" /> مریم گلی: March 2007 Archives

« February 2007 | Main | April 2007 »

March 31, 2007

بیست و نه ام

حس یک گربه خپل را دارم که بی دلیل خوشحال است. برای خودش با نخهای کاموا بازی می کند و گاهی هم لا به لای گره ها گم می شود.
داشتم به بالا و پایین فکر می کردم. به اینکه شاید دیروز همه چیز داشتی امروز نداری و فردا هم اصلا معلوم نیست. بعد فکر کردم نمی شود گفت که امروز نداری. شروع کردم به شمردن :
چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یک گردو ...
یک قلب که گاها دیوانه وار می زند
خانواده شامل پدر مادر برادر و زن برادر
یک جا که شبها رویش دراز بکشی و بخوابی
کسی که شبها وقت خواب بهش فکر کنی
یک کیف پول
دستهایی که برای خیلی کارها انرژی دارند
چند تا کتاب
چند تا گردنبند دستبند و انگشتر
یک ژاکت قرمز و یک شال گردن قرمز
یک لیوان در دار آبی
تعداد زیادی دوست و رفیق
یک مجسمه بودای کوچک
چند بسته عود رنگی
اشتها برای خوردن صبحانه نهار شام!
اشتیاق برای رفته به خلسه

به گمانم همین ها برای الانم کافی باشد. حالا یک کمی بیشتر یا کمتر.

March 30, 2007

سی ام
هوای بهار است دیگر. بیشتر سرد است اما گاهی هم خوب می شود. انقدر که جلو کاپشنت را نبندی یا دستکش دستت نکنی و با خیال راحت توی خیابان قدم بزنی.
مثل بیشتر وقتها باقیمانده روز را در طبقه محبوبم گذراندم. طبقه سبز؛ که نشان از بهار دارد. روی آخرین میز ؛ نزدیک پنجره ؛ با کتابهای باز جلو ام و سرمست از صبحی که گذشته بود.
دمدمای غروب ؛ سر راه رفتن به خانه اسمم را کلاس ورزش نوشتم. بعد دوباره دور زدم و از سر تا ته خیابان ؛ همانطور که آهنگ گوش می کردم خانه ها را دانه دانه نگاه کردم که کدامشان برای اجاره اند .
خانه برای اجاره که بود اما چند تایشان را دوست نداشتم. از همان ساختمانهای قدیمی که شب می ترسی تنها تویش بخوابی و در و پیکر حسابی ندارد و شاید موش هم داشته باشد. چند تای دیگر هم چهار و نیم و پنج و نیم و شش و نیم. خانه برای الانم بزرگ است . هر وقت شوهر و سه تا بچه داشتم برایمان اندازه بود. البته چه معلوم شاید آن موقع خانه خودمان را داشته باشیم.
به هر حال توی این خیابان خانه اندازه من برای اجاره نبود. فکر کردم حتما همین نزدیکی ها یک خانه کوچک منتظر من است. می دانم که بزودی پیدایش می کنم.

March 28, 2007

تکه های گم شده ام را دارم کم کم پیدا می کنم. از پشت صندلی , از لا به لای ملافه های رنگی , از توی فنجان بزرگ , از وسط گوجه فرنگی های خورد شده روی تخته ...
شبها وقت خواب , به پهلو می خوابم , دستها را می گذارم زیر سرم , زیر بالشت خنک , چشمها را می بندم و به تکه ها فکر می کنم. تکه هایی که از گوشه و کنار جمع می شوند سر جایشان و مرا دوباره می سازند.
خودم را , اینطور چهل تکه دوست دارم. تکه ها همراهشان سکوت می آورند و سکوت آرامش.
دلم می خواهد زیر دهانم مزه مزه شان کنم , بدون هیچ حرفی , سخنی , توجیهی , چه می شودی !
تکه ها روزهایم را می سازند , روزهایم زندگی ام را.
باد می پیچد لای موهایم , بوی دریا می آید , تنم کرخت شده , نفس عمیق می کشم و شادی وجودم را پر می کند.

