« | Main | »

بیست و چهارم

امروز برف آمد. نه فکر کنید الکی ها. حسابی. از آن بادهای شلاقی مورد علاقه من هم می وزید. هنوز هم می وزد البته! اما کی اهمیت می دهد؟
توی لابراتوار نشسته ام. از دیوار پنجره ای توی راهرو را نگاه می کنم. عکسم افتاده توی شیشه. با موهایی که اینجا تاب برداشته و یک کمی فر شده.
بچه ها می آیند و می روند . حالا دیگر قیافه بعضی هایشان برایم آشناست. چند تایی را هم می شناسم آنقدر که سلام علیکی بکنیم و گاهی احوال هم را بپرسیم.
خوشحالم. به خاطر تغییراتی که در زندگیم رخ داده. اتفاقاتی که افتاده. آنهایی که قرار است بیفتد . بعضی هایشان سخت هم هست. پوستم را هم می کند اما خوب است. ذوق دارم. آدم همینطوری زن می شود.
کم کم دارم احساس می کنم وجود دارم. که باید روی پای خودم بایستم و نه دیگری . که خودم تصمیم بگیرم و نه دیگری. که از تنهایی نترسم. که حرفم را بزنم. که آنطوری که میخواهم زندگی کنم. که اگر پوستم کنده بشود چیزی یاد می گیرم. عجب لذتی دارد

Comments

اوووووووووووووووووووووووووووللللللللللللللللل

خوشبحالت
ولی تهران هم دوسه روز پیش یه برف توووووووووووووووووووووووووووپ اومد

آخ! چقدر چند خط آخر رو دوست داشتم. یعنی درست پارگراف آخر...

من از عناصر ذکورم! نظر ندم بهتره!
;)

سلام
سالجدید سال نو شدن افکار واندیشه هارا به شما دوست عزی تبریک می گم . با شما موافقم برای اینکه انسان خودشرا خوب بشناسه کمی باید سختی بکشه ولی انجام می شه .پیشنهاد می کنم اگه اهل شعر هستی در اوقات بیکاری یا خستگی از کتب شعر استفاده نمایید .
..باید از تازگی و نرمی ولطف
... گونه را چون گل روئا سازم
.... می تراوم همچو عطری از گل رنگین روباها
------از فروغ فرخ زاد
خوشحال میشم فرصت شد به وبم سر بزنید