« | Main | »

هشتم

این مال دیروز بود. دیروز که نه ؛ یک جایی بین دیروز و امروز. با همکلاس یونانی ام که هیجده سالگی ازدواج کرده ؛چون خانواده اش سخت گیر بوده اند و بیست سالگی پسرش را دنیا آورده که الان شانزده ساله است و از شوهرش جدا شده و نامزدش این یکشنبه که بیاید چهار هفته است که قهر کرده و از خانه رفته ؛چون این به نامزدش گفته با شوهر خواهر حرامزاده اش که دو هزار دلار پولشان را خورده کار نکند ؛ قرار داشتم.
حالم خوب نبود ؛ مال دلتنگی بود یا گشنگی یا هورمونهای به هم ریخته یا احساس خنگی ؛ توی اتوبوس با اخم ایستاده بودم و دستم را گرفته بودم به میله و داشتم نگاه می کردم که ایستگاه را رد نکنم.
چشمم افتاد به جلوم ؛ روی صندلی ؛ به زحمت شش هفت ساله بود، با موهای یک کمی تابدار با یک تل نارنجی. نشسته بود بغل دست مادرش ، دستهایش را قلاب کرده بود روی کیف صورتی و داشت با اخم جلویش را نگاه می کرد. شاید هم اخم نبود ، مال ابروهای پیوسته اش بود . دستهایش را نگاه کردم ، روی دو تا انگشت دوم و سوم دست چپش پوستش جمع شده بود. سوخته بود. حتما آب جوش بوده. لابد خیلی هم دردش گرفته. حتما گریه هم کرده. نمی دانم چرا کاپشن مشکی پوشیده بود.
دوباره نگاهش کردم. یک دفعه خنده ام گرفت. زیر چشمی نگاهم کرد؛ با اخم. بیشتر خنده ام گرفت. انگار یک زن پیر بداخلاق را کوچک کرده باشی روی صندلی.
بعد یک نگاه به خودم کردم. کاپشن قهوه ای که دست کمی از مشکی ندارد. تل هم به سرم نزدم. با یک کیف سبز که اندخته ام پشتم. وسط ابروهایم باز است . روی دستهایم جای سوختگی ندارم اما قبلا دردم گرفته. گریه هم کردم لابد.
باز هم خنده ام گرفت. انگار یک زن پیر نا امید بد ادا را کوچک کرده باشی دم میله اتوبوس.
از اتوبوس که پیاده شدم زن پیر نا امید بد ادا را گذاشتم بماند همانجا دم میله. که برود تا ته خیابان. شاید هم دورتر. برایم مهم نبود حتی اگر کسی می بردتش خانه.

Comments

چه خوب گفتی. آدم گاهی فراموش می کند که در طول عمرش یک لشکر از خودش را اینجا و آنجا، جا به جا، پشت سر رها می کند تا به بهترین خودش دست یابد.

Ce La Vi my friend, ce la vi.

خيلي شبيه خودته. بزرگ كه بشه عين خودت. من مي‌دونم. شرط مي‌بندم.

اون پيرزن بداخلاق كوچيك رُ تصور كردم ....