" /> مریم گلی: April 2007 Archives

« March 2007 | Main | May 2007 »

April 28, 2007

اول

حالا رسیده ام به آخر خط. سی ام
من , حالا, دم در معبد ایستاده ام. روی آخرین پله. چیزی نمانده. پایم را که بلند کنم رفته ام آنطرف.
ایستاده ام جلوی در, رادای بنفش را پیچیده ام دور تنم. با چند مهره در گردن, یک زنجیر در پا , یک جفت حلقه در گوش.
همراهم مشعل فرستاده اند. نوشته هم داده اند" از در که وارد می شوی می روی سمت چپ, ده قدم می شماری بعد سمت راست, حالا از پله ها می روی پایین, بعد تا سی می شماری و مستقیم می روی جلو..."
دست دست می کنم , شاید بروند , می خواهم موقع ورود تنها باشم. خودم را پاک کرده ام. در آب چشمه تنم را شسته ام, ردا را دور خود پیچیده ام, دعا خوانده ام, برای روشنی راه کمک خواسته ام.
چشمهایم را می بندم. صدایش می آید. صدای شمرده و آرام الهه معبد را می شنوم که مرا می خواند ...
ایستاده اند. برایم دعا هم کرده اند. مشعل و نوشته هم داده اند که به سلامت از در دیگر بیرون بروم.
صدایشان می آید, در گوش هم زمزمه می کنند " قربانی دیگری وارد معبد می شود, باشد که خدای معبد راضی شود "
از در که عبور کنم دیگر تنها هستم. همه راه را بلدند! اما کسی وارد نمی شود. نمی خواهند قربانی باشند, می خواهند زندگی کنند, پایین پله ها
در معبد که پشت سرم بسته شود نوشته ها را جلوی روشنی مشعل می گیرم, از گوشه , انقدر که نور بزند به همه شان و بیاید بالا تا فقط ردی روی زمین بماند.
ردایم را می اندازم, مهره ها و زنجیر و حلقه را هم همینطور . انگار تازه از زهدان مادر آمده باشم. نفس ام را می دهم بیرون , محکم , انقدر که نفس مشعل را بگیرد.
حالا فقط من هستم و چیزی که به قفسه ای می کوبد و نوایی که مرا می خواند.
با قدمهای محکم یا لرزان راه می افتم, گوشم با صداست که ندایم می دهد. دلم با الهه معبد است حتی اگر قرار قربانی شدن به پای خدای معبد باشد.

April 27, 2007

دوم

سرم را تکیه می دهم به دستهایم. پلکهایم گاهی روی هم می افتد. هوس کرده ام بخوابم و خواب ابدیت را ببینم. آدم گاهی وقتها هوس جاهای عجیب غریب هم به سرش می زند.
خواب ببینم آنجا هستم. کنار جوب نشسته ام و پاهایم تا مچ توی آب خنک است. دارم می بینم که دانه دانه بندهای نازک و کلفت ترس و نگرانی از پا و دست و سر و بدنم کنده می شود و می ریزد توی آب که برود به یک ابدیت دیگر. نه که همه اش مال من باشد، مال بقیه هم هست، ترس بقیه برای من ، ترس من برای بقیه، اصلا این ترس واژه نامانوسی است آنجا. می زند توی ذوق. مثل یک گل درشت قرمز روی یک پتوی سبز کمرنگ !
می خواهم حتی برای چند روز هم که شده ساکن ابدیت شوم.
چند روز آنجا سر کردن به اندازه تمام عمر زندگی کردن اینجا می ارزد.

April 26, 2007

سوم

حالا من یک زن مصری ام. یک زن قدیمی مصری. با موهای کوتاه، تا زیر گوش و چتری هایی که پیشانی ام را گرفته اند.
شاید اصلا من یک شاهزاده قدیمی مصری باشم، یا زن یک فرعون . می شود فکر کرد یک بازوبند مار نشان هم دارم.
من منتظر فرعون ام هستم تا بیاید. که کنارش بمانم . وقتی زمان رفتنش رسید، من هم همراهش می روم، در راهروهای تو در تو و باریک و تاریک هرم مان دنبالش می روم. آنقدر که به اتاقمان برسیم.
کنارش، روی زمین دراز می کشم، با بازوبند، دستبند، گردنبند و هر آنچه که دارم. دستهایم را جمع می کنم روی سینه، در را که ببندند دیگر فرقی نمی کند چشمهایم باز باشد یا بسته.
دیگر فقط تاریکی است و سکوت ، من ، فرعون و جاودانگی

