« | Main | »

سیزدهم

زن می گوید شگون ندارد. آخر سیزدهم است. می گویم خوب باشد. می گوید امروز نباشد بهتر است. یک وقت نحسی اش دامنمان را می گیرد. می گویم ول کن این خرافات را!
نمی دانم توی فنجانت یک آدم افتاده که دور وبرش بسته است و انگشت هم که زدی یک قفل افتاده که کلیدش هم اینجا نیست و حالا هم که بساط سیزدهم را به راه انداخته ای.
می گوید اینها را که از خودم نمی گویم مادرم بهم گفته. او هم از مادرش شنیده.
می گویم حوصله شنیدن این حرفها را ندارم. می خواهم بروم.
می گوید به سلامت ؛ در را هم پشت سرت ببند. فقط حواست باشد یک وقت به چشمهای گربه سیاه توی حیاط نگاه نکنی. هنوز تا غروب سیزده مانده!

Comments

برای من همیشه 13 عدد خوبی بوده.امیدوارم برای تو هم همین طور باشه.

خوب به جاش بگو 1+12 اینطوری نحسی میرود!!

داستان کوتاه جالب و خواندنی بود.

عجب... حالا... عجب سيزده اي هستش اين سزده... اونقدم نحس نيست كه اينقد پشتش صحبت ميكنين... .

خيلي فرقه به اينكه دلت براي نوشتن تنگ شده باشه و از سر اجبار بنويسي. با تهديد عددها.

نوشته هات خیلی لطیف و دوست داشتنی هستند.تک تک کلماتش را می بلعم.
کمی هم غبطه شاید،چرا من نمی توانم اینطور احساساتم را بیان کنم...