« | Main | »

نهم

دیشب ؛ هم خسته بودم هم کثیف. شیر آب را باز کردم و رفتم زیر دوش . نمیدانم سرما مال من بود یا حمام ؛ آب داغ را باز کردم. دستهایم را روی سینه ضربدر کردم. چشمهایم را بستم و زیر آب داغ ایستادم.
یکدفعه یاد علیرضا افتادم. اینکه زیر دوش آب سرد می رفت. سرد نه که خنک ؛ از آن سردها که تا مغز استخوانت تیر می کشد ؛ مثل همان وقتها که یک نفس آب طالبی با یخ خورد شده می خوری و سرت درد می گیرد. یاد مادرش که حرص می خورد که بچه ذات الریه می کنی و بچه که می گفت برای سلامتی خوب است.
علیرضا الان چند وقت است که مرده؟ هشت سال ؟ ده سال؟ چقدر همه چیز زود می گذرد. دیگر مردگی هم از یاد می رود. دیگر از علیرضا هیچ چیز نمانده. حتی یک تکه استخوان. صورتش هم خوب یادم نیست. آخرین بار که دیدمش هیجده سالم بود ؛ تلویزیون قصه های مجید نشان می داد ؛ ظهر جمعه بود حتما. فقط شادمانی اش یادم هست از سفری که داشت می رفت و شوخی هایی که با همه می کرد و پاهایی که رویشان بند نبود.
دیگر ندیدمش ؛ حتی وقتی که برگشت و مرد.
آب داغ را کمتر می کنم. یاد زندگی که برای خودش تصویر کرده بود. باز هم کمتر ؛ یاد زندگی که برای خودم تصویر کرده بودم ؛ باز هم کمتر ؛ برای همه آدمهایی که زندگی برای خودشان تصویر کرده بودند اما نتوانستند؛َ آدمهایی که تکی یا دسته جمعی می میرند ؛ آدمهایی که زنده اند اما انگار که مرده باشند ؛ باز هم کمتر ؛ به زندگی که نکردیم فکر می کنم ؛ به آنکه نخواهیم کرد؛ به روزهایی که تمام می شود و حسرتی که می ماند ؛ به فرصتی که نداریم ؛ به محدودیت ها ؛ فشارها؛ فرصت های سوخته؛ عمرهای برباد رفته؛ به زندگی که نمی گذارند بکنیم ؛ نمی گذاریم بکنند؛ به آب سردی که روی سرم می ریزد و به علیرضا که سالها پیش فرصتش تمام شد.

Comments

مراسم عزاداری خواهر آذرتاش بود. آقای مقانلو یک خرما از توی ظرف برداشت و در دهان گذاشت. هسته اش را در آورد و توی پیش دستی گذاشت و به زندگی فکر کرد. مهمان ها که رفتند. رقیه خانم ظرف ها را جمع کرد هسته های خرما را در جایی جمع کرد و گذاشت خشک شدند. فرداش آسیابشان کرد. از آرد آن نان پخت. آذرتاش خمیرهای بازمانده از کناره نان ها را جمع کرد و یک کبوتر ساخت. در دل کبوتر یک تکه کاغذ پنهان کرد. روی کاغذ نوشته بود:

زندگی همین است دیگر ! در فرصتی که داری باید زندگی کنی و گرنه فرصت که تمام شود نه از آن خنده های از ته دل هست و نه از آن دلگیر شدنهای گاه و بی گاه و نه حتی یاد آوری خاطرات ....

این کامنت قبلیه هم انگار که برق وسط فیلم رفته باشه ! آدمو تو خماری می ذاره !

قشنگ بود مرمر

It was beatifully writen and I enjoyed it. Thank you

Shayad birahmaneh tarin chiz dar zendegi, tamam shodane forsat basheh. Tamam shodane nahaeiye forsat, ham marg ast. Va forsati keh az ham darigh mikonim, va az ma darigh shodeh va va va.

ma naboodim o taghazamoon nabood
lotfe oo nagoteye ma mishenood

bebakhshid ke man pinglish minevisam! rooza farsi nadaram.

khoda hameye raftegan ro biamorze

khoda biamorzatesh

واسه همین آدم بهتره تا میتونه هر روز زنده بودنش رو جشن بگیره و تا اونجایی که میشه هر روزش را تا ظرفیت حداکثر زندگی کنه...

مریم نوشته های اخیرت دونه به دونه و تک به تک همه فوق‌العاده‌ان. سایه داره دودستی عنوان بهتری وبلاگ نویس در ذهن من را دودستی به تو تقدیم میکنه!