April 24, 2007

چهارم

دیگر چیزی نمانده
کمتر از انگشتهای یک دست
امشب
فردا شب
پس فردا شب را بخواب

بعدش چه؟
دوباره از اول؟

بعدش
هر روز
بشمار یک
همین
و
تمام

پنجم

نشسته ام روی زمین ، تکیه داده ام به دیوار، پاهایم را هم خم کرده ام یک جور که کف اش روی زمین باشد و زانوهایم خم شده. نشستنم این مدلی خیلی راحت تر از توضیح دادنش است. توضیح به نظر پیچیده می آید.
فاصله بین پاهایم هم دفتر و کاغذ و کتابهایم را گذاشته ام. دارم مثلا بلند بلند می خوانم تا حفظ شوم. بلند که دارم حرف می زنم یاد موشها می افتم. وقتی چیزی می خورند. سرشان به کار خودشان است ، ریز ریز و تند می خورند ، تو بگو جویده جویده ، حکایت بلند حرف زدن من است. سرم به خودم گرم است و تند تند و جویده جویده حرف می زنم.
صدای باد می آید. می پیچد انگار. انقدر که هی می خورد به در تراس و در را باز می کند، تا نیمه، انقدر که بیاید تو، چرخی بزند، کاغذهایم را بریزد به هم برود و در را پشت سرش ببندد.
صدای هواپیما می آید. سرم را بالا می کنم ، از پنجره پیداست ، نمی دانم دارد می آید یا میرود ولی می دانم اگر جمعه صدای یکی از همین آهن پاره های غول پیکر را بشنوم می فهمم که دارد می آید.
صدای هر و کر بچه ها بلند است. نمی فهمم در مورد چی اما من هم خنده ام می گیرد. آنها که توی تراسند باد می رود زیر موهایشان یا می خورد توی چشمهایشان انقدر که عینک می زنند و حتی پشت به باد می نشینند. اما فایده ای ندارد. این باد پشت و جلو ندارد. هی می چرخد و می کوبد به در.
من هم باد شده ام. هی می چرخم و می خورم به در. می خواهم لای در انقدر باز شود که بروم تو و چرخی بزنم و برگردم. در که بسته باشد باد، اصلا باد نمی شود. باد یکجا که نمی ماند. باید بوزد و خیلی چیزها را با خودش ببرد. یک جای دور ، شاید آفریقا، انقدر دور که دست هیچ کسی که بخواهد حبسش کند بهش نرسد. آنقدر که داشته هایش را با خودش ببرد و یک جای امن که رسید دیگر نوزد و همانجا بماند. با داشته هایش

April 23, 2007

ششم

نشسته ای توی یک کافه ، کنار خیابان ، سفارشی هم حتما داده ای ، دستهایت را هم قلاب کرده ای روی سینه
لبخند محوی هم رو لبانت هست ، نگاهت ولی به دوردست . نمی دانم شاید هم به نزدیک . امتدادش را نمی بینم.
فقط همان برق چشمها و لبخند محو کافیست که آرامش را ببینم.
همین کافیست

April 22, 2007

هفتم

جلوی کلاس ایستاده ام. رو به همه. حرف اما نمی آید. آدمها را نگاه می کنم اما هیچ کدامشان را نمی بینم. دستهایش را می گذارد دو طرف شانه هایم. رو به من که هول نشو و رو به کلاس که برایش دست بزنید ؛ شاید که یخ من باز شود!
خنده ام گرفته. حتی از روی نوشته هم نمی توانم بخوانم. انگار یک لحظه همه چیز پاک شده. خالی. بعد از هر کلمه یک مکث و کلمه بعدی.
یک کمی که می گذرد حرفها دیگر می آیند اما باز هم که نگاه می کنم هیچ کس را نمی بینم.
همیشه همینطور بوده است. نگاه کردن به چشمها و حرف زدن ؛ وقتی همه نشسته اند ؛ با هم برای من جور در نمی آید. مگر وقتی که حرفها مال خودم باشند. از همانها که هیچ قاعده و قانون ادبیاتی برایشان وجود ندارد.
اینطور مواقع ؛ روی پای خودم بند نیستم. با حرارت حرف می زنم ؛ زبانم بند نمی آید؛ شوخی می کنم ؛ گرم و صمیمی می شوم ...
این روی دیگر من است. یک رو همان ساکت و خجالتی و بی دست و پاست که حرف همه را گوش می کند. آن روی دیگر همان گرم و صمیمی و راحت است که توی چشمها خیره می شود و می گوید ...