March 26, 2007

برداشت صفرم :
زندگی از نو آغاز می شود. تولدی دوباره. شاید بدون درد شدیدی که بپیچد توی تنت و نفست را بند بیاورد. یا دستی که بکوبد پشتت تا نفس را بدهی بیرون و بگویی سلام.

برداشت اول:
چاردست و پا حرکت کنی . یک کمی به راست. یک کمی به چپ , عقب یا جلو. گاهی هم چیزکی از روی زمین برداری که بگذاری دهانت.

برداشت دوم:
چاردست و پا می روی. تند , تندتر , سرعتت را زیاد می کنی. یک دفعه می بینی رسیده ای سر چهارراه و روی دو پا ایستاده ای. آدم یک دفعه بلند می شود. با چشمهایت زندگی را ببینی که دارد به طرفت می آید. خوشحالی که زندگی را از بین هر چه به طرفت می آسد تشخیص می دهی. می دانی که ممکن است به هر شکلی بیاید, شاید کتی پوشیده باشد , یا شال گردنی دور گردن اش بسته باشد, یا حتی عینک داشته باشد , با موهایی که توی هوا باد می خورد!

برداشت سوم :
لا به لای موجهای رونده زندگی می چرخی و می رقصی و لیز می خوری. حوضچه اکنون تمام وجودت را گرفته . دست زندگی را می گیری تا بروی بالا. بالاتر. بالاتر از هر بلند بالایی !

برداشت چهارم :
همان همیشگی ها , قابهای خالی که دنبالت می کنند, از هر طرف , که توی چارچوب گیرت بیندازند , رویت رنگ بزنند, بکوبندت به دیوار , بنشینند نگاهت کنند که به به عجب قاب عکسی. همیشه دویده ای. گاهی هم گوشه قابی , تکه ای جا گذاشته ای , با رنگی رویش که زینت جایی شده , فکر می کنی می توانی کارد بزرگی برداری , نخ های همه قاب ها را پاره کنی , از بیخ و بن , می دانی قدرتش را داری , قدرتش از جایی می آید که دست هیچ قاب خالی بهش نمی رسد!

برداشت پنجم :
قابهای خالی تا همین امروز توی زندگیت حضور داشته اند. نمی دانی تا کی حضور خواهند داشت. ول می دانی چه ؟ کون لق هر چه قاب . فضاهای خالی و منفی را از یاد می بری. محو تصویرهای رنگی بی قاب می شوی که روی دیوار جا خوش کرده اند. نرم نرم حرکت می کنند آنقدر که شاید متوجه هم نشوی. گلهای ریز قرمز , دشت سبز , زرد , آبی , کوچه های باریک , پله های پیچ در پیچ زیر نور شب , زندگی حای خشم را هم نشانت می دهد , که می زند بالا , می سوزاند و بعد دوباره همه چیز سبز می شود.

برداشت از این به بعد :
چند خط می نویسی , خط می زنی . می نویسی. خط می زنی. اصلا دلت نمی خواهد بنویسی. می خواهی روی صندلی که نشسته ای , پاهایت را بگذاری روی میز , سرت را بچرخانی به پهلو , از پنجره بیرون را نگاه کنی , چای ات را مزه مزه کنی , گرمای زندگی را زیر انگشتانت جس کنی , لبخند بیاید , برق چشمها , گرم شوی , گرم تر , انقدر که دلت بخواهد چشمهایت را ببندی و از سر دلخوشی چرتکی بزنی.

