« | Main | »

یکی بود , یکی نبود! چه می دانی البته , شاید همه بودند یا اصلا هیچکس نبود. غرض این است که بگویم قصه از یک جایی شروع شد . پایم را که توی فضای باز گذاشتم فهمیدم یک چیزی فرق کرده.
من قد کشیده بودم ؟ یا همه چیز آمده بود پایین؟ فرقی می کند؟ شاید بکند. بستگی به این دارد که دلت کدام را بیشتر بخواهد. خوب خواستم فکر کنم که قد کشیده ام. انقدر کم که از بیرون همه فکر می کنند مه شده و ابرها آمده اند پایین و آنقدر زیاد که از درون , من می دانم که بلند شده ام و رسیده ام به آن بالا. انگار دیشب یک لوبیای سحرآمیز خورده باشم و یک لیوان آب هم روش. اما خب من و جک با هم فرقهایی داریم. آنجا که من رسیدم خبری از دیو آدمخوار نیست , البته در کنارش شاید چنگ سخنگو و مرغ تخم طلایی هم نباشد که بدزدمش و بیارم پایین و راحت زندگی ام را بکنم.
اینجا , تا چشم کار می کند هوای خنک است که می خورد به صورتم و دانه های ریز آب که روی موهایم می نشیند و شعفی که توی هوا موج می زند. اینجا می شود راحت نشست و پاها را دراز کرد؛ می شود کلاه را سر برداشت تا یک هوایی به کله آدم بخورد, اصلا می شود تمام خیالها را ول کرد توی هوا ؛ روی مه ؛ برای خودش چرخ بخورد و آنوقت صدای سحرانگیز هم شنیده می شود. چنگ مردم که نیست ؛ مال خودم است. خوب هم می زند اگر قصد, قد کشیدن باشد.
فکر می کنم شاید جور دیگری می گفتم بهتر بود ؛ می شد نوشت " یک روزی ؛ مثلا چهارشنبه ای؛ پایم را که بیرون گذاشتم فهمیدم قد کشیده ام. آنقدر که رفته بودم لای ابرها؛ با قطره های آب روی سرم و صدای دنگ دنگی که از ناقوس بالای برج در می آمد؛ همانجا بهار را دیدم. نفس که کشیدم رفت توی بدنم, دیدمش که دارد زیر پوستم می خزد و لای سیمهای چنگم می پیچد و صدایی بلند می شود. نوای سحرآمیز . آنقدر سحرآمیز که اگر دیوی این طرفها می بود به خواب ابدی فرو می رفت. بعدش را نفهمیدم چه شد. یعنی نمی فهمم چه می شود. چون هنوز دارد زیر پوستم می خزد و من را هم محسور می کند؛ چه برسد به دیو آدمخوار...."

Comments

خیلی انرژی بود تو این نوشته:)

اشتباه نکردی اونجا آدم قد میکشه و رشد میکنه منهم به این حس رسیدم.

سلام ...
نوشته ات از اون نوشته هایی بود که کلی به دل آدم می شینه و دوست داره خودشو بذاره جای راوی ....
ممنون که جوری می نویسی که به آدم این حسو می ده که خودش قد کشیده و دلش می خواد از پشت همین صفحه ی شیشه ای یه نفس عمیق بکشه تا اون هوا تو عمق وجودش رخنه کنه :)
سال نوی خوبی داشته باشی ...

چه خوشگل نوشتیش، دلم خواست منم قد بکشم...

It was beautiful what you did write, Bellegoli. But, I think on paragraph 3, instead of Inja, it should be Onja! I was confused or maybe I lose my Persian! Anyways, it is always pleasant to read something so delightful before making a speech about law or politics!

See you soon.