April 21, 2007

هشتم

این مال دیروز بود. دیروز که نه ؛ یک جایی بین دیروز و امروز. با همکلاس یونانی ام که هیجده سالگی ازدواج کرده ؛چون خانواده اش سخت گیر بوده اند و بیست سالگی پسرش را دنیا آورده که الان شانزده ساله است و از شوهرش جدا شده و نامزدش این یکشنبه که بیاید چهار هفته است که قهر کرده و از خانه رفته ؛چون این به نامزدش گفته با شوهر خواهر حرامزاده اش که دو هزار دلار پولشان را خورده کار نکند ؛ قرار داشتم.
حالم خوب نبود ؛ مال دلتنگی بود یا گشنگی یا هورمونهای به هم ریخته یا احساس خنگی ؛ توی اتوبوس با اخم ایستاده بودم و دستم را گرفته بودم به میله و داشتم نگاه می کردم که ایستگاه را رد نکنم.
چشمم افتاد به جلوم ؛ روی صندلی ؛ به زحمت شش هفت ساله بود، با موهای یک کمی تابدار با یک تل نارنجی. نشسته بود بغل دست مادرش ، دستهایش را قلاب کرده بود روی کیف صورتی و داشت با اخم جلویش را نگاه می کرد. شاید هم اخم نبود ، مال ابروهای پیوسته اش بود . دستهایش را نگاه کردم ، روی دو تا انگشت دوم و سوم دست چپش پوستش جمع شده بود. سوخته بود. حتما آب جوش بوده. لابد خیلی هم دردش گرفته. حتما گریه هم کرده. نمی دانم چرا کاپشن مشکی پوشیده بود.
دوباره نگاهش کردم. یک دفعه خنده ام گرفت. زیر چشمی نگاهم کرد؛ با اخم. بیشتر خنده ام گرفت. انگار یک زن پیر بداخلاق را کوچک کرده باشی روی صندلی.
بعد یک نگاه به خودم کردم. کاپشن قهوه ای که دست کمی از مشکی ندارد. تل هم به سرم نزدم. با یک کیف سبز که اندخته ام پشتم. وسط ابروهایم باز است . روی دستهایم جای سوختگی ندارم اما قبلا دردم گرفته. گریه هم کردم لابد.
باز هم خنده ام گرفت. انگار یک زن پیر نا امید بد ادا را کوچک کرده باشی دم میله اتوبوس.
از اتوبوس که پیاده شدم زن پیر نا امید بد ادا را گذاشتم بماند همانجا دم میله. که برود تا ته خیابان. شاید هم دورتر. برایم مهم نبود حتی اگر کسی می بردتش خانه.

April 19, 2007

نهم

دیشب ؛ هم خسته بودم هم کثیف. شیر آب را باز کردم و رفتم زیر دوش . نمیدانم سرما مال من بود یا حمام ؛ آب داغ را باز کردم. دستهایم را روی سینه ضربدر کردم. چشمهایم را بستم و زیر آب داغ ایستادم.
یکدفعه یاد علیرضا افتادم. اینکه زیر دوش آب سرد می رفت. سرد نه که خنک ؛ از آن سردها که تا مغز استخوانت تیر می کشد ؛ مثل همان وقتها که یک نفس آب طالبی با یخ خورد شده می خوری و سرت درد می گیرد. یاد مادرش که حرص می خورد که بچه ذات الریه می کنی و بچه که می گفت برای سلامتی خوب است.
علیرضا الان چند وقت است که مرده؟ هشت سال ؟ ده سال؟ چقدر همه چیز زود می گذرد. دیگر مردگی هم از یاد می رود. دیگر از علیرضا هیچ چیز نمانده. حتی یک تکه استخوان. صورتش هم خوب یادم نیست. آخرین بار که دیدمش هیجده سالم بود ؛ تلویزیون قصه های مجید نشان می داد ؛ ظهر جمعه بود حتما. فقط شادمانی اش یادم هست از سفری که داشت می رفت و شوخی هایی که با همه می کرد و پاهایی که رویشان بند نبود.
دیگر ندیدمش ؛ حتی وقتی که برگشت و مرد.
آب داغ را کمتر می کنم. یاد زندگی که برای خودش تصویر کرده بود. باز هم کمتر ؛ یاد زندگی که برای خودم تصویر کرده بودم ؛ باز هم کمتر ؛ برای همه آدمهایی که زندگی برای خودشان تصویر کرده بودند اما نتوانستند؛َ آدمهایی که تکی یا دسته جمعی می میرند ؛ آدمهایی که زنده اند اما انگار که مرده باشند ؛ باز هم کمتر ؛ به زندگی که نکردیم فکر می کنم ؛ به آنکه نخواهیم کرد؛ به روزهایی که تمام می شود و حسرتی که می ماند ؛ به فرصتی که نداریم ؛ به محدودیت ها ؛ فشارها؛ فرصت های سوخته؛ عمرهای برباد رفته؛ به زندگی که نمی گذارند بکنیم ؛ نمی گذاریم بکنند؛ به آب سردی که روی سرم می ریزد و به علیرضا که سالها پیش فرصتش تمام شد.

دهم

اینجا که نشسته ام هیچ چشم اندازی ندارد. دیوار است و صفحه مانیتور و یک پنجره که توی راهرو باز می شود و آنطرف هم تا چشم کار می کند باز دیوار است و همین صفحه های کوچک که زندگیمان شده.
دارم سعی می کنم ذهنم را ببرم فراسوی این دیوارها. به جلو. فقط صدای موج دریا می آید که می رسد به ساحل شنی و دوباره بر می گردد و گرمای آفتابی که روی شنها افتاده است.
و به عقب که سکوت محض است و هیچ صدایی از کسی نمی آید و هیچ جنبنده ای به چشم نمی خورد.
من گم شده ام. من به هیچ زمانی و هیچ مکانی تعلق ندارم. من یک فضا نوردم که دارم برای خودم توی فضا چرخ می خورم انگار که سوار چرخ و فلک شده باشم. من بین این دیوارها و پشت این پنجره ها حل شده ام.

