« | Main | »

یازدهم

امروز توی اتوبوس تنها بودم. هم رفتن. هم برگشتن. همینطور که نشسته بودم چشمهایم را بستم، کاپشنم را کشیدم روی تنم و خوابم برد، در حالی که به می خواستم به سرزمینهای دور فکر کنم.
تکانی خوردم، شاید هم صدایی شنیدم، چشمهایم باز شد، سرم را چرخاندم به پهلو، طرف راست و از پنجره درختهای هنوز خشک را دیدم و زمینهایی که دیگر برف چندانی نداشت و هنوز سبز نشده بود و خانه هایی که شبیه فیلمها بود.
تکانی خوردم. من در سرزمینهای دور زندگی می کنم اما یادم نمی ماند. برای من؛ زمین فقط جایی معنا می دهد که کسی باشد.

Comments

... و چه خوب که همراه باشد یا بشود همراهش شویم یا او را همراه خود کنیم

همون Far far away land شـِرك ...

iin neveshteh kheili maro greft

che khoob ke hanuz 10 ta dige moonde

من امیدوارم که زودتر برسی