« | Main | »

بیست و هشتم

امتحانم را دادم. مثل همه شبهایی که صبحش باید زود از خواب بیدار شوم تا صبح مثل آدم نخوابیدم.
صد دفعه بیدار شدم ؛ ساعت را نگاه کردم؛ شمردم چند ساعت دیگر به صبح من مانده؛ لبخند زدم که هنوز وقت هست و دوباره خوابیدم
داشتم برای معلم فرانسه ام از رویای آینده حرف می زدم. از سفر رویایی به پاریس. داشتم برایش می گفتم که می روم توی یک کافه کنار خیابان می نشینم و یک قهوه می گیرم و همانطور که آدمها را نگاه می کنم از خوردنش لذت می برم. حرفم را قطع کرد به خنده که چه رمانتیک ! ...امتحانم خوب شد.
عصری از خانه زدم بیرون برای همان سقف بالای سر ؛ بیست قدم دورتر نرفته بودم که چشمم افتاد به معلم فرانسه چند ماه پیشم. برایم دست تکان داد , سلام کردم , مرا به دوستش معرفی کرد که این شاگرد من بوده و ایرانی است. به من گفت زن دوستش الان تهران است . دوستش کمی احوال پرسی کرد و موقع رفتن بهم گفت سلام! معلمم هم گفت انشااله! خنده ام گرفته بود. مرد نازنینی است. گفت چقدر سورپرایز شده که همسایه هستیم. اینکه چقدر دنیا کوچک است. گفتم خوشحال شدم که دیدمش. گفت من هم همینطور. گفت آخر هفته خوبی داشته باشی. گفتم تو هم همینطور و خداحافظ

Comments

شما که از معلم فرانسه الان تون نوشتید . از اون معلم فرانسه ای که تو امیر آباد تهران پیشش میرفتید هم مینوشتید!! ( قد کوتاهی داشت و موهای جلوی سرش بفهمی نفهمی نخ نما شده بود ولی اسمش یادم نمی آید ! آقا مهدی؟!! )
در ضمن ماجرای این شمارش معکوس مطالب چیه؟

فکر می کنم شمارش معکوس برای رسیدن به خونه است ! درسته ؟

حرف معلم فرانسه را کشیدی وسط حرف سقف بالای سر مسکوت ماند! چه شد بالاخره؟ خانه ی دلخواهت را پیدا کردی گلی جان؟؟!