April 18, 2007

یازدهم

امروز توی اتوبوس تنها بودم. هم رفتن. هم برگشتن. همینطور که نشسته بودم چشمهایم را بستم، کاپشنم را کشیدم روی تنم و خوابم برد، در حالی که به می خواستم به سرزمینهای دور فکر کنم.
تکانی خوردم، شاید هم صدایی شنیدم، چشمهایم باز شد، سرم را چرخاندم به پهلو، طرف راست و از پنجره درختهای هنوز خشک را دیدم و زمینهایی که دیگر برف چندانی نداشت و هنوز سبز نشده بود و خانه هایی که شبیه فیلمها بود.
تکانی خوردم. من در سرزمینهای دور زندگی می کنم اما یادم نمی ماند. برای من؛ زمین فقط جایی معنا می دهد که کسی باشد.

April 17, 2007

دوازدهم

اینجا که ماهستیم بهار گم شده است. نه که فکر کنید دارم داستان تعریف می کنم یا الکی از خودم حرف می زنم.
این را خودم شنیدم. از مرغ دریایی که داشت بغل گوشم پرواز می کرد. پرواز که نه ؛ بالهایش را باز کرده بود اما هیچ تکانی نمی خورد. همینطور آرام و بی صدا می آمد. درست مثل همان وقتها که روی سرسره می نشستم و دستاهایم را باز می کردم و تا پایین می آمدم.
داشتم بهار را می گفتم. شنیدم داشت زیر لب زمزمه می کرد یا شاید هم غر می زد. بهار گم شده؛ بهار گم شده ؛ بهار گم شده...
آخر لحنش را متوجه نشدم. چون برف داشت شلاقی می زد و من هم کلاهم را سفت بسته بودم روی سرم که خیس نشوم و برف روی موهایم نشیند.
سر چهار راه که رسیدیم ؛ ایستادیم چون چراغ قرمز بود . نگاهش کردم شاید بتوانم بفهمم لحنش چه بوده یا چرا فکر می کند که بهار گم شده. اما فایده نکرد. نیمرخش به من بود. چراغ که سبز شد یک دفعه اوج گرفت. پایم را گذاشتم توی خیابان و تا مچ رفتم توی برف و آب.

April 16, 2007

سیزدهم

زن می گوید شگون ندارد. آخر سیزدهم است. می گویم خوب باشد. می گوید امروز نباشد بهتر است. یک وقت نحسی اش دامنمان را می گیرد. می گویم ول کن این خرافات را!
نمی دانم توی فنجانت یک آدم افتاده که دور وبرش بسته است و انگشت هم که زدی یک قفل افتاده که کلیدش هم اینجا نیست و حالا هم که بساط سیزدهم را به راه انداخته ای.
می گوید اینها را که از خودم نمی گویم مادرم بهم گفته. او هم از مادرش شنیده.
می گویم حوصله شنیدن این حرفها را ندارم. می خواهم بروم.
می گوید به سلامت ؛ در را هم پشت سرت ببند. فقط حواست باشد یک وقت به چشمهای گربه سیاه توی حیاط نگاه نکنی. هنوز تا غروب سیزده مانده!

April 15, 2007

چهاردهم

از نیمه که بگذری دیگر تمام شده. می افتی توی سرازیری و زود می رسی انگار. اشتیاقت زیاد می شود؛ تازه می فهمی شنیدن انتظار هم شیرین است چه معنی می دهد.
دلهره و اشتیاق و انتظار که با هم مخلوط شود دور همه چیز را یک هاله ای می گیرد. یک هاله اسرار آمیز شاید؛ هاله مقدس
سکوت می خواهم. یک جای مناسب هم شاید . تمام سالهای گذشته ؛ چیزهایی را از خدا خواسته ام ؛ توی دلم ؛ اما اصرار هم نکردم ؛ فقط خواسته هایی بود که ذهنم می گذشتد و گاهی برقی به چشمهایم می آوردند. اینبار خواسته ام فرق می کند. این بار هم اصرار نمی کنم چون فکر می کنم هر چه به صلاح باشد بهتر است. اما خیلی مصمم هستم. برای آنچه می خواهم. دلم سکوت می خواهد که با خدای خودم خلوت کنم. بخواهم که کمکم کند. که لیاقت آنچه می خواهم را داشته باشم.
این روزها من و درونم به هم نزدیک تر شدیم. هر تکه ای دارد سر جای خودش قرار می گیرد. تکه هایم را دوست دارم و می خواهم طوری بچینمشان که بهترین باشند. من و تکه هایم باید لایق باشیم.

