« | Main | »

تکه های گم شده ام را دارم کم کم پیدا می کنم. از پشت صندلی , از لا به لای ملافه های رنگی , از توی فنجان بزرگ , از وسط گوجه فرنگی های خورد شده روی تخته ...
شبها وقت خواب , به پهلو می خوابم , دستها را می گذارم زیر سرم , زیر بالشت خنک , چشمها را می بندم و به تکه ها فکر می کنم. تکه هایی که از گوشه و کنار جمع می شوند سر جایشان و مرا دوباره می سازند.
خودم را , اینطور چهل تکه دوست دارم. تکه ها همراهشان سکوت می آورند و سکوت آرامش.
دلم می خواهد زیر دهانم مزه مزه شان کنم , بدون هیچ حرفی , سخنی , توجیهی , چه می شودی !
تکه ها روزهایم را می سازند , روزهایم زندگی ام را.
باد می پیچد لای موهایم , بوی دریا می آید , تنم کرخت شده , نفس عمیق می کشم و شادی وجودم را پر می کند.

Comments

ياد فنجان هاي كاسه اي دكتر پيپي افتادم . :)

به من مربوطی نیستا ولی اگه این آت و آشغالای نشانه رو مثل کاما و علامت تعجبو بچسبونی به حرفا بدم نیستا.. بازم به من چه که بگم این کاما که گذاشتی ماله اونور آبه... این ور آب سرش میاد بالا به جای اینکه بره پایین... اینطوری ،

از دریا که برگشتی(فکر کنم امشب برمیگردی) برام یدونه صدف خوشگل بیاری ها ;)

چه زندگی دلچسبی ! آدم دلش می خواد ! :)

فارسی اینور آب با اونور آب قاعدتا باید فرق کنه کمی...هر چی باشه اینجا مولتی فرهنگ بازیه...کاما هم جز این قضیه است. :)

دریا...
دریاچه...

سلام گلم .خسته نباشی. وبلاگ ودست نوشته های خوبی داری موفق باشی.

منتظر حضور سبزتان هستم .بدرود

سلام.سال نو مبارک. من تو بلاگم سعی دارم ادرس تمام کسانی که نويسنده با نام مريم دارند رو بذارم.شما هم اگه کسی رو جز خودتون می شناسين بگين.ببينيم چقدر با هم وجه اشتراک داريم. خوش باشی و عاشق

بعد مي شه به من هم ياد بدي چه جوري اين تكه ها را به هم مي چسباني؟