March 20, 2007

چند ساعت دیگر سال تحویل می شود. بچه که بودم ¸حتی تا همین چند سال پیش فکر می کردم آدم حتما باید با خانواده اش موقع تحویل سال دور سفره هفت سین بنشیند. فکر می کردم این لحظه مقدس است . که اگر همه با هم نباشیم اتفاقی می افتد لابد.
این سالهای گذشته ¸انسانهای شریف و عزیزی را دیده ام که سالهای جدیدشان را تحویل می کنند بدون اینکه کنار عزیزانشان باشند یا حتی دور سفره هفت سین بشینند.
حالا دیگر فهمیده ام که عید آدمها توی دلشان هست. هر جا که باشند ¸هر چقدر سخت زندگی کنند ¸هر چقدر دور باشند ¸سال که نو شود توی دلشان آمدن عید را احساس می کنند.
همین چند ساعت پیش اینها را یادم رفته بود. برای چیز کوچکی بهانه کرده بودم و آمدن بهار و عید را نادیده گرفته بودم. صحبتی شد. از آمدن بهار ¸از اسبابهای ساده و کوچک خوشبختی ¸همانها که حق طبیعی هر انسانی است ¸از اشکهای ریخته شده در خلوت تنهایی ¸از کنار آمدن با فشار ندیدن عزیزان ¸از خیلی چیزها .
با همه این وجود ¸آدم قصه ما ¸آدمهای بقیه قصه ها ¸زندگیشان ادامه پیدا می کند. از خواب بیدار می شوند ¸خانه اشان را تمیز می کنند ¸برای عیدشان آماده می شوند ¸هفت سین می چینند ¸برای همانها که هستند یا به یاد آنها که هستند عیدی می خرند و بهار را حس می کنند. دلشان می تپد با عشق برای همه آنچه روی این کره خاکی قرا دارد.
حالا فکر می کنم من هم می توانم یکی از اینها باشم. یک کمی دیگر درس می خوانم ¸بعد هم می روم بیرون. توی فضای باز قدم بزنم و تمام بهانه های کوچک و بزرگ را کنار بگذارم . به آنها که دوستشان دارم فکر کنم و به استقبال عید بروم.

به احترام همه آنها که با تمام سختیها باز هم عید را در دلشان نگه داشته اند کلاهمان را برداریم.


عید همه تان مبارک

-------------
بعدا نوشته شد : ممنون از همه به خاطر تبریک. امیدوارم برای همه مان سال شادی در انتظار باشد

امسال که دیگه داره تموم میشه. اما سال بعد اگه پست جدید گذاشتم بعد اومدم دیدم از این دویست سیصد نفری که اینجا رو می خونن فقط به تعداد انگشتهای دست کامنت گذاشتن نمی نویسم دیگه.
می دونم الان کامنت گذاشتن مد نیست و اینا اما به جون خودم آدم همه انگیزه اش از بین می ره. من اونطوری فکر می کنم هیچ ارتباطی برقرار نکردم با بقیه. ببینین کار به کجا رسیده که از دیدن به سایت من هم سر بزنید! خوشحال می شم. خلاصه از من گفتن... دپرس می شم . دیگه خود دانید!
از اونایی هم که تو این مدت برام کامنت گذاشتن در یک مراسم خاصی قدردانی می شه!

March 19, 2007

توی گوگل سرچ کرده " گونه های مختلف مریم گلی"
خواستم بگویم این جانور! یک گونه بیشتر ندارد. سر و ته اش همین است که می بینید. حالا ممکن است در فصلهای مختلف چیزهای مختلفی ببینید . ممثل بقیه جاندارن. یا اصلا گیاهان. اما گونه همان یکی است! بیخود نگردید!!