April 14, 2007

پانزدهم

امروز ساعت یک و پنج دقیقه بعد از ظهر از در مدرسه بیرون رفتم. پیچیدم سمت چپ و آرام راه افتادم. هوا خیلی سرد نبود. گهگداری دانه های برف می آمد اما آسمان را که نگاه می کردی خیلی تیره نبود و به نظر می آمد آن دورها سحر نزدیک است. سینه کش قبرستان که رسیدم قدمهایم را تند نکردم. آرام از کنار نرده های فلزی گذشتم و به سنگهای ایستاده و صلیبهایی که برف رویشان نشسته بود نگاه کردم و حتی از فکر اینکه زیر این همه برف و بعد از این همه مدت یحتمل با کت و شلوار خوابیده اند خنده ام هم گرفت. آنقدر رفتم تا قبرستان رسید به خیابان و من از خیابان رد شدم.
یک ساعت بعد ؛ حالا من یک زن خانه دارم. از ماه آینده. یک خانه کوچک با یک آشپز خانه که درهای چوبی دارد و یک پنجره که به تپه بلند شیبداری باز می شود. و آن دورتر یک کلیساست.
زن می گوید انتخابت همین است؟ اینجا خیلی ساکت است. من اگر قرار باشد اینجا زندگی کنم می میرم. پیش خودم فکر می کنم سکوت آرامش می آورد. ممکن است وهم انگیز هم باشد. خیال و تپه شیبدار و ناقوس کلیسا روی هم ترکیب جالبی می شود به گمانم.یک قدم دیگر مرا می برد جلو. به طرف سرزمین رویاها.
امروز ؛ شاید هم دیروز؛ نمی دانم کی ؛اما از خواب که بیدار شدم دیدم من یک بادکنکم. آنقدر باد شده بودم که دیگر نمی شد روی زمین بمانم. بالا ؛ بالا؛ بالاتر...هر چه بالاتر بهتر.
شاید هم با هلیم پر شده باشم. باید بروم بالا. یعنی کار دیگری نمی توانم بکنم. آنقدر بالا که نخ هم از دست همه در برود. من بشوم یک بادکنک قرمز ؛ با یک نخی آویزان که در هوا تاب می خورد؛ که لا به لای درختهای تپه شیبدار بگردم و صدای ناقوس را بشنوم

April 13, 2007

شانزدهم

به همین زودی نصفش تمام شد. چشم به هم بزنی نصف دیگر هم تمام شده. مثل یک سیبی که شروع می کنی به خوردن یا چایی که می ریزی توی فنجان
همه چیز همینطوری تمام می شود. مثل زندگی. یک روز به خودت می آیی و می بینی که بنگ همه چیز تمام شد و تو حتی نفهمیدی کی به نصفش رسیدی.
بعضی نصفه ها را می شود شمرد. توی هر شماره چیز جدیدی پیدا کرد. حرف جدیدی زد . اینطوری بازی شماره ها برایت دلچسب می شود. دیگر عدد مفهومی ندارد. آن چیز ی که معنی پیدا می کند قدمهای محکم است که شادمانه توی راه برداشته می شوند.
بعضی نصفه ها را نمی شود شمرد. می شود مثلا از یک شروع کرد اما هیچ وقت معلوم نیست کی به نصفش رسیده ای. حالا باید چکار کرد؟ با نصفه های غیر قابل شمارش هم می شود بازی کرد. به همان راحتی. که هر شماره چیز جدیدی برایت داشته باشد.

شماره یک : شادمانی حق من است
شماره دو : بگذار باد لای موهایم بپیچد
شماره سه : زندگی را باید تجربه کرد
شماره چهار : هر چه جمع و تفریق کنی باز آخرش چیزی دستت را نمی گیرد
شماره پنچ : نصفه آخرین روز هر هفته مال توست. که به یاد بیاوری خوشترین روز هفته ات کدام بوده. و روزی که نتوانی بیاد بیاوری کدام روز خوشتر بوده ای به این معنی که هر روز خوشتر بوده ای زندگی از طریق تو جریان پیدا کرده است.
شماره شش : وقتهایی که خوشتری یادت می رود گوش بده قلبت چطور می زند. نفست را ببین. از همان نصفه های نشمردنی است. بازی یادت نرود.
شماره هفت : حق همه است که عشق و محبت تو را ببینند و حس کنند.
شماره هشت : انسانیت را ار ج بده. چه مال تو باشد چه مال دیگری
شماره نه : کوچک کردن آدمها ؛ پشت سرشان حرف زدن ؛ بهشان خندیدن اصلا در شان تو نیست!
شماره ده : اگر روزی به کسی برخوردی که شادمانی ات را گرفت ؛ موهایت را بست ؛ برایت جمع و تفریق کرد ؛ خوشتری ات را زیر پا گذاشت ؛ نخواست از حق اش استفاده کند ؛ انسانیتت را گذاشت دم در ؛ کوچکت کرد ؛ پشت سرت حرف زد ؛ بهت خندید . یادت باشد که انسانیتت را ارج نهی. تو آمده ای که از یک شروع کنی به شمردن تا هر کجا که بگویند بس است. اگر کسی این را نمی فهمد خودش را از لذت بازی عددها محروم کرده است. وگرنه تو که راحت می توانی از شماره ده هم چیز جدیدی یاد بگیری. اینکه مثل او نباشی.

