاک شده. خالی. بعد از هر کلمه یک مکث و کلمه بعدی.
یک کمی که می گذرد حرفها دیگر می آیند اما باز هم که نگاه می کنم هیچ کس را نمی بینم.
همیشه همینطور بوده است. نگاه کردن به چشمها و حرف زدن ؛ وقتی همه نشسته اند ؛ با هم برای من جور در نمی آید. مگر وقتی که حرفها مال خودم باشند. از همانها که هیچ قاعده و قانون ادبیاتی برایشان وجود ندارد.
اینطور مواقع ؛ روی پای خودم بند نیستم. با حرارت حرف می زنم ؛ زبانم بند نمی آید؛ شوخی می کنم ؛ گرم و صمیمی می شوم ...
این روی دیگر من است. یک رو همان ساکت و خجالتی و بی دست و پاست که حرف همه را گوش می کند. آن روی دیگر همان گرم و صمیمی و راحت است که توی چشمها خیره می شود و می گوید ...

Comments

Dark side of maryamgoli!!! :D

همه ی ما همینطوریم اما به روی خودمان می آوریم :)