March 16, 2007

یادم می رود که عید دارد می آید. آخر مگر می شود آدم عید را یادش برود. همه عمر روزهای آخر سال دلت بتپد که یک سال دیگر هم گذشت. که باز هم خوشبختی که یک بهار دیگر را می بینی. یک تولد دوباره شاید. نو شدن پی در پی.
قلبم می زند برای اینکه پای سفره هفت سین بنشینم. آرام. و شکر کنم برای هر آنچه دارم. برای تمام معجزاتی که در زندگیم اتفاق افتاده و می افتد. برای چشمهایم که صبح باز می شوند به خورشید و به دنیا سلام می دهند. برای گوشهایم که صدا را می شنود َ. صدای آمدن بهار را. صدای لرزش چنگ درونم را. برای لبهایم که باز می شود به خنده . که شادیم را نشان دهد. که بگوید زندگی ام یک هدیه است که سی سال پیش ¸ در یک روز تابستانی به دستم دادند. برای بینی ام¸ که هر ثانیه ¸ هر آنچه هوای پاک است به درونم می کشد و دوباره پس می دهد. که من باز بتوانم با چشمهایم ببینم و با گوشهایم بشنوم و با لبهایم بخندم و بوسه ای بفرستم توی هوا که برسد به جایی ¸ به کسی.
باید کنار سفره هفت سین بنشینم. گوش دهم به صدای ضربانش. قلبم. که می زند. به گرمی. با امید. تشکر کنم از بودنش. که همیشه کنارم بوده . که صدایش را شنیده ام. بخواهم که دستم را بگیرد. که با هم یکی شویم. برای پذیرش تمام عشقی که نثارمان می شود.
اصلا شاید دراز بکشم به پهلو. کنار سفره هفت سین. چشمهایم را ببندم و ببینم ¸ آرام¸ آرام¸ همه ما یکی می شویم. من و چشم و گوش و لب ... و با هم می زنیم ¸ تالاپ ¸ تولوپ ... و عشق سرریز شود. همه جا را بگیرد. انگار که غسل تعمید باشد و دوباره زاده شوم.

March 15, 2007

یکی بود , یکی نبود! چه می دانی البته , شاید همه بودند یا اصلا هیچکس نبود. غرض این است که بگویم قصه از یک جایی شروع شد . پایم را که توی فضای باز گذاشتم فهمیدم یک چیزی فرق کرده.
من قد کشیده بودم ؟ یا همه چیز آمده بود پایین؟ فرقی می کند؟ شاید بکند. بستگی به این دارد که دلت کدام را بیشتر بخواهد. خوب خواستم فکر کنم که قد کشیده ام. انقدر کم که از بیرون همه فکر می کنند مه شده و ابرها آمده اند پایین و آنقدر زیاد که از درون , من می دانم که بلند شده ام و رسیده ام به آن بالا. انگار دیشب یک لوبیای سحرآمیز خورده باشم و یک لیوان آب هم روش. اما خب من و جک با هم فرقهایی داریم. آنجا که من رسیدم خبری از دیو آدمخوار نیست , البته در کنارش شاید چنگ سخنگو و مرغ تخم طلایی هم نباشد که بدزدمش و بیارم پایین و راحت زندگی ام را بکنم.
اینجا , تا چشم کار می کند هوای خنک است که می خورد به صورتم و دانه های ریز آب که روی موهایم می نشیند و شعفی که توی هوا موج می زند. اینجا می شود راحت نشست و پاها را دراز کرد؛ می شود کلاه را سر برداشت تا یک هوایی به کله آدم بخورد, اصلا می شود تمام خیالها را ول کرد توی هوا ؛ روی مه ؛ برای خودش چرخ بخورد و آنوقت صدای سحرانگیز هم شنیده می شود. چنگ مردم که نیست ؛ مال خودم است. خوب هم می زند اگر قصد, قد کشیدن باشد.
فکر می کنم شاید جور دیگری می گفتم بهتر بود ؛ می شد نوشت " یک روزی ؛ مثلا چهارشنبه ای؛ پایم را که بیرون گذاشتم فهمیدم قد کشیده ام. آنقدر که رفته بودم لای ابرها؛ با قطره های آب روی سرم و صدای دنگ دنگی که از ناقوس بالای برج در می آمد؛ همانجا بهار را دیدم. نفس که کشیدم رفت توی بدنم, دیدمش که دارد زیر پوستم می خزد و لای سیمهای چنگم می پیچد و صدایی بلند می شود. نوای سحرآمیز . آنقدر سحرآمیز که اگر دیوی این طرفها می بود به خواب ابدی فرو می رفت. بعدش را نفهمیدم چه شد. یعنی نمی فهمم چه می شود. چون هنوز دارد زیر پوستم می خزد و من را هم محسور می کند؛ چه برسد به دیو آدمخوار...."