April 12, 2007

هفدهم

خسته ام. ساعت دارد کم کم ده می شود و هنوز کارم به جایی نرسیده. چشمهایم درد می کند و پاهایم انگار مال دیگری است.
نمی دانم چرا هیدرودینامیک دریایی را بلد نیستم. خیلی چیزهای دیگر هم بلد نیستم. سوت نمی توانم بزنم. آواز بلد نیستم بخوانم. خیلی از غذا ها را بدون کتاب بلد نیستم بپزم. فرانسه بلد نیستم حرف بزنم.( تنها کسی که حرفم را می فهمد همان همکلاسی اسپانیایی زبانم است که نمی دانم چرا علاقه مند شده بداند تمرین هیدرودینامیک دریایی چطور حل می شود و مخم را به کار می گیرد که برایش به زبان فرانسه توضیح بدهم دارم چکار می کنم. )
در عوضش کلی کارهای دیگر بلد بکنم. می توانم چند ساعت بی وقفه خیال ببافم. به ترک دیوار بخندم. عوض راه رفتن لی لی کنم. عاشق شوم. تا صبح از هیجان نخوابم. ساعتها راه بروم. شامی درست کنم. حرفهایم را بنویسم. انرژی درونم را آزاد کنم. آنقدر که بیاید رو. توی صورتم. که مردم بهم لبخند بزنند و بگویند سلام. که زندگی کنم حتی وقتی خسته ام.

April 11, 2007

هیجدهم

یک وقتی , مثلا شبی، یک دفعه حس می کنی همه درها از روی حکمت دارد یکی یکی بسته می شود؛ یعنی اینطوری فکر می کنی ؛ خسته هم هستی؛ کارهایت هم مانده؛ از این طرف و آن طرف هم چیزکی شنیده ای ؛ نه که مهم بوده باشد؛ اما همینطوری روی هم جمع شده؛ اینطوری می شود که بلند می شوی به هوای دست شستن یا هر چه ؛ می روی توی حمام و در را می بندی. می نشینی روی در توالت فرنگی و می زنی زیر گریه.
حالا یک کمی که اشک می ریزی با خودت می گویی خوب که چی؟ حالا من تا بوق سگ هم اینجا آبغوره بگیرم چه می شود؟ فرقی می کند؟ اگر قرار به بستن باشد که بسته می شود!
حالا فرض کنیم یک کمی هم سبک می شوی ؛ بعدش چه؟ تنها راهش همین است, صورتت را بشویی و یک نفس عمیق بکشی و بیایی بیرون. نقطه سر خط
صبحش که بیدار می شوی می بینی اگر قرار به حکمت باشد رحمت هم می آید. یک کمی که خوبتر نگاه کنی می بینی که همه چیز روشن است. صدای خنده ات را که می شنوی شاد می شوی.
باید کم کم قواعد بازی را یاد بگیری. یک کمی بلد هستی؛ تئوری را هم خوب می دانی ؛ حالا وقت تاس ریختن است. جفت شش هم لازم نیست بیاوری؛ مهم این است هر چه بیاید خوب بازی کنی؛ تاس هایت را بیندازی و شادمانه بازی را شروع کنی.

