« | Main | »

بیست و سوم

نا ندارم. ساعت دوازده و ربع است و نیم ساعتی می شود که رسیده ام. انقدر خسته ام که حتی نمی توانم بخوابم. فکر کنم هفته گذشته از بدنم زیاد کار کشیده ام. تنم خسته است. مغزم هم که تعطیل ؛ فقط قلبم می زند.
سر جلسه چشمهایم گرم گرم بود. انقدر که خوابم هم برد. حوصله جواب دادن نداشتم , فقط دعا می کردم وقت زودتر بگذرد که تمام شود. لامصب نمی گذشت.
حالا هم تختخوابم را پهن کرده ام. ملافه شیری , پتوی چارخانه صورتی ؛ رویش هم پتوی چارخانه رنگی , بسکه هوا سرد است!
الان تنها چیزی که می خواهم این است که بخزم زیر ملافه های خنک ؛ چشمهایم را بندم, بدنم را رها کنم و فکرم را پرواز دهم به سرزمینهای دورتر. از من دورتر و به شما نزدیکتر ....

Comments

خیلی دور ، خیلی نزدیک ...

خوب بخوابی.

چه حالي ميده اينجوري خوابيدن

دیشب داشتم تو خواب پرواز می کردم یکدفعه خوردم به یه چیزی ! پس فکر شما بوده ;) :D
خسته نباشین :)

ااَ اونجا هم نمیذارن آدم هر وقت خواست از سر جلسه پاشه بیاد بیرون؟!
اینم که آدم حوصله اش نیاد جواب سوال روبنویسه بد دردیه, خیلی وقتاجواب سوال رومی دونستم اما حسش نبود همینطوری نصفه نیمه ولش می کردم.

مریم کنجکاوم ببینم این اعداد شمارش معکوس بالای پست‌هات به کجا ختم می‌شه ؟ :دی

....
راستی ! ممنون بابت لینک ...