March 12, 2007

تند قدم بر می دارم؟ به نفس نفس افتاده ام. مزه می کنم زیر دندانم. یک , دو , سه تا نمی دانم چند.عمیق تر , شدیدتر , تا شاید بند بیاید.
همه چیز آرام است , ساکت شاید , نه. نفس هایم هست. شماره می کنم , نمی دانم چند , نمی دانم چند منهای یک , منهای دو, منهای سه...تا برسم به یک یا شاید هم صفر. نه که دیگر نباشد, دیگر حس نمی شود, آرام, می آید و می رود. دستم را دراز می کنم توی هوا , چنگ بزنم شاید , به نوری , ستاره ای , چیزی ...
چشمهایم را باریک می کنم, که گوشه چشمها چین بیفتد, که هاله ببینم, چه می دانی , شاید شیب تپه برفی را ببینم, که همیشه همانجاست. چه من باشم چه نباشم. چه برف باشد , چه سبزی , چه رنگ. همانطور ایستاده, آرام, ساکت, مطمئن, با یک آرامش وهم انگیز, که می خواهی خیره شوی , آنقدر که بشنوی باد می پیچد لای برگها, ببینی که سر شاخه ها تکان می خورند و هوهو بپیچد توی گوشت. فکر کنی جز بر شنهای ساحل, گرم و زنده, می شود روی تپه شیبدار زندگی را بدرود گفت.
تپه شیبدار محسورم می کند,دستهایم را دراز می کنم, از سر انگشتانم زندگی, قوی, شیرین, پرراز و رمز جاری می شود. آنقدر که پر میکند همه جارا, مرا, تا سرم, تا بالای سرم, تا بالای تپه شیبدار, انقدر بالا تا سرازیر شود. مثل یک روز, که سر یک پیچ ملایم, زندگی از بالای تپه شیبدار سرخورد, انقدر نزدیک که خورد به صورتم, گرم , جاری , رونده....
ساکت شده ام, دارم می روم, روی جریان رونده زندگی , دراز کشیده , با چشمان بسته , با دستهایی که روی سینه صلیب شده اند, با گوشهای باز, باید دستی بکشم به تنم , به سرم, به درونم, چیزهایی مانده, از قبل , از همین روزهای گذشته, از همان قبل شرابه زندگی از بالای تپه شیبدار, باید بکنمشان, بسپارم به جریان رونده, سبکتر شوم شاید....

March 06, 2007

تنم ناسور شده. دست که می کشم رویش مورمورم می شود. مریض شده ام. شاید تب داشته باشم. مثل ماهی دهانم باز و بسته می شود. سرم یک کمی سنگین است. روبروی این صفحه نشسته ام , دانه دانه صفحه ها را باز می کنم , همینطور سیل خبرهای ناخوشایند است که می آید , داستانشان را می خوانم و آنچه هی توی چشمم جمع می شود گاهی شرابه می کند پایین.
بد سوزی می زند , نمی دانم از کجا اما تمام استخوانهایم درد می کند , روبروی این صفحه نشسته ام , بازش می کنم , نامه پدرم است , چیزی خواسته بودم ازش گفته پی اش را می گیرد , دو تا عکس هم برایم فرستاده از سمیناری که هفته پیش داشته اند. دلم برایش تنگ شده.
یک جعبه دستمال جدید باز می کنم. گوشهایم هوا گرفته. خوب نمی شنوم. روبروی صفحه نشسته ام. می گوید حرف زدن به زبان دیگری سخت نیست. بگو. با من حرف بزن. شروع می کنم. با سکته. ترس از اینکه اشتباه بگویم یا بنویسم . که مردم فکر کنند من کامل نیستم لابد! از دور برایم احمقانه است اما از نزدیک همین است که مرا باز می دارد, از رها بودن . فکر می کنم کاش کسی بود , با حوصله , که برایم حرف بزند , که با من حرف بزند , که ترسم بریزد , آرامش بیاید.
گهگاهی صدایم می رود , سرفه های خس دار می کنم. روبروی صفحه نشسته ام. مثل بیشتر وقتها ,حرف می نویسیم و می خندیم. از همه چیز و همه جا . لا به لایش هم از خودمان. به خودمان و اخلاقها و عادتهای عجیب و غریبمان هم می خندیم. اینطوری همه چیز بهتر به نظر می رسد. شادتر, سبک تر
نمی دانم این پشت منفی چیزها چطور جلوی روی مثبشان را گرفته اند که من گاهی نمی بینمشان؟
از بس دستمال را به صورتم کشیده ام , قرمز شده. از این صفحه لعنتی متنفرم . از اینکه تمام خوشی و ناخوشی ام را با این لعنتی تقسیم کنم متنفرم. دلم می خواهد وقتی مریضم یکی دست بکشد روی تن ناسورم , سرم را به کسی تکیه بدم, دلم می خواهد ناخوشی ها را با دوستانم شریک شوم , حسشان کنم, دلم می خواهد وقتی حرف می زنی چشمهایت را ببینم, دلم می خواهد صدای خنده ها بشنوم, دستم را دراز کنم بکشم روی گونه ات , بیندازم دور شانه ات, دلم می خواد شکلک صورتم , لحن صدایم, چروک افتادن گوشه چشمهایم را ببینی وقتی چیزی می گویم , می خواهم همه چیز جلوی چشمم باشد , می خواهم جلوی چشم باشم , متنفرم که برای هر کلمه ام شکلک بگذارم, مثل زیر نویس فیلم , که آدم حواسش می رود پی اشان و فیلم را نمی فهمد. دلم می خواهد انقدر نزدیک باشی که همه چیز را بفهمم, حس کنم, از چینی که به ابرو افتاده , از لبخند کج گوشه لب, از چشمهایی که آرام و قرار ندارند. از هر چیزی. فقط دلم می خواهد زندگی را حس کنم. زندگی برایم جمع شده توی این صفحه کوچک لعنتی. همه آنچه مرا به دنیا وصل می کند توی دوتا کامپیوتر کوچک به هم چسبیده پایین صفحه خلاصه شده.
صفحه بد نیست , بالاخره مرا به دنیا وصل می کند, به آدمها, دلم را خوش می کنم به همین فضای اندک, با همین شکلکهای مسخره, که بگویم من هم هستم اینجا , یاد همه شماها, حالتان را می پرسم , گهگداری با شما معاشرت می کنم , دلتنگتان می شوم, دلنگرانتان می شوم, دنیایم را هی وسعت می دهم, خبرهای بیشتری می گیرم, لیست های طولانیتری درست می کنم, شکلکهای بیشتری در می آورم , که بگویم من هم هستم.
نمی دانم تا کجا یا تا کی. خسته شدم از همه این دور بودن ها. دلم می خواهد دستم را دراز کنم و وجود را زیر انگشتانم حس کنم


March 03, 2007

گلویم یک طوری شده. انگار که در حال مریضی باشم. هی الکی آب می خورم. احساس می کنم پنیر شده ام. از بس در فضای بسته و پشت میز نشسته ام . پنیری که نماد خنگی است. حالا هی آب می خورم که فکر کنم سالمتر و تازه ترم.
برای خودم آه می کشم که مثلا خسته ام. ولی نیستم. از پنجره هم گهگداری یک نگاهی بیرون می کنم که ای دل غافل دم بهاری عجب برف مسخره ای دارد می آید.
بقیه اش هم همان چیزهای همیشگی است. یک چیزهایی که نوشته می شود و یک سری دیگر که خوانده می شود و کارهایی که باید انجامشان داد و ساعتهایی که برای تفریح خرجشان می کنم که بشود باز همان همیشگی ها را ادامه داد. ذوق را هم بوسیدم گذاشتم کنار . نمی دانم شاید توی کشو یا بالای تاقچه یا شاید هم دادمش به کسی.
زندگی می رود چون جلویش را نمی شود گرفت . زندگی می کنم چون کار دیگری بلد نیستم. این وسط فقط ذوقم را برای زندگی که جلویش را نمی شود گرفت و تنها هنرم هست یک گوشه ای جا گذاشتم . این هم از بی عرضگی من!
دیگر چی؟