April 09, 2007

نوزدهم

آفتاب زده بیرون. من هم مثل این گل و گیاهها که رویشان به آفتاب باز می شود شنگول از خواب بیدار شده ام. گرچه مدتی است که شنگول هستم. از خانه که می زنم بیرون هوای نسبتا ملایم می خورد به صورتم. تصور هوای گرم و شنهای داغ و لباس نازک برایم دور و محو است.
نمی دانم چند تا ؛ پنجاه تا ؛ شصت تا پله را می روم بالا ؛ تا وقتی درسم تما م شود فکر کنم کوهنورد شده باشم.
امروز هم نیمه تعطیل است. اینطوری را بیشتر دوست دارم. خلوت تر است و ساکت تر. می شود هر چقدر که می خواهی بنشینی و کار کنی.
سنجاب ها هم سر و کله اشان پیدا شده. چند شب پیش هم که داشتم بر میگشتم خانه یک راکن از جلوی پایم دوید و رفت چسبید به تنه درخت ؛ یک کم همدیگر را نگاه کردیم. تنه را ول کرد و زیر ایوان یکی از خانه ها گم شد.
خیلی سبک دارم می روم. توی کیف پشتم و دستم کلی کتاب هست اما سبکم . احساس می کنم به هیچ کجا وصل نیستم. این چند هزار سال فرهنگ و تمدن و سنت و مذهب و هر چه دیگر انگار روی شانه هایم نیست. پشت سرم است یا شاید کنارم. هر کجا که هست سنگینی اش را روی شانه هایم احساس نمی کنم.
الان که دارم اینها را می نویسم و امروز را زندگی می کنم هیچ چیز مرا به گذشته وصل نمی کند. گذشته برایم تمام شده. هیچ نخش از آنجا تاب نخورده که بیاید بپیچد دور امروزهایم و گره شان بزند.
آینده ام را هم گم کرده ام. نخهای هر روز را ؛ شب که می شود گره می زنم و می چینم که فردا کلاف تازه ای باز کنم.
همکلاسی اسپانیایی زبانم صندلیش را می گذارد کنار من و می پرسد توی اینترنت دنبال چه می گردم ! دنبال عشق؟ برایم توضیح می دهد که این روش خوبی نیست. تو هی می گردی و یک کسی را پیدا می کنی که به تو می گوید انسان خوبی است و مهربان است و چه و چه . اما دروغ می گوید ؛ باید کسی را پیدا کنی که بتوانی باهاش در تماس باشی و خودش را نشان می دهد. می خندم. او هم همینطور.
می گویم من با عشق زندگی می کنم ؛ از خواب بیدار می شوم ؛ غذا می خورم ؛ کار می کنم؛ حرف می زنم؛ می خوابم . دنبال عشق هم نمی گردم ؛ می دانم که همیشه هست ؛ توی هوا موج می زند کافیست یک لحظه آرام باشم ؛پیدایش می کنم.. لازم نیست دنبالش بروم .خودش می آید. خودش هست .

بیستم

هر چیزی را به هر کسی نباید گفت. گاهی یکی پیدا می شود که همه را می تواند بشنود. آن حسابش جدا. وگرنه هر کس اندازه ای دارد.

April 08, 2007

بیست و یکم
اینگوز
باروری
شروعهای تازه
" اینگ " خدای قهرمان

... کشیدن این علامت ممکن است نشانه یک زمان فارغ شدن همراه با نشاط باشد. نشانه یک زندگی تازه. یک راه تازه. علامت قدرت زیاد. ... ممکن است وقتش رسیده باشد که حالا طرحی را کامل کنی.
همه چیز عوض می شود. ... اینگوز علامت بیرون آمدن تو از یک حالت بسته شفیقه مانند است .
ممکن است لازم شود خود را از یک عادت کهنه , وابستگی یا رابطه ای آزاد کنی. از یک الگوی عمیق فرهنگی یا رفتاری , فعالیتی که کاملا برای خودی که داری پشت سر می گذاری مناسب بوده است....

April 07, 2007

بیست و دوم

روی صندلی نشسته ام. دستهایم را به هم قلاب می کنم و می کشم طرف بالا. پاهایم را به هم جفت می کنم و درازشان میکنم آنقدر که سر می خورم روی صندلی.
زن از روبرو می آید. نگاهم می کند. می خندد. من هم می خندم. با دستها و پاهای کشیده. به همین سادگی . به همین راحتی

April 06, 2007

بیست و سوم

نا ندارم. ساعت دوازده و ربع است و نیم ساعتی می شود که رسیده ام. انقدر خسته ام که حتی نمی توانم بخوابم. فکر کنم هفته گذشته از بدنم زیاد کار کشیده ام. تنم خسته است. مغزم هم که تعطیل ؛ فقط قلبم می زند.
سر جلسه چشمهایم گرم گرم بود. انقدر که خوابم هم برد. حوصله جواب دادن نداشتم , فقط دعا می کردم وقت زودتر بگذرد که تمام شود. لامصب نمی گذشت.
حالا هم تختخوابم را پهن کرده ام. ملافه شیری , پتوی چارخانه صورتی ؛ رویش هم پتوی چارخانه رنگی , بسکه هوا سرد است!
الان تنها چیزی که می خواهم این است که بخزم زیر ملافه های خنک ؛ چشمهایم را بندم, بدنم را رها کنم و فکرم را پرواز دهم به سرزمینهای دورتر. از من دورتر و به شما نزدیکتر ....

April 05, 2007

بیست و چهارم

امروز برف آمد. نه فکر کنید الکی ها. حسابی. از آن بادهای شلاقی مورد علاقه من هم می وزید. هنوز هم می وزد البته! اما کی اهمیت می دهد؟
توی لابراتوار نشسته ام. از دیوار پنجره ای توی راهرو را نگاه می کنم. عکسم افتاده توی شیشه. با موهایی که اینجا تاب برداشته و یک کمی فر شده.
بچه ها می آیند و می روند . حالا دیگر قیافه بعضی هایشان برایم آشناست. چند تایی را هم می شناسم آنقدر که سلام علیکی بکنیم و گاهی احوال هم را بپرسیم.
خوشحالم. به خاطر تغییراتی که در زندگیم رخ داده. اتفاقاتی که افتاده. آنهایی که قرار است بیفتد . بعضی هایشان سخت هم هست. پوستم را هم می کند اما خوب است. ذوق دارم. آدم همینطوری زن می شود.
کم کم دارم احساس می کنم وجود دارم. که باید روی پای خودم بایستم و نه دیگری . که خودم تصمیم بگیرم و نه دیگری. که از تنهایی نترسم. که حرفم را بزنم. که آنطوری که میخواهم زندگی کنم. که اگر پوستم کنده بشود چیزی یاد می گیرم. عجب لذتی دارد

April 03, 2007

بیست و پنجم

یک روزهایی آدم دلش تنگ می شود. اشکال ندارد. می شود یک گوشه خلوت پیدا کرد. که حواست پرت نشود و چند دقیقه ای یا حتی ساعتی به دلت اجازه دهی که تنگ شود. انقدر که حتی نفست هم در نیاید. چارتا دانه عکس را که داری هی نگاه کنی هی نگاه کنی و دلت تنگ تر شود.

بیست و ششم

گربه خپل دوست داشنتی قصه ما امروز ولو شده بود روی میز. انگار که کوه کنده باشد. کوه کندن گربه را هم که بلدید؛ انقدر که از دم اجاق آشپزخانه بلندشان کنی که بروند تا دم در هوایی بخورند و برگردند.
اما اینطوری با گربه معامله مان نمی شود.
باید درس بخواند. نمره خوب بگیرد. خودش را جمع و جور کند. خانه پیدا کند. روزها را بشمرد. دمی تکان دهد. حواسش به میوها باشد که سوتی ندهد.
گربه خپل ما کمتر از یک ماه وقت دارد که به خودش و زندگی اش سر و سامان بدهد. نه که فکر کنید الان سر و سامان ندارد؛ دارد ؛ اما یک کمی زیادی تنبلی می کند. باید حالش را یک کمی محکمتر بگیریم!

April 02, 2007

بیست و هفتم

بعد مدتها رفتم ورزش. از خجالت خودم و بقیه هم در آمدم. روی توپ قرمز ولو شده بودم. چرخ می خوردم و فکر می کردم چقدر خوب بود دنیایم جمع می شد روی همین توپ قرمز که ولو شوم رویش و با خیال راحت چرخ بخورم.
روزهایم را شماره می کنم. معکوس یا غیر معکوس. فرقی نمی کند. مهم انتظار شیرینی است که پشت این شماره ها پنهان شده. شیرین ای که روزهایم را مثل همان توپ قرمز شاد و سرخوش می کند.

تقریبا تمام روز در رویا هستم. با رویایم زندگی می کنم. حرف می زنم. غذا می خورم. درس می خوانم. من و رویاهایم در هم تنیده شده ایم. من بدون رویا مفهومی ندارد. می دانم روزی همه رویاهایم رنگ واقعیت می گیرند. زیباترین لحظه زندگیم همان وقتهایی است که رویاهایم را می بینم که جلو چشمم جان می گیرند و واقعی می شوند.
دستهایم را دراز می کنم رو به آسمان. دستی تکان می دهم یا بوسه ای می فرستم. که یعنی مچکرم. برای زندگی.
دلم نمی خواهد هیچ کسی حتی به ذهنش خطور کند که می تواند روی شادی ام سایه بیندازد. به هیچ احدی اجازه نخواهم داد رویاهایم را قضاوت کند. رویاهایم مال من اند.

April 01, 2007

بیست و هشتم

امتحانم را دادم. مثل همه شبهایی که صبحش باید زود از خواب بیدار شوم تا صبح مثل آدم نخوابیدم.
صد دفعه بیدار شدم ؛ ساعت را نگاه کردم؛ شمردم چند ساعت دیگر به صبح من مانده؛ لبخند زدم که هنوز وقت هست و دوباره خوابیدم
داشتم برای معلم فرانسه ام از رویای آینده حرف می زدم. از سفر رویایی به پاریس. داشتم برایش می گفتم که می روم توی یک کافه کنار خیابان می نشینم و یک قهوه می گیرم و همانطور که آدمها را نگاه می کنم از خوردنش لذت می برم. حرفم را قطع کرد به خنده که چه رمانتیک ! ...امتحانم خوب شد.
عصری از خانه زدم بیرون برای همان سقف بالای سر ؛ بیست قدم دورتر نرفته بودم که چشمم افتاد به معلم فرانسه چند ماه پیشم. برایم دست تکان داد , سلام کردم , مرا به دوستش معرفی کرد که این شاگرد من بوده و ایرانی است. به من گفت زن دوستش الان تهران است . دوستش کمی احوال پرسی کرد و موقع رفتن بهم گفت سلام! معلمم هم گفت انشااله! خنده ام گرفته بود. مرد نازنینی است. گفت چقدر سورپرایز شده که همسایه هستیم. اینکه چقدر دنیا کوچک است. گفتم خوشحال شدم که دیدمش. گفت من هم همینطور. گفت آخر هفته خوبی داشته باشی. گفتم تو هم همینطور و خداحافظ