« | Main | »

بیست و نه ام

حس یک گربه خپل را دارم که بی دلیل خوشحال است. برای خودش با نخهای کاموا بازی می کند و گاهی هم لا به لای گره ها گم می شود.
داشتم به بالا و پایین فکر می کردم. به اینکه شاید دیروز همه چیز داشتی امروز نداری و فردا هم اصلا معلوم نیست. بعد فکر کردم نمی شود گفت که امروز نداری. شروع کردم به شمردن :
چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو ...
یک قلب که گاها دیوانه وار می زند
خانواده شامل پدر مادر برادر و زن برادر
یک جا که شبها رویش دراز بکشی و بخوابی
کسی که شبها وقت خواب بهش فکر کنی
یک کیف پول
دستهایی که برای خیلی کارها انرژی دارند
چند تا کتاب
چند تا گردنبند دستبند و انگشتر
یک ژاکت قرمز و یک شال گردن قرمز
یک لیوان در دار آبی
تعداد زیادی دوست و رفیق
یک مجسمه بودای کوچک
چند بسته عود رنگی
اشتها برای خوردن صبحانه نهار شام!
اشتیاق برای رفته به خلسه

به گمانم همین ها برای الانم کافی باشد. حالا یک کمی بیشتر یا کمتر.

Comments

با سلام

مطالب خوبی می نویسی

خیلی خوبه

اگه می شه به ما هم یه سری بزن

www.bivfai.blogfa.com

www.jonoubiha.blogfa.com

راستی ببخشید باز هم مزاحم شدم اگه می شه وبلاگهای ما را لینک کنید
و به ما خبر بدید تا ما هم لینک کنیم
خوب خوشحالمان می کنی

و هر وقت هم اپ کردی به ما خبر بده

vaghean dashtane kafie....bare kheili vaghta....che khoob gofty....

خیلی حال کردم با این نوشته‌ت گلی!
بعد مدت‌ها!!!!

نه .بزنم به تخته هزار ماشالا این روزها مثل اینکه اوضاع حسابی بر وفق میچرخد! دیگر از اون ناله های قبل عید خبری نیست!! امیدوارم همیشه در بر همین پاشنه بچرخد

اینا که گفتی اونجا هست؟

va khandeh o khandeh
va mehrabooni
va kheili chizayeh dige ke khodet hanooz nemidooni

Ha ha ha ha ha ha, no idea what should I say, Like it a lot.!!

عالیه

خب خیالم راحت شد . :)

سلام !
امیدوارم همیشه همینطوری شاد و سر حال باشی .... راستی ! نمی دونستم که خواهر نداری ! حالا نه که چیز مهمی باشه ولی خیلی برام